تبليغاتX
فرسودگی
 2009/6/18 
بنا به شواهد و مدارک من تا چند ساعت دیگه به این دنیا میام!

تقریبا ساعت ۱۰.۳۰ دقیقه...

خوش اومدم،صفا آوردم...ایشالا بتونم دنیا رو تغییر بدم.

مستندات و خاطرات میگه که وقتی درد شروع شد بابا سوار بر ژیان عیانی شد و ما رو به سمت مطب دکتر فتانه...برد.سورمه میگه بابا اینقدر حول بود که من و داداش رو زده زیر بغلش و پا برهنه سوار ژیان شده...سر راه چند شاخه گل گلایور که معمولا برای مُرده ها میبرند هم برامون خریده...من و مامان در هم بودیم.یعنی من درون مامان بودم!سورمه ۶ سالش بوده...داداش ۳ ساله و من هم که هنوز نفس نکشیده بودم...وقتی پرت شدم تو این دنیا خونی بودم.بند نافم دور گردنم بود.یه مقدار روم به دیوار هم درون دهنم بود که اگه دکتر فتانه... به دادم نمیرسید احتمالا من الان توی اون دنیا داشتم با خدا انگور میخوردم!!!

احتمالا خدا وختی داشته من رو باز آفرینی میکرده گفته این  یارویی که میسازم باید یه موجودی باشه که کلا همه رو از خودش برونه...تا جایی که به تنهایی عشق داشته باشه و کلا تنها...!بعد گفته نه اولش باید خیلی شر و شور باشه...بعد کم کم آدمایی بیان تو زندگیش که وجودشون باعث انزوایی این پسره بشه.بعد کم کم یارو به این نتیجه برسه که بودنش با کسی،باعث آزار اون طرف میشه و یا تحمل کسایی که با اون بودند کم بوده، کلا قید با کسی بودن رو بزنه...و رهگذر ذهن آدمها بشه...

که مثلا گاهی آدمی مثل آ ش ا یادش بیافته که،آره بودش این آدم...و همین.

خلاصه خدا آخرش اعصابش خورد شد زد همه چی رو داغون کرد.تا ما رو بیافرینه!

حال کردم همه تقصیرا رو بندازم گردن خدا...!

داشتم فکر میکردم اگه خدا انتخاب رو میگذاشت به عهده خودم بهش میگفتم قربون دستت خودت یه راهیی بگذار جلو پا ما... البته بیشتر دوست داشتم در رفت آمد باشم!مثلا گاهی برم با خدا گیلاس میل کنم...یا انگور بخورم.گاهی هم تو این دنیا برم کرمان شبا تو کویر ستاره دستچین کنم یا مثلا کلی لحظه خوب با یه کره خری داشته باشم اما احساس خوب نداشته باشم!

همین بعدازظهری که خیلی هم کــــــــــــــــــــــش میومد در حد مرگ دلم میخواست یه ساعت با کسی باشم...بعدش یارو بره واسه همیشه انگار که اصلا نبوده!

فقط من یادم بمونه یه آدمی بوده که توی اوایل ۲۲ سالگی اومد و یه ساعتی بودیم باهاش و رفت  و انگار که نبوده!

مثلا قرار بود بریم جوجه بخوریم بیرون...اما خوب نشد.چون هوا هم دلش مثل من کبود بود و ریخت...مثل زادروزم بود.اما کلی دلم گرفته...

پ.ن

باید حس خاصی داشته باشم.اما ندارم...گوشی رو خاموش کردم.به خونه هم گفتم که به تلفنا بگن رفتم بیرون...! 

۲۸ خرداد

بعد نوشت

خطاب به خانم هانیه ، این روزها...

نمیدونم وبلاگ شما چه جوریاست که من نمیتونم نظریدن کنم!نزدیک به شونصد بار اومدم چیزی بگم اما نشد!بر من ببخشای...خوندم اونو!

  20:15 به قلم zahir    


 2009/6/16 
این اتفاقات دیروز باعث شد یکی از رفقا که خیلی هم با گروه ما جور بود راهش رو جدا کنه و خودش رو بکشه توی گروه مقابل...دوستی که ۵ سال با هم بودیم...قبل انتخابات کلی هم با هم کل کل داشتیم و بحث میکردیم.اما دیگه نیستیم!

توی چند روز اخیر بحث های شدیدی توی خونه راه افتاده از این که هم نسل های شما با محافظه کاری دارند حق آزادی و ادامه زندگی آزاد رو از نسل آینده میگیرند.کار به جاهای باریک کشید ...میخواستم به تهران برم که بابا نگذاشت.متاسفانه مجبور شدم بگم که جونمه و حقش رو دارم!ناراحت شد از دستم...احتیاج نبود بگه...تو چشماش موج میزد!حرفی نزد...فقط رفت.

عصبی شدم...نمیدونم چی میکنم.ظهر ساعت ۳ که همه خواب بودند زدم بیرون... بابا هی بهم زنگ میزد...به بهانه های مختلف میخواست من رو بکشه خونه...یه بار چسب چوب بخر...یه بار بیا میخوام فرشا رو جمع کنیم....بار آخر هم دیگه چیزی نگفت،فقط گفت بیا کارت دارم!چاره ای نداشتم.۵۰ تا از دوستا رفته بودند تهران...خجالت میکشم بگم دو تا باتوم خوردم.آخه بعضی ها دیروز جونشون رو دادند.بدیش اینه که یکیش درست خورده به همونجایی دستم که منهدم بود!

دیروز صحنه هایی دیدم که باعث شد امیدوار بشم. این مردم ایران گاهی شدیدا عجیبند...مثلا وقتی گیر افتاده بودیم توی یه کوچه در خونه باز شد و یه زن تنها ما رو راه داد داخل...بدون ترس...خیلی برامون عجیب بود.برامون آب آورد و راهیمون کرد.شب با صدایی گرفته و خسته و گشنه اومدیم خونه...

حال بدی دارم.سِد علی همین الان تو تی وی حرف زد...یه چیزی شبیه به همون نطق شاه که انقلاب سفید اعلام کرد.مشخصه که ترسیدند.

میترسم موسوی و سِد علی پشت درای بسته تقسیم قدرت کرده باشند و ما بیشتر شبیه به هویج باشیم که رنده میشه...!

دیشب بابا نخوابید...صبح از اون چشمای قرمزش فهمیدم!میدیدم که نگرانه...امروز نرفتم بیرون...چون قسمم داده بود.ولی فردا دیگه دوام نمیارم.چون نمیتونم آروم تو خونه بشینم و دوستام توی خیابونا باشند!

  23:10 به قلم zahir    


 2009/6/13 
به آرامش ، سکوت و انزوا نیاز دارم.
  12:5 به قلم zahir    


 2009/6/10 
 

خب حال ندارم...میدونم به درک!

چند روزه

دیروز رفتیم جلسه حافظ...زیاد حوصله نداشتم.این جلسات رو باید با سورمه برم.وگرنه اصلا حال نمیده...در اومدیم با رفیق رفتیم سینما کناری...فیلم بیست.این دومین باری بود که سارا وقتی توی سینما بودم بهم اس ام اس میداد.منم هوارتا دوست دارم براش نوشتم و فرستادن کردم تا چشماش در آد!آدم وقتی توی این جلسات سنگین حافظ و مولانا و شعر نو هستش ، دوست داره به یکی بگه دوسش داره...اونم هزار بار...نمیدونم چرا...!!!کلا ۱۰ نفر توی سینما بودیم.رفیق که هی با من میکاوید...منم که به جای فیلم داشتم به نیم رخ دختر کناریم نگاه میکردم.آخه توی این همه سینما اومدن ور دل ما نشستند!شاید هم ما رفتیم ور دل اونا نشستیم!!!منم به جای فیلم اونا رو نگاه میکردم.چون کلی خوشگل بودند و بوی آرایش خرکی نمیدادند!

تازه دیروز بازم سفیده خانم رو دیدم و کلی حال و احوال و سلام برسونید دادیم به هم...خوب آدم دیگه...

کلا حوصله انتخابات ندارم من...یه هوویی رفتا...وگرنه بود!

مردمم که کلا بی کار بودند و الانم که همش بی کارتر شدند انگار...تا خود صبح سر چار راه وای میستند منتظر سبز و قرمز شدن چراغ راهنمایی هستند.تا از این ور خیابون به اون ور خیابون داد بزنند!خدا وکیلی برخورد پلیس محشر بود.برخلاف همیشه که انگار ارث باباشون رو از آدم میخواند خیلی محترمانه میگفتند که عقب برید تا درگیری پیش نیاد.البته چند تا خر هم بینشون بود که با تذکر جدی مافوقشون قهوه ای شدند!یکیشون همین رفیق ما که یه آدم عقده ای به تمام معنا بود رفته توی نیرو انتظامی...

آدم گاهی دلش میخواد یه بزرگتری مثل آقای پاتیل بود...خونه ای داشت آروم  و دنج تا وقتی دلش میگیره بره خونشون خانم پاتیل براشون قهوه درست کنه...کنار هم بشینن رو تراس و آقای پاتیل حرف بزنه و خانم پاتیل گاهی اون وسط های حرفاش لاو بترکونه...به هم نگاه بدن،از هم نگاه بگیرند...

حیف که رفتند برای همیشه!

پ.ن

بر من ببخشایید این همه غلط دستوری و املایی رو...

 

  19:0 به قلم zahir    


 2009/6/8 
 

حکایت آدمی که بی هوا گریه‌ش میگیره چیه؟

حکایت آدمی که صورت‌ش از گریه زیاد داغ میشه چیه؟

حکایت آدمی که ...

حکایت آدمی که تن کسی گریه هاش رو لمس میکنه چیه؟

 

 داغونم...اما زمان ِ خستگی نیست

 

  12:58 به قلم zahir    


 2009/6/5 

 

از وقتی اون مناظره کذایی پخش شد توی ستاد انگار آتش انداخته باشند.کارد میزدی خون هیچ کس در نمیومد!بچه ها شروع کردن به برنامه ریزی ثانویه برای مقابله با پیامدهای احتمالی که موج میرحسین رو شکست!

نمی‌دونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه مهندس موسوی زیادی خویشتنداری کرد و جواب آدم بی‌فرهنگ رو مثل خودش نداد.خیلی ها این رو شکست میدونند.اما برای کسانی مثل من،این یعنی پیروزی بر بی فرهنگی...و کسانی مثل من،مصمم‌تر شدند،برای رای دادن به مهندس و دفاع از او...

تا دیروز ستادهای احمدی نژاد حالت انفعالی داشتند.اما از دیروز صبح انگار سر از تخم در آورده باشند و شروع به داد و بیداد میکنند!دیروز با ۳ تا از بچه های ستاد تصمیم گرفتیم که به یکی از این ستاد های احمدی نژاد بریم و مناظره رو در رو داشته باشیم.

قرار شد هر کس ۱۰ دقیقه صحبت کنه و طرف مقابل سکوت اختیار کنه.طرح بحث با اون ها بود و ۱۰ دقیقه اول رو از سیاست خارجی و سیاست داخلی و حرف های دیروز احمدی نژاد شروع کردند.بحث در مورد سیاست خارجی به اینجا کشید که اونها میگفتند چرا ما باید سیاست نرم داشته باشیم.چرا آقای خاتمی سعدآباد رو امضا کردند.جواب من و دو تا از دوستان به اینجا کشید که سیاست به کله‌شق بودن نیست.سیاست به استفاده از شیوه ها متناسب به زمان و مکان است.قبول نمیکردند.مثال اما حسن رو زدیم که به دشمن خودش معاهده امضا کرد برای حفظ خود و یارانش...و یا سکوت ۲۰ ساله حضرت علی...که دیگه سکوت کردن و یه کم فرافکنی کردند و به بحث بعدی رفتیم.

سیاست داخلی هم به اونجا رسید که آقای احمدی‌نژاد باعث رشد و شکوفایی اقتصاد شده.و اینقدر به فکر مردم هست که این همه سفر استانی داره و از مشکلات مردم خبر داره و خیلی تلاش کردند که وارد گشت ارشاد نشوند اما ما بحث رو کشاندیم به این سمت و الخ...

تقریبا ۴۵ دقیقه از بحث گذشته بود که مردم دور ما جمع شده بودند.بهترین فرصت بود تا از مردم نظر خواهی کنیم.یکی از بچه ها رو به مردم کرد و پرسید خیلی از جوان های شما از شهرک های صنعتی اخراج شدند و خیلی های دیگه هم در انتظار اخراج شدن هستند.با تشویق جواب بدید.که آیا از وضع اقتصادی رازی هستید یا نه...که صدای دست و هورا به آسمان رفت.بعد شروع کردیم به گیر دادن به پول پخش کردن بیین مردم،و پایین آوردن عزت انسانها با گداپروری و الخ...

درسته این کار اخلاقی نبود.اما در برابر مهاجمی که تکل میزنه باید جا خالی داد و تکل زد.

در مورد مناظره دو کاندیدا هم بحث به اونجا کشید که آقای احمدی‌نژاد با شجاعت اسم مفاسد اقتصادی رو آوردن و از هیچ کس ترسی ندارند.مواضعشون در مورد هولوکاست شجاعانه هست...در مورد مدرک خانم رهنورد هم سوالاتی مطرح شد...

توی این قسمت نوبت من بود که حرف بزنم...

اول از همه دست گذاشتم روی نقطه حساس...در مورد رهبری سوال کردم که آیا شما رهبری و اصل نظام رو قبول دارید؟که با توجه به ظاهرشون مشخص بود دارند.و ضربه رو زدم.آقای هاشمی و ناطق جز نزدیکان خامنه‌ ای هستند و اگر فرض را بر این بگیریم که رهبر از این موضع خبر داشته،صلاح نظام رو در این دیده که مواضع خودش رو پنهان نگه داره و این کاری که آقای احمدی نژاد کرد مخالف با مصالح نظام بود.در مورد هولوکاست هم این آقای مشایی کار ما رو راحت کرده بود و هر وقت در مورد اسرائیل حرفی میزدند با چماق مشایی میزدیم توی سرشون!

گفتم که وقتی این آقا هنوز در سمت خود هستند یعنی دهن کجی به ملت...این مواضع دو گانه شما ملت رو بهت زده کرده...

همچنین گفتم دوستان عزیز رقیب الان شما آقای مهندس میرحسین موسوی‌ست و نه آقای هاشمی و نه آقای ناطق...

در مورد مدارک خانم رهنورد هم با دست پر اومده بودیم وسط گود.

طبق مصوبه وزارت علوم امکان تحصیل در دو رشته دکترا در زمانی حدود ۱۰ سال قبل محیا بوده.و ایشون هم به عنوان رشته شناور دکترای خود را گرفتند. مدارک رو کامل و سالم به همه نشون دادم که متوجه بشند.یکی از مناظره کننده های رقیب گفت که با اسکن میشه مدارک درست کرد...که جواب دادم اما با اسکن نمیشه پارک طراحی کرد!واضح بود که هنوز دارند از مسئله کردان میسوزند و مثل مار زخم خورده به خودشون میپیچند.

تقریبا ۲ ساعت نشسته بودیم و بحث میکردیم.گلوی هر ۳ تا مون خشک شده بود ، داشتیم از گرما میمردیم.قبول دارم که بیشتر حرفهای که توی بحث زدیم احساسی بود تا منطقی...اما موج احساس رو نمیشه با منطق کنترل کرد.ما هم سعی کردیم سوار بر احساس بشیم و کنترلش کنیم به سمتی که دلمون میخواد...خیلی از حرف هایی که زدیم با دست و صدای سوت مردم حمایت میشد.

آخر بحث دو تا از رفقای نزدیکتر اومدن جلو و سریع سوار موتور شدیم و از مهلکه فرار کردیم.چون آقایون بی سیم به دست از قرارگاه یاسر اومده بودند تا پوست از سرمون بکنند!دیشب بعد از شنیدن مناظره مثل جسد افتادم و خوابیدم!الان هم باید بار و بندیل رو ببندم و برم ستاد...!

بابا و مامان هر جفتشون میترسند که قاطی این بحثا شدم.اما خب اگه من نتونم نظرم رو بگم مطمئنن میترکم!

پ.ن

کلیپ خرداد ما کاری از بچه های ستاد ۸۸.توی صفحه فیس بوکم سعی کردم کمتر سیاسی باشم.چون اونجا با مشخصات واقعی هستم!

توی فیس بوک بچه های خیلی فعال هستند.باید دنبال راهی باشیم برای تبدیل کردن این نیرو مجازی به نیروی حقیقی... 

 و به این شعار هم اعتقاد دارم

 

 

  10:24 به قلم zahir    


 2009/5/31 

 

آنها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنه‌کاری

ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود...

+  فروغ

 

  13:21 به قلم zahir    


 2009/5/29 
 

گاهی وقتها آدم نیست.

نه این که نباشد...هست.فقط صبح بلند میشود میبیند یکی نیست کنارش که  سلام بدهد و بگویید سلام ای یگانه ترین یار...

یکی نیست که برایش نامه بنویسد که من رفتم برای همیشه!مثل دوستی که رفت برای همیشه...نه خبری از او اومد...نه جسدی نه امیدی برای بازگشت...فقط نامه ای چند خطی که مضمونش بود من رفتم که پیدا کنم!

گاهی وقت‌ها آدم هست،بدون این که بفهمد هیچ وقت نبوده.

کاش کسی بیاید و این آدرس‌ها این شماره‌ها و این کدهای پستی تمام کسانی را که نیستند،نه این که رفته باشند،این که مرده باشند،را پاک کند!

کاش کسی بیاید و تمام این زهر ماری وجود من را بکشد بیرون و بریزد لای همه خاطرات تا همیشه جایی باشند...جایی که اگر لازمشان داشتم رجوع کنم و و تمام تلخی و شیرینی آنها را رج بزنم!

گاهی وقت‌ها آدم دلش میگیرد.نه این که سفر دلش بخواهد.نه این که آدمی را دلش بخواهد.نه...

آدم گاهی دلش میگیرد برای تمام خاطرات مضحک و مزخرف گذشته...دلش کنج اتاقی را میخواهد که بزرگش کرده.دلش حجم خالی عظیمی را میخواهد که بتواند بی‌قیدانه فریاد بکشد.دلش تنهایی میخواهد،زیاد...کوه میخواهد،زیاد...گوش میخواهد،زیاد...شعر میخواهد،زیاد...پیچش مو میخواهد،زیاد...مرگ میخواهد،زیاد...

آدم گاهی دست هایی را میخواهد برای بو کشیدن.

مرگ پایان بودن نیست.مرگ پایان دیدن نیست.مرگ آغاز نتوانستن است...

نوازش باد را میخواهم...

 

 

 

  12:15 به قلم zahir    


 2009/5/27 
 

ستاد که آدم رو آب پز میکنه،چند روزیه سر نزدم.

این روزا کلا حوصله ندارم...

نه این که بد باشما...نه.

فقط حوصله ندارم!

وقتی حوصله ندارم سرم رو میکنم توی یخچال تا خنک بشم...اینم دیگه جواب نمیده!

نه این که بخوام نق یا نغ بزنم!فقط گفتم که گفته باشم!

 

 

  20:50 به قلم zahir    


 2009/5/24 
 

مامان

این خرمگسه که اومده تو خونه،دنبال یه جایی میگرده که واسه خودش بمیره...کاریش نداشته باشین تا خودش بمیره!

بابا

بعد از کلی گشتن توی وسایل قدیمی که یه گنجینه واسش حساب میشد و حالا دو تا بسته کبریت ازش مونده،یه عینک پیدا کرده که زمان تحصیل از آمریکا آورده!حالا هر وقت پشت فرمان میشینه اون عینک خیلی گنده رو میزنه...هر کدوم اندازه دو تا نعلبکی!

رفته بودیم دنبال سورمه...روزنامه تو دستش بود.یه هویی گفت چه جوریی این خانم ها عینکشون رو میزنند به سرشون و نمیوفته...!از این به بعد بود که یه تلاش ۱۰ دقیقه ای شروع شد برای این که بابا عینک رو بزنه بالای سرش و نیوفته! خلاصه موفق شدیم و آخرش این پیروزی رو به هم تبریک گفتیم.:)

 

سورمه هم که این روزا گدا بازی در میاره نمیگذاره ازش عکس بگیرم!

برادر هم که کلا نیست.

خودم که هستم ولی یه کم خسته و بیهوده...!

 

پ.ن

بی پدر مادرها و ... و چیزها* و خیلی فحش های ناموسی و رکیک دیگه نثار عمو فیلترچی که فیس‌بوک رو فیلتر کرد!

*چیز در اینجا یک فحشه خیلی بده!

 

  11:18 به قلم zahir