<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> فرسودگی</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Sep 2009 18:05:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>روزگار به کام است</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چه جوری شده.خودم هم باورم نمیشه.الان یه دو سه روزی هست توی باسنم عروسیه...:)دارم میرم،بالاخره از این شهر و آدماش دور میشم.قرار بود یه دو سه ماهی روزگاره سختی داشته باشم.اما الان دیگه احتیاجی نیست.یه دو سه سالی میرم اون دور دور ها...سورمه کلی ناراحته...از الان دلم واسش تنگ شده!الان رفته لباسش رو برای عروسی دختر عمه پرو کنه.از صبح همه لباساشو پوشیده جلوی آینه واسه خودش کلی رقصیده!از خاطرات دوران دانشجویش میگه.از ۴ سالی که تو رشت بوده...حالا منم باید یه چند سالی از خانواده دور باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا کار بود که باید میکردم.یکی این که مجوز کافی نت رو واسه داداش میگرفتم.که به هزار زحمت گرفتم.یکی از سخت ترین کارهاش تست اعتیاد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بودم دکتر تا تست عدم اعتیاد بدم.یارو یه شیشه داد دستم گفت برو یه نمونه ادرار بیار برام.رفتم بشینم دیدیم یه اقای غول بیابونی اومده بالا سرم وایستاده!هی میگفتم آقا توالت یه نفرست.میگفت نه من باید باشم اینجا.تازه میگفت باید سر پا نمونه رو بگیری!حالا منم که شاش بند شده بودم.دریغ از یه قطره...!من هی میخوام بشینم کارم رو انجام بدم یارو منو گرفته میگه باید ایستاده باشه.حالا فک کن در همه این احوالات شلوار من پایین بود و آینه داشت همه ماجرا رو به بیرون منعکس میکرد!آخرش هم نشد.فرداش بالاخره رفتم یه گالن واسش نمونه کردم:)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی این که برای همیشه با آشا قطع ارتباط کردم.اینو همین الان انجام دادم.یه خورده اعصابم خورد هست.ولی خوشحالم که دیگه همه چی تموم شد.گفته بودم آشا یه دختر لوسه...خوب منم هی توی این قطع ارتباطات که گاهی تا ۶ ماه طول میکشید منتظر بودم تا درست بشه.که انگار همش بدتر میشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند وقت قبل داشتم توی گودر یه مطلب میخوندم از ۲۵ نوامبر (&lt;A href=&quot;http://november25th.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;) یعنی تعاریفی که کرده دقیقا خوده خرشه...آشا یه دختره لوس بود که تا سلام نگفته حرف از ازدواج و این جور خزعبلات میزد.منم میگفتم دهنم بو شیر میده.آی حرصش میگرفت!آخرش هم تربیت خانوادگیش رو نشون داد.خوشحالم که دیگه یه همچین فردی تو ذهنم نیست.خاطراتش شاید باشه.اما خوده خرش رو ول کردم.اونم یادم میره.آخه من آدم فراموشکاری هستم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود یه کارایی با دوستا انجام بدیم.اما با رفتن من دیگه کنسل شد.قرار بود یه سوله بگیرم پرورش قارج بزنیم.آقای دوست زانتیا خریده.مثله همیشه زنگ زد بریم بیرون...رفتم بیرون منتظر بودم یه پراید قرمز بیاد.یه هویی یه زانتیای سفر جلو پام ترمز زد!هی اذیتش میکردیم که دیگه اِتــ.ـی رو بهت میدن...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز خودم باورم نمیشه که رفتنی شدم.یعنی هنوز مونده تا برام جا بیافته...وقتی برم اونجا خیلی وقت اضافه خواهم داشت.میخوام کتاب کلیدر رو ببرم اونجا بالاخره بخونمش.موندم با این یه مقدار پولی که واسم مونده یه دوربین عکاسی خوب بگیرم یا یه لپ تاب...خلاصه تا باشه از این دوراهی ها:)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بلاگفای پدر سوخته هم که بازی در میاره.حالا قراره پری خانم زحمتش رو بکشه و این وبلاگ رو منتقل کنه به بلاگر.تا از دست این کوفتی راحت بشم.از صبح دارم فک میکنم من اگه صبح بلند شم ظهیر رو نبینم یعنی اون روزم شب میشه؟از صبح موندم اسم اون یکی وبلاگ رو چی بگذارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هه هه به  &lt;A href=&quot;http://myplanet.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;شایا &lt;/A&gt; قول داده بودم بشینم به خاک بر سریام برسم!اما خوب دوام نداشت.یعنی نشد که بشه.حالا قراره برم اون دور دور ها به خاک بر سری هام برسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفته بودم نیرو جمع میکنم برای وحشی شدن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب الان باید این نیرو رو آزاد کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 18:05:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اوج</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون موقع های هست که احتیاجم هست یکی باشه تا کنارش های های...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم گاهی دچار استیصال گزنده ای میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زبان ، رفتار ، افکار ، همه چی دچارش میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدمها رو دور میکنم از خودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اون موقع هایی هست که هیچ چیز نمیخواهی و هیچ دوایی هم برای دردت نداری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این تازه اول کاره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوج فرسودگی تازه آغاز شده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 18:43:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنبه خانم</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اولین بار یه بچه توی بغلم به خواب رفت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس خوبی بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هه هه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 15:59:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مشغولیات این روزها</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>یه سری مقاله ناب پیدا کردم در مورد صدر انقلاب و چرایی نفرت ممالک جهان از انقلاب ایران...خیلی خیلی جذابه.آدم رو میبره توی تاریخ.به جاهایی که این نظام سعی در محو کردنش داره.به زمان که م.منظری ها سعی در به اشوب کشیدن کشوره های همسایه داشتند.به زمانی که بازرگان توی مجلس حرف از نخود لوبیا زد.به افکار خمینی که وقتی دید قدرت صادرات انقلاب رو نداره پا پس کشید.اما یه سری تندرو،مبارزه مسلحانه رو برای به آشوب کشیدن کشورهای همسایه انتخاب کردند.مقالات زیاده...از آدمهای بزرگی هم هست که الان جز همین بازداشتی ها هستند.خلاصه برای سن من که از صدر انقلاب چیزی نمیدونستم یه گنجینه درست و حسابیه...با این مطالعه چند روزه بهتر متوجه شدم که با چه آدمهایی طرف هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند تا مقاله هم در مورد مائو خوندم که چه طور چین مد نظرش رو پایه گذاری کرد.در مورد انقلاب فرهنگی و گارد سرخ که یه چیزی تو مایه های همین سپاه ایرانه که از تز مردم علیه مردم استفاده میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کتاب خیلی جالب هم پیدا کرده بودم.نظر یکی از این آخوندا بود در مورد کمونیسم و تعاریف اون.توی پیش در آمدش یه متن خیلی جالب بود.البته این کتاب الان ناپدید شده.احتمالا کاره مامانه...!چون میگه تو داری با خوندن اینا کافر میشی.منم هی بهش میخندم!باید یه روزی که خونه نیستن بیافتم به جون خونه تا پیداش کنم.مقدمه کتاب در مورد این بود که چرا حکومت ها به سمت کمونیسم رفتند.نقل به مضمون نمیکنم تا متن کاملش رو اینجا بگذارم.کتاب برای سال ۶۰ یا ۶۱ بود اگه اشتباه نکنم.واسه همون زمانی که چپ متمایل به شوروی هنوز قدرت داشت که بعدها با چپ مذهبی معروف شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا هم درگیر جواز گرفتن مغازه هستیم.بی پدرا شرکاش میخوان سر برادرم کلاه بذارن.مثه کوه پشتش وایستادم!حالا تا هر جا شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو خونه هم که روزه سکوت گرفتم.حوصله حرف زدن هم ندارم.روزی چند تا آهنگ گوش میدم و یه کم گودر گردی و تمام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین امروز هم عروس ۴۰ روزه مدیر سورمه مرد.یعنی وقتی گقتن فر خوردم.فکم افتاد زمین...بیچاره رفته بود دماغش رو عمل کنه انعقاد خونش مشکل پیدا کرده یا یه همچین چیزی...مریضی خونی داشته!زده یه هویی مرده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب دیگه خبری نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 18:24:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه آدمه پیف پیف</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>دیروز نمیدونم بابا چی خورده بود یا ما چی کارش کرده بودیم که بحث مهاجرت به خارج بود موافقت کرد!یکی از دوستای داداش رفته سوئد.اینم میخواد بره.خوبیه سوئد اینه که یه فامیل دم کلفت داریم اونجا!رئیس یکی از بیمارستاناش پسردایی پدرم میشه.که الان ایرانه و یه مطب خیلی بزرگ زده که مثه توپ صدا کرده.فقط واسه مطب ۳ میلیارد تومن خرج کرده*.خلاصه قراره چشمهای منو هم اون عمل کنه.داداش که از سربازی برگرده میخواد بره.منم وقتی درسم تموم شد:)دیشب سورمه یه کولی بازی در آورد که نباید برید و از این چیزا!حالا انگار رفتیم.دلیلش هم این بود که من آرزو دارم واسه شما برم خواستگاری...اوه اوه! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اونجا که من شانس ندارم فک کنم از طریق سک.سکه بمیرم!از اون روزی که شروع شد ۲ روز طول کشید تا بند بیاد.هر بلایی که بگی سرم آوردن!مامان گفت بیا بشین کنارم.دستشو گذاشت رو سینم تا ببینه چقدر حاده یه هویی زد تو شکمم،من پخشه زمین شدم!مثلا میخواست منو بترسونه!از یه طرف دردم میومد از همون طرف هم خندم همراه سک.سکه بند نمیومد!موقع افطار هم کنار صندلی بابا نشسته بودم و کلی حس گرفته بودم واسه باز کردن روزه که یه هویی بابا گرومپی زد توی سرم.ایشون هم میخواست مثلا منو بترسونه!سورمه هم که هی میگفت دیگه بهت زن نمیدن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از هیچ کدوم اینا دردم نگرفت.فقط اونجایی که مامان زنگ زد به آقای دکتر تا علاجم رو بگیره،ویران شدم.آخه آقای دکتر دامپزشک هستند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی یه چیز اسفناکی بود.صدا برگشته بود.گلوم خونی شده بود.دل و رودم زده بود بالا.اولش همه میخندیدن.اما آخرش همه نگران بودن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش هم نفهمیدم چه جوری خوب شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا این ماه رمضونی حال و حوصله ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثلا شروع کردم به درس خوندن!اما هی میام به پالوپام سر میزنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم کلی ریدم به آشـ.ـا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن من خانم شین رو خیلی دوست دارم.اون روزی که چار نفری مثه دیوونه ها داشتیم نیگا نیگاش میکردیم خودمم نفهمیدم که چی شد یه هویی اینطوری شد.من و رفیق رفتیم تو ماشین مهرداد.دو تا دوست دیگه هم رفتن سوار ماشین خودشون بشن!که اشتباهی کلید انداخته بود واسه ماشین بابا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان داره که من حوصلم نمیاد ور ور کنم و بنویسم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا این روزای دیوانگیه.نه از این فلسفی بازیای خنگی بازی.الان من در حالتی هستم که به راحتی میتونم آدمها رو با زبون تلخم از خودم برنجونم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; *یعنی فامیلای ما خیلی مایه دارن:)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 12:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خر چنگ</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با مهرداد داشتیم میرفتیم.یه هویی یه پیرزن که از بس پیر بود کمرش به صورت نود درجه شده بود واسمون دست بلند کرد.به مهرداد گفتم نگه دار تا یه جایی برسونیمش!حاج خانم اومد بالا و شروع کرد قربون صدقه رفتن من و دوستم و هی نصیحت میکرد.فک کنم از دوستم خوشش اومده بود!میگفت قدر مادرتون رو بدونید.اگه واستون دعا کنه دنیاتون طلایی میشه.در همین صحبت ها بودیم که یه دونه از این دخترهای چیسان فیسانی با صد قلم آرایش اومد از جلومون رد شد.یه هویی حاج خانم زد کانال قم!میگفت یه وقت گول این دختر ایکبیری رو نخوریدا...اینا از راه به درتون میکنند!اینا شیطان مثلم هستند.من که داشتم از خنده میترکیدم.خدا رو شکر که قیافه منو نمیدید.وگرنه فحش رو میکشید بهمون!همینجوری داشت میگفت میگفت رسید به زمان صدر اسلام که آره و اینا!این زنا کلی از امامای ما رو کشتن...یکیش همین امام محمد&lt;STRONG&gt; جوات&lt;/STRONG&gt;!یعنی اینو گفتش من دیگه داشتم میترکیدم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم که خیلی وقت بود نخندیده بودم،کلی خندیدیم با هم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواستم پـُــز بدم که آره،ما هم یه هویی یه روز کامل میخندیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرش هم حاج خانم رو زدم زیر بغلم بردم اون ور جوب تا بره مسجد نمازش رو بخونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون خالی بعدش رفتیم پاتوق سابق و کلی یاد قدیما کردیم.بعدش هم رفتیم ماهیگیری...به جای ماهی کلی خرچنگ گرفتیم!میگن تو فرنگستون جز غذا های مایه داراست!بعدشم رفتیم باغ مهردادینا کلی انگور دزدیدم:)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این همه مرگ و میر یه هویی یکی میخواد به دنیا بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبرک خانم حوا...تبریک.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما دلایل ساده خوشبختی رو دارید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن بی‌ربط&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح تا حالا سک.سکه مزخرفی گرفتم که الان دارم گریه میکنم از دستش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 16:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد که دارد درد اما مرد را دردی اگر هست خوش است!</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسم توی مسابقه هزار اقاقیا جز عکسهای برتر شده.خبرش سر ذوقم آورد اما کلا حوصله ندارم.اول نشدم،اما همین که بین این همه عکاس حرفه ای منه آماتور بتونم جز ۱۰ تای اول باشی خودش کلیه!مسابقه از این قرار بود که باید یه عکس برای جلد کاست جدید &lt;A href=&quot;http://www.hermesrecords.com/&quot; target=_blank&gt;نشر هرمس&lt;/A&gt; ارائه میکردی.دو تا ترک از کاست هم گذاشته بودند روی سایت تا حال و هواش رو بدونیم.نفر اول آقای مراغه‌چی شد.یکی خانمی از همون ده نفر اول میل داده بود که همه بچه‌های برگزیده روز چهارشنبه جمع شیم یه جا...دوست داشتم شرکت کنم.اما وضعیت بحرانی بود و اسفناک!دروغ گفتم اسفناک نبود.فقط بحرانی بود.امیدوارم که توی دورهم بودن های بعدی بتونم شرکت کنم.حالا فک کن نشر هرمس توی میلش گفته برای کاست های بعدی از عکسهای ما استفاده میکنه!جالب اینجا میشه که من خودم الان اون عکسی رو که واسشون فرستادم دیگه ندارم.توی هارد قبلیم سوخید!حال خودمم هی دارم میسوزم که اون عکس رو دیگه ندارم.مسابقه هم از روی صفحه اول سایت برداشته شده و نمیتونم داشته بوده باشم‌ش!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سورمه هی در گوشم میخونه بیا باهاش آشتی کن.اما تو کتم نمیره...!یاد اون سالایی میافتم که شبا تا صبح با هم میخندیدم و حرف میزدیم و سحرش مامان بزرگم میگفت تا صبح چی به هم میگید و اون خندهی کج معروف من میاد روی لبم!خاله‌مه،مثه سورمه برام عزیزه.اما بعضی نبودنا بهتر از بعضی بودناست.میدونم بعدا پشیمون میشم.اما خوب من خرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آشـــ.ـا هم که توی این هیر و ویری هی با هم دعوا میکنیم.دیروز حوصله نداشتم.بهش میگم حوصله ندارم هی زینگ نزن به گوشیم.میگه تو اصن منو دوست نداری.خداحافظ.منم گفتم خداحافظ!دوباره زنگ زده چرا حوصله نداری.میگم خر خدا وقتی تو نمیتونی درک کنی ادمی که حوصله نداره رو نمیشه حوصله دارش کرد و میگی خداحافظ یعنی خیلی خر خدا تری!آخه من نمیدونم حوصله داشتن یا نداشتن چه ربطی به دوست داشتن یا نداشتن داره!اصلن من دهنم بوی شیر میده...نمیدونم دوست داشتن یعنی چی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آخری رو واقعا هنوز نمیدونم.یعنی یادم رفته.آخه خنگ شده بودم فک میکردم حس دلتنگی همون دوس داشتنه!اما بعدا نشستم رو خودم فک کردم دیدم. نه،این دو تا کلی فرق میکنن با هم...میبینی تو رو خدا!اینا جز بدیهیاته اما من خنگ فرقشون رو یادم رفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مربوط به این روزهای من:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به قول آقای هـ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;مرد را دردی اگر هست،خوش است!&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 08:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیس.حوصله من مرد</title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موندم ماه رو دوست دارم یا نه...از روی دوست داشتن ریدم بهش یا نه...حالا نمیدونم این مرض لامصبش واسه چیه.رفتن تنگه.واشی...نمیدونم کدوم قبرستونیه.بردنش روانپزشک.نمیدونم بهش چی گفته!نمیدونم نمیدونم نمیدونم...این نمیدونم های این روزا همش تو مغزم میره اون ور این ور.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از یه طرف خانواده فشار میاره که باهاش آشتی کنم.از یه طرف خودم هم میخوام که حالش بهتر بشه.از اون طرف ولی یه چیزی هست که مانع میشه.یه حس نامربوط،یه لج‌بازی بچه‌گانه،یه حسی که خیلی قدرتمنده... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب بودم.زیاد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچی نمیفهمم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید یه سفر جور کنم تا از این فکرای مالیخولیایی در بیام...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://tarnas.ir/1388/05/16/nakon/&quot; target=_blank&gt;+&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 10:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شوک مغزی تخم سگ چیه که باید نصیب تو بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بغض دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 10:13:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zahir.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد دوستان گذشته بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابم نمیبرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یاد گلناز،الهام،روهام،دیوار،میثم...خیلیای دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته گلناز دوست داشته مثه پسرا لباس بپوشی؟موهات رو میزدی...سیگار بی فیلتر میکشیدی.همیشه تخته همراهت بود واسه طرح کشیدن.همیشه وقتی میخواستی شعر بخونی لبات میلرزید.یادمه میگفتی دلت هم میلرزه.یادته عشق خون داشتی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روهام تو چی،یادته؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادته میخواستی یه نویسنده بزرگ و معروف بشی؟یادته اینقدر که سر به هوا بودی حتی آدمای روی زمین رو هم نمیشناختی؟یادته چه وجود بکری داشتی؟همیشه از آرشیو بدت میومد.اما من واست نگه‌ش میداشتم.حیف که تو اون هاردم سوخت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوار تو چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو که پیر ما بودی هم بریدی...دیگه چه برسه به من فسقلی که هر و از بر تشخیص نمیدم!همیشه بهم میگفتی تو دل پر دردی داری اما اینا رو خودت واسه وخودت ساختی.دیشب یاده حرفت افتادم.الان اوضاع فرق کرده.من دیگه واسه خودم دل پر درد نمیسازم.این روزگاره که داره به من می‌تازه!یاد اون سکوت های طولانی و نچسبت به خیر.که گاهی فقط سلام بودی و نگاه،حتی خداحافظ هم نه...امروز رفتم به وبلاگت...تاریخ واسه پارسال همین موقع بود،نوشته بودی خداحافظ.جلوی اسم من هم نوشته بود دل پر دردی داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میثم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که همیشه کروات میزدی.همیشه شعرای عجیب میگفت.با اون لهجه کرمانشاهی...یادته وقتی تصادف کردی هیچ کس خبر دار نشد؟یادمه ویران شده بودی.ویران...اما دوباره برگشتی.دوست دارم الان بهم میگفتی که راز اون روحیه عجیبت که تونستی دوام بیاری چی بود؟دلم گرفته میثم خان...دلم گرفته!کاش بودی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهام تو چی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو یادته که اون زمان قرار بود با بچه ها یه کار مشترک شروع کنیم؟نشد.یعنی تو نگذاشتی...یعنی رفتی...یعنی گم شدی!دیگه هم هیچ خبری ازت نشد!هیچ خبری...تو و دیوار،بزرگ ما بودید.دیوار مدیریت نداشت.اما تو داشتی...چرا رفتی.همیشه این یه علامت سوال بزرگ توی ذهن ما بود.فکر کن چند سال گذشته و من با این علامت سوال بی پاسخ دارم زندگی میکنم.خوش بودیم.خوش...اما نمیدونم کی چشممون زد.نمیدونم...قراره روزگار سختی رو بگذرونم.کاش حداقل یه دونه از شما ها مونده بودید.کاش میشد برگردیم به گذشته...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از همه شما کوچکتر بودم.هوای من رو خیلی داشتید...نمیدونم چی شد.وقتی تا چند وقت تو بهت بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعتراف میکنم به مرحله ای رسیدم که به مرگ هم میخندیدم.اما الان...اما الان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب تا صبح صحنه های باهم بودنمون داشت رژه میرفت!ولی هر کس رفت برای پیدا شدن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Aug 2009 08:58:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zahir&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>zahir</dc:creator>
<guid>http://zahir.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
