آدمهایی هستند که احتیاجی نیست حرفی بزنند.اکثر حرف هاشون توی نگاهشون هست.میشه بفهمی چی ازت میخواند.میشه حتی با نگاه نکردن بهشون خیلی چیزها رو فهموند.
آدمهایی هستند که نگاهشون رو ازت میدزدند.نه به خاطر حیا و این چیزا...فقط به خاطر این که دلشون نمیخواد خاطرات مشترکی که با هم داشتیم رو دیگه هیچ وقت یادشون بیاد.آخه خاطرات آدمایی مثل من توی چشمام خوابیده.
آدمهایی هم هستند که توی زندگی فقط یک بار بهشون نگاه میکنی.اما همیشه اون نگاه رو همراه خودت خواهی داشت و ازش لذت میبری...
آدمهایی هم هستند که همیشه به چیزی فراتر از تویی که روبروش نشستی نگاه میکنند.این جور آدما معمولا غرق هستند.توی خاطرات،توی آینده،توی رویا،توی حسرت...حالا هر چی!
آدمهایی هم هستند که نگاهشون عشق داره و همیشه نفره سومی هست که این رو بفهمه.مثلا الان یاد نگاههای آقای پاتیل به همسرش افتادم.که همیشه با عشقی فوقالعاده بهش نگاه میکرد و هر آدم کودنی هم میفهمید که این دوتا با این همه سن و سال خیلی همدیگه رو دوست دارند.
بعضی وقتها نگاههایی هم هست که باعث برقراری ارتباط میشه.مثلا نگاه من به حنا توی اون مطب خالی...وقتی فقط یه نفس با هم فاصله داشتیم،که باعث شد یه دوره خوب رو تجربه کنم.یه دوره که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه...خانم دکتر کجایی؟احتمالا دیگه تا الان یه شوهر فرانوسی هم پیدا کردی برای خودت:)
توی ارتباط،نگاه آدمها به هم خیلی بیشتر از کلمات تاثیر داره...
یاد حنا افتادم...بقیشو دیگه حوصله ندارم بنویسم...
پ.ن های بی ربط!
دیروز داشتم داستان آقای دوست و اتــــــــ.ــی رو برای یکی دیگه از دوست ها تعریف میکردم که سر همین یک نگاه داستانشون شروع شد!واقعا خیلی عجیبه که بعد از چهار سال این دو تا هنوز هم این همه هم رو میخواند.درسته گاهی با هم دعوا میکنند و قهر میکنند.اما همه بچه ها میدونند که این دو تا شدیدا همدیگه رو میخواند!یادش به خیر ...این چهار سال تقریبا مثل یه کتاب مصور شده برام...خوب و بد داشته...اما همیشه بوده.امیدوارم که خوشبخت باشند.
این روزا دعوا داریم سر این تی وی بی شرف...من هی خاموش میکنم فرار میکنم.ماماینا میدوند دوباره روشن میکنند!

