تبليغاتX
فرسودگی
 2009/5/21 
 

تو فکرم که این گوشی لعنتی رو بندازم دور تا وقتی که مثلا روی صندلی مخصوصم نشستم یا مثلا دارم ابرها رو نگاه میکنم و با این آهنگ * مست میشم کسی نتونه من رو از دنیای خودم پرت کنه به دنیای واقعی.

رضا یه کد زد و آمار گوشیم اومد جلوی چشمام.

۲۲ ساعت من صحبت کردم.۴۸۰ ساعت بهم زنگ زدند!خب این آمار خیلی زیاده...البته این واسه زمانی بود که مشاور بودم و کار تلفنی زیاد داشتم.اما حالا نه مشاورم،نه مهندسم،نه توی نیروگاه‌م،نه هیچی دیگه.

یه آدم عادی که دوست داره وقتی بعدازظهر کمر آفتاب شکست،بره بالای پشت بام و برای خودش آهنگ بگذاره و به آسمون نگاه کنه وعشق بازی پرستوها رو توی آسمون نگاه کنه و از خنکی هوا لذت ببره!

دوست دارم گردن کسایی رو که الکی به هم اس ام اس میدند و یا میس کال های الکی میزنند رو از تن‌ ِشون  جدا کنم!

هر کی با من کار داشته باشه میدونه کجا پیدام کنه.

پ.ن

برای ریحانه خانم رفتیم کمد انتخاب کردیم.یارو میگفت تا ۳ روز دیگه تحویل میدیم.جماعت شاکی شده بودند و میخواستند در بیان بیرون.یه کم سیبیلی‌ش رو چرب کردم،گفت تا فردا تحویل میدیم:)آدم باید دستش همیشه روغنی باشه!

همین الان یه باد خنک که مخصوص این روزهای قزوینه دار از زیر لباسم،از پشت گردنم میخزه به تمام وجودم!

*شهر خاموش اثر کیهان کلهر

  13:25 به قلم zahir    


 2009/5/18 
داستان از اونجا شروع شد که این عمه من بچه دار نمیشد.خوب به طبع علاقه من هم نسبت به این عمه گرامی خیلی خیلی زیاد است!همیشه دنبال راهی بودم که از تنهاییش کم بشه...البته خلا بچه رو هیچ وقت حس نمیکرد.چون معلم کلاس سوم پسرانه بود.چند بار هم سورمه باهاش رفته بود سر کلاس...هر وقت بچه ای توی فامیل به دنیا می اومد غم عمه رو فهمید.چند بار اقدام کردند برای کاشتن رحم و از این کارا...که جواب نداد.چند بار هم اقدام کردند برای گرفتن بچه از بهزیستی...یه بارش حتی بچه رو هم دیده بودند و مهرش به دل عمه و شوهر عمه گرامی هم افتاده بود...اما در آخرین لحظات همه چی به هم خورده بود!

تا وقتی فرشته وارد خانواده ما شد.این که میگم فرشته نه این که اسمش فرشته باشه...شخصیت فرشته گونه داره!حالا میگم چرا...

این خانم دکتر که زن ِ یکی از اقوام ما شده که اون هم دکتره از مشکل با خبر شده و سعی کرد که توی مطبش اگر کسی برای سقط جنین اومده بود رازیش کنه که بچه رو برای عمه من به دنیا بیاره...قبل تر از این بچه یکی بود که مشکل جسمانی داشت.عمه قبول کرده بود برای نگهداریش...فرشته مهربون تا چند ماه توی خونه خودش از بچه نگهداری میکرده اما مشکل جسمانی حاد میشه و ....تا این که این بچه سر راهشون سبز میشه...

عمه میخواد خودش رو بازخرید کنه...اگه هم قبول نکردند استعفا بده...

با مامان که از ماشین پیاده شدیم گفتم مامان خونه عمه دیگه خاکستری نیست...حالا خونه عمه سبزه سبزه...

دوست دارم گریه کنم از شادی و خوشحالی...وقتی عمه رو برای اولین بار دیدم بغلش کردم.خیلی جلوی خودم رو گرفتم که نزنم زیر گریه...اخه همه اونجا زن بودن...اگه تنها بودیم...

این بهترین اتفاق عمرم بوده...مگر این که خبر هایی از سورمه بتونه ازش جلو بزنه...

هنوز منتظرم!

بغض دارم...از شادی...زیاد...زیاد...زیاد

  21:57 به قلم zahir    


 2009/5/18 
توی این دو سه سال اخیر بهترین خبر زندگیم رو دیروز شندیم و بهترین اتفاقا زندگیم دیروز افتاد...امیدوارم که یه خبر خوب دیگه هم توی این روزها بشنوم!

عمه‌ام بچه‌دار شد.

داستان داره آخه این بچه دار شدن.

 

منتظرم...

 

  13:26 به قلم zahir    


 2009/5/14 
به دعوت یکی از دوستان به ستاد میرحسین رفتیم.نوشته بودند تریبون آزاد...اما جلسه موضوع داشت!خب آدم خندش میگیره...موضوع روز اول رو نمیدونستم.در مورد دانشگاه بود.مزخرفاتی گفