تبليغاتX
فرسودگی
 2009/8/22 
 

عکسم توی مسابقه هزار اقاقیا جز عکسهای برتر شده.خبرش سر ذوقم آورد اما کلا حوصله ندارم.اول نشدم،اما همین که بین این همه عکاس حرفه ای منه آماتور بتونم جز ۱۰ تای اول باشی خودش کلیه!مسابقه از این قرار بود که باید یه عکس برای جلد کاست جدید نشر هرمس ارائه میکردی.دو تا ترک از کاست هم گذاشته بودند روی سایت تا حال و هواش رو بدونیم.نفر اول آقای مراغه‌چی شد.یکی خانمی از همون ده نفر اول میل داده بود که همه بچه‌های برگزیده روز چهارشنبه جمع شیم یه جا...دوست داشتم شرکت کنم.اما وضعیت بحرانی بود و اسفناک!دروغ گفتم اسفناک نبود.فقط بحرانی بود.امیدوارم که توی دورهم بودن های بعدی بتونم شرکت کنم.حالا فک کن نشر هرمس توی میلش گفته برای کاست های بعدی از عکسهای ما استفاده میکنه!جالب اینجا میشه که من خودم الان اون عکسی رو که واسشون فرستادم دیگه ندارم.توی هارد قبلیم سوخید!حال خودمم هی دارم میسوزم که اون عکس رو دیگه ندارم.مسابقه هم از روی صفحه اول سایت برداشته شده و نمیتونم داشته بوده باشم‌ش!

سورمه هی در گوشم میخونه بیا باهاش آشتی کن.اما تو کتم نمیره...!یاد اون سالایی میافتم که شبا تا صبح با هم میخندیدم و حرف میزدیم و سحرش مامان بزرگم میگفت تا صبح چی به هم میگید و اون خندهی کج معروف من میاد روی لبم!خاله‌مه،مثه سورمه برام عزیزه.اما بعضی نبودنا بهتر از بعضی بودناست.میدونم بعدا پشیمون میشم.اما خوب من خرم!

آشـــ.ـا هم که توی این هیر و ویری هی با هم دعوا میکنیم.دیروز حوصله نداشتم.بهش میگم حوصله ندارم هی زینگ نزن به گوشیم.میگه تو اصن منو دوست نداری.خداحافظ.منم گفتم خداحافظ!دوباره زنگ زده چرا حوصله نداری.میگم خر خدا وقتی تو نمیتونی درک کنی ادمی که حوصله نداره رو نمیشه حوصله دارش کرد و میگی خداحافظ یعنی خیلی خر خدا تری!آخه من نمیدونم حوصله داشتن یا نداشتن چه ربطی به دوست داشتن یا نداشتن داره!اصلن من دهنم بوی شیر میده...نمیدونم دوست داشتن یعنی چی.

این آخری رو واقعا هنوز نمیدونم.یعنی یادم رفته.آخه خنگ شده بودم فک میکردم حس دلتنگی همون دوس داشتنه!اما بعدا نشستم رو خودم فک کردم دیدم. نه،این دو تا کلی فرق میکنن با هم...میبینی تو رو خدا!اینا جز بدیهیاته اما من خنگ فرقشون رو یادم رفته بود.

مربوط به این روزهای من:

به قول آقای هـ

مرد را دردی اگر هست،خوش است!

 

  12:19 به قلم zahir    


 2009/8/20 
 

موندم ماه رو دوست دارم یا نه...از روی دوست داشتن ریدم بهش یا نه...حالا نمیدونم این مرض لامصبش واسه چیه.رفتن تنگه.واشی...نمیدونم کدوم قبرستونیه.بردنش روانپزشک.نمیدونم بهش چی گفته!نمیدونم نمیدونم نمیدونم...این نمیدونم های این روزا همش تو مغزم میره اون ور این ور.

از یه طرف خانواده فشار میاره که باهاش آشتی کنم.از یه طرف خودم هم میخوام که حالش بهتر بشه.از اون طرف ولی یه چیزی هست که مانع میشه.یه حس نامربوط،یه لج‌بازی بچه‌گانه،یه حسی که خیلی قدرتمنده... 

 

خواب بودم.زیاد...

هیچی نمیفهمم.

باید یه سفر جور کنم تا از این فکرای مالیخولیایی در بیام...

+

 

 

  13:54 به قلم zahir    


 2009/8/18 
 

این شوک مغزی تخم سگ چیه که باید نصیب تو بشه.

 

بغض دارم.

 

  13:44 به قلم zahir    


 2009/8/14 
 

یاد دوستان گذشته بودم

خوابم نمیبرد.

یاد گلناز،الهام،روهام،دیوار،میثم...خیلیای دیگه!

یادته گلناز دوست داشته مثه پسرا لباس بپوشی؟موهات رو میزدی...سیگار بی فیلتر میکشیدی.همیشه تخته همراهت بود واسه طرح کشیدن.همیشه وقتی میخواستی شعر بخونی لبات میلرزید.یادمه میگفتی دلت هم میلرزه.یادته عشق خون داشتی؟

روهام تو چی،یادته؟

یادته میخواستی یه نویسنده بزرگ و معروف بشی؟یادته اینقدر که سر به هوا بودی حتی آدمای روی زمین رو هم نمیشناختی؟یادته چه وجود بکری داشتی؟همیشه از آرشیو بدت میومد.اما من واست نگه‌ش میداشتم.حیف که تو اون هاردم سوخت!

دیوار تو چی؟

تو که پیر ما بودی هم بریدی...دیگه چه برسه به من فسقلی که هر و از بر تشخیص نمیدم!همیشه بهم میگفتی تو دل پر دردی داری اما اینا رو خودت واسه وخودت ساختی.دیشب یاده حرفت افتادم.الان اوضاع فرق کرده.من دیگه واسه خودم دل پر درد نمیسازم.این روزگاره که داره به من می‌تازه!یاد اون سکوت های طولانی و نچسبت به خیر.که گاهی فقط سلام بودی و نگاه،حتی خداحافظ هم نه...امروز رفتم به وبلاگت...تاریخ واسه پارسال همین موقع بود،نوشته بودی خداحافظ.جلوی اسم من هم نوشته بود دل پر دردی داره!

میثم...

که همیشه کروات میزدی.همیشه شعرای عجیب میگفت.با اون لهجه کرمانشاهی...یادته وقتی تصادف کردی هیچ کس خبر دار نشد؟یادمه ویران شده بودی.ویران...اما دوباره برگشتی.دوست دارم الان بهم میگفتی که راز اون روحیه عجیبت که تونستی دوام بیاری چی بود؟دلم گرفته میثم خان...دلم گرفته!کاش بودی...

الهام تو چی؟

تو یادته که اون زمان قرار بود با بچه ها یه کار مشترک شروع کنیم؟نشد.یعنی تو نگذاشتی...یعنی رفتی...یعنی گم شدی!دیگه هم هیچ خبری ازت نشد!هیچ خبری...تو و دیوار،بزرگ ما بودید.دیوار مدیریت نداشت.اما تو داشتی...چرا رفتی.همیشه این یه علامت سوال بزرگ توی ذهن ما بود.فکر کن چند سال گذشته و من با این علامت سوال بی پاسخ دارم زندگی میکنم.خوش بودیم.خوش...اما نمیدونم کی چشممون زد.نمیدونم...قراره روزگار سختی رو بگذرونم.کاش حداقل یه دونه از شما ها مونده بودید.کاش میشد برگردیم به گذشته...

من از همه شما کوچکتر بودم.هوای من رو خیلی داشتید...نمیدونم چی شد.وقتی تا چند وقت تو بهت بودم...

اعتراف میکنم به مرحله ای رسیدم که به مرگ هم میخندیدم.اما الان...اما الان...

دیشب تا صبح صحنه های باهم بودنمون داشت رژه میرفت!ولی هر کس رفت برای پیدا شدن.

 

  12:28 به قلم zahir    


 2009/8/13 
 اعتراف میکنم به تلخ شدگی!

-میدونی؟

نه نمیدونم.

خوب همون بهتر که ندونی...من الان تو مرحله ای هستم که بیشتر از همیشه احتیاج دارم به وجود کسی....

من الان تو مرحله ای هستم که به خودم میگم "آخرش که چی؟"

اسم اینجا رو بی دلیل نگذاشتم فرسودگی.

فرسودگی خوده منم...فرسودگی این روزای منه...فرسودگی تنهاییه منه.فرسودگی زخمهای منه...فرسودگی ثانیه به ثانیه زندگیه منه فرسودگی...

حوصله ندارم.حوصله نفس کشیدن حتی...

پ.ن

توی ۳ ماه آینده من فرسوده‌تر میشم.فرسوده‌تر...

 

  12:2 به قلم zahir    


 2009/8/7 
تغییر کردم.

اینو حسم بهم میگه...

این نگاهای آدما بهم میگه.

نمیدونم این الان خوبه یا بد!

  10:9 به قلم zahir    


 2009/8/5 
دوس دارم کتاب بخونم.

نمیشه

دوس دارم همین الان که بوی گند میدم برم حموم.

نمیشه.

دوس دارم فردا نرم جشن.

که نمیشه.

دوس دارم الان تو سیبری بودم.

که همین الان سورمه کولر رو زد.دیگه اینو دوست ندارم!

دوس دارم یه گونی پول همچین تولپی بیافته رو سرم.

نمیشه.

دوس دارم یه هویی الان شب بود.

نمیشه.

 

پس چی میشه وقتی هیچی نمیشه!

  13:16 به قلم zahir    


 2009/8/3 
آدمهایی هستند در زندگی که هیچ سنخیتی با تو ندارند.اما یک هویی دل آدم برایشان تنگ میشه.اندازه باسن مورچه...!مثلا همین خاله فرح...زن دوست باباست.یه هویی دلم اندازه باسن مورچه شده واسش!حالا هی بیا واسه خودت دلیل و منطق بیار که بابا این خانمه اصلا چه ربطی به تو داره!!!بی منطق آدم گل میکنه گاهی...!

کم کم همه چی داره مثل قبل میشه.انتظار ندارم همه چی مثل سابق بشه.فشار هایی که این چند وقت به خانواده وارد شد،کمر شکن بود.سعی کردم بیشتر خونه باشم.تهران نمیرفتم.هر کاری مامان بابا میگفتن انجام میدادم. و خلاصه از اون بچه های خوب شده بودم که حال بهم زن هستند:)یه بار فقط رفتم تهران سر همین قضیه چهلم.اونم نزدیک بود گندش در بیاد!

این خانم دکتر و آقای دکتر داستان ها دارند.بیچاره خانم دکتر هم مثله منه...میگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.پیشنهاد دادم یه خط اینترنت پر سرعت وصل کنید خونه تا راحت از اخبار روز با اطلاع بشید.اما چون اونم آتیشش تنده آقای دکتر گفته بی خیالش شو...سر همین قضایای اعترافات چقدر حرص خوردیم!اما دلمون روشن بود.یعنی منطق میخوای باید بشینی پای صحبتها این زن و شوهر...سورمه خیلی وقتا به حرفای اینا استناد میکنه.و این خیلی خوبه!

توی این چند وقته چند تا نتیجه خوب رسیدم.

اول این که من اصلا جلوی وانت جا نمیشم!یا من استاندارد نیستم یا جلوی وانت خیلی کوچیکه!

دوم این که به سازمان امداد و نجات نامه بدم و  بگم برای برانکارد هاشون بالش بگذارند.چون پدر بزرگ من گیر داده بود روی برانکارد سیار واسش بالاش بگذارند!

سوم این که فهمیدم اکثر ا.ن ها نمیخوان حقایق رو بدوند.یکیش همین دوست من. که رسما اعلام کرد من نمیخوام خیلی از حقایق رو بدونم!و فقط به کیهان و فارس و تی وی اکتفا میکنم!!!!یعنی شاخ در آوردم!

پ.ن

خانم حوا یادتونه میخواستم اتاقه یه نفر رو رنگ کنم و کلی برنامه واسش داشتم؟حالا حتی توی اتاقش نمیرم!چی فکر میکردم،چی شد...!

 

  12:35 به قلم zahir    


 2009/7/30 
 

خنده هایی که گریه شد...

به خواهرم که در آیینه است!

 

  20:6 به قلم zahir    


 2009/7/28 
 

خدایا

این رسم باز با ما نیست...

تمومش کنید لطفا!

 

 

  11:56 به قلم zahir    


 2009/7/26 
 

کی فکرش رو میکردآشـ.ـآ دیوونه،آشـ.ـآ خولهء من بره مکه بعد از اونجا بهم زینگ بزنه...!بعد من از خوشحالی جیغ بزنم.بعد رفقا بهم چپ چپ نیگا کنند که اوه اوه...اینو با!

بعد من پشت تیلیفن واسش همون بیت حافظ رو که برام نوشته بود بخونم.

بعد شبش مـُـنا بیاد بگه رفته مکه و من فـَـکم از تعجب بیافته پایین...بعد از بهت و حیرت نگاه اول به کعبه بگه و از امون ندادن حِــق حِـــق... و من دلم بلرزه!

بعد نصفه شبش یادم بیافته که آشـ.ـا که مثه آدم گریه نمیکنه...بعد هی صحنه دیدن اون جلوی کعبه رو تصور کنم و هی تصور کنم و هی تصور کنم...!

بعد یاد اون شبش بیافتم که میگفت چی میخوای واست بیارم...منم گفتم یه آشـ.ـآی متحول شده و اونم بخنده و بگه حتما میارم واست!

اوه اوه...از دیشب دارم به حالی که میبره فکر میکنم.

باور میکنی حال عجیبی دارم که تا به حال تجربه‌ش نکرده بودم؟!

از من بعیده به خدا!

 

  11:46 به قلم zahir    


 2009/7/24 

 

[+]

افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم

وز داس سپهر سرنوشت سوده شدیم

 

            نامجو

  10:46 به قلم zahir