تبليغاتX
فرسودگی
 2009/7/21 
بابا که زد تو سرم...

مامان که مثل خودم  داره میگه بی شور...

داداش هم که...

سورمه هم که این روزا نامزد بازی و از این چیزا...

یه دفعه ساعت ۹ شب بگذارید جلوی در تا بیان ببرند دیگه!

من هی به مامانینا میگم منو از جوی آب پیدا کردن...اینا همش میگن نه!

  11:42 به قلم zahir    


 2009/7/18 
بابا حاضر نشد با وی او ای صحبت کنه.آقای آ.س هم اصرار داشتند که در مورد سقوط مشکوک هواپیما مصاحبه داشته باشند.اما نه بابا و نه دوستاش هیچ تمایلی نشون ندادند.حتی آقای آ.س حاضر شد بدون نام مصاحبه کنه،اما بازم بابا حاضر نشد.منم مجبور شدم فقط توضیحات کتبی رو برای آقای آ.س بفرستم که خیلی مختصر بود.از دیروز هم بحث در مورد این که حق مردم دانستنه و جریان آزاد اطلاعات به نفع مردمه و باید بدونند تا خودشون تصمیم بگیرند.خلاصه از دیروز بازم بحث بالا گرفته!خونه شده میزگرد مبارزه های عقایدی من و خانواده...دیروز داداش کره بز بهم میگفت منافق!البته اون هر و با بر تشخیص نمیده و از سر نفهمی میگفت!اما بهم بر خورد.مخیواستم گردنش رو بشکنم!

مامان الان اومده از شیرین کاری های خانم دکتر تعریف میکنه که دیروز تو نماز جمعه چه کارها که نکرده!واسه اولین بار گاز اشک آور خورده:)و لیدر شده بوده.یه آقاهه هم هی سیگار فوت میکرده توی صورتش...خلاصه باید یه شب بریم خونشون تا با آب و تاب فراوون برامون تعریف کنه. 

زمان هایی هست که آدم باید مرد سفر باشد.مثلا اگه لازم شد همراه کسی برود به درک...!

زندگی بسیار تخ.م سگی داره طی میشه.کلا حوصله خودم رو هم ندارم.آشــــ.ــا بهم خبر داده که میخوام برم مکه...هنوز شروع نکرده به صحبت میگه تو از اولش هم منو دوست نداشتی!دوست داشتم با این حرفش چند بار سرم رو میکوبیدم به دیوار...خوب آدمه دیگه گاهی دلتنگش میشم.اما دیگه هیچ حسی بهش ندارم!همون قضیه بچه بودیم همدیگه رو میخواستیم بود دیگه.اما حالا فقط دوست دارم خاطرات خوبش باشه.کلا چون هنوز اون کودک درونش خیلی زیاد مثل خودمه دوست دارم رصدش کنم.چند روزهه هم باهم چت میکنیم.مثلا با هم قهریم!کلا خوبه آدم یکی مثل خودش داشته باشه که باهاش بکاوه...واسش یه دونه از نوشته هام رو فرستادم.میگفت تو هنوزم مینویسی...!واسه خودمم جالب بود.من هنوزم مینویسم!خیلی وقته نه اتودی نه داستان کوتاهی نه یه مزخرفی ننوشتم.باید یه چیزی بنویسم.

باید...

سرکش و مغرور و خوددار و بچه و خول و چل و بچه ننه و خر و گاو و خشگل و قد بلند و بلوری و شونصد تا گردنبند داره و از این چیزا...!آدم دلش میخواد بکشتش بعد باهاش زندگی کنه!

 پ.ن مهم

از همه دوستانی که اینجا و اونجا رو میخونند و آدرس اینجا و اونجا رو دارند خواهش میکنم که اگر کسی آدرس اینجا رو ازتون خواست به هیچ عنوان باهاش همکار نکنید.اصل امانت داری رو رعایت کنید جون مادرتون!

 

  11:54 به قلم zahir    


 2009/7/3 
داستان نگاه‌های آدم‌ها داستان عجیبیه که دوست دارم مدتها در موردش بنویسم،بخونم و فکر کنم...

آدمهایی هستند که احتیاجی نیست حرفی بزنند.اکثر حرف هاشون توی نگاهشون هست.میشه بفهمی چی ازت میخواند.میشه حتی با نگاه نکردن بهشون خیلی چیزها رو فهموند.

آدمهایی هستند که نگاهشون رو ازت میدزدند.نه به خاطر حیا و این چیزا...فقط به خاطر این که دلشون نمیخواد خاطرات مشترکی که با هم داشتیم رو دیگه هیچ وقت یادشون بیاد.آخه خاطرات آدمایی مثل من توی چشمام خوابیده.

آدمهایی هم هستند که توی زندگی فقط یک بار بهشون نگاه میکنی.اما همیشه اون نگاه رو همراه خودت خواهی داشت و ازش لذت میبری...

آدمهایی هم هستند که همیشه به چیزی فراتر از تویی که روبروش نشستی نگاه میکنند.این جور آدما معمولا غرق هستند.توی خاطرات،توی آینده،توی رویا،توی حسرت...حالا هر چی!

آدمهایی هم هستند که نگاهشون عشق داره و همیشه نفره سومی هست که این رو بفهمه.مثلا الان یاد نگاه‌های آقای پاتیل به همسرش افتادم.که همیشه با عشقی فوق‌العاده به‌ش نگاه میکرد و هر آدم کودنی هم میفهمید که این دوتا با این همه سن و سال خیلی همدیگه رو دوست دارند.

بعضی وقتها نگاه‌هایی هم هست که باعث برقراری ارتباط میشه.مثلا نگاه من به حنا توی اون مطب خالی...وقتی فقط یه نفس با هم فاصله داشتیم،که باعث شد یه دوره خوب رو تجربه کنم.یه دوره که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه...خانم دکتر کجایی؟احتمالا دیگه تا الان یه شوهر فرانوسی هم پیدا کردی برای خودت:)

توی ارتباط،نگاه آدمها به هم خیلی بیشتر از کلمات تاثیر داره...

 یاد حنا افتادم...بقیشو دیگه حوصله ندارم بنویسم...

پ.ن های بی ربط!

دیروز داشتم داستان آقای دوست و اتــــــــ.ــی رو برای یکی دیگه از دوست ها تعریف میکردم که سر همین یک نگاه داستانشون شروع شد!واقعا خیلی عجیبه که بعد از چهار سال این دو تا هنوز هم این همه هم رو میخواند.درسته گاهی با هم دعوا میکنند و قهر میکنند.اما همه بچه ها میدونند که این دو تا شدیدا همدیگه رو میخواند!یادش به خیر ...این چهار سال تقریبا مثل یه کتاب مصور شده برام...خوب و بد داشته...اما همیشه بوده.امیدوارم که خوشبخت باشند.

این روزا دعوا داریم سر این تی وی بی شرف...من هی خاموش میکنم فرار میکنم.ماماینا میدوند دوباره روشن میکنند!

 

  12:4 به قلم zahir    


 2009/6/30 
 

هر آدمی زخمهایی برای خودش داره....

مثلا فروغ میگه...

زخم های من همه از عشق است.از عشق...

زخم های هدایت از تنهایی...

زخمهای صمد بهرنگی از ایدئولوژی ...

زخم های حضرت علی از نفهمیدن اطرافیانش...

دارم فکر میکنم زخمهای من از چیه؟!

 

  23:30 به قلم zahir    


 2009/6/30 
 

مامان بعد از مدتها خیاطی میکنه...

سورمه دوباره کتاب میخونه...

بابا دوباره گوشی ش رو همراه خودش نمیبره...

برادر صبح ها بازم با صدا های عجیب غریب همه رو بیدار میکنه...

من هم پتو سفری رو از روی دوشم انداختم و در اتاق رو باز کردم!

پ.ن

درسته که این روزا همش خراب بودم...بد بودم...زشت بودم...اما دوستام تنهام نگذاشتند.باید جبران کنم.

 

  10:55 به قلم zahir    


 2009/6/29 
 

گفتم ویرانه من آرامش بر نمی‌تابد...

گفت...

این خاک سنگین و دهشتناک ، اشارتی‌ست به آرامش...

 

انتظار چه حالی از من داری؟جز پوکی...

  12:33 به قلم zahir    


 2009/6/23 
نفسی نمانده...
  14:31 به قلم zahir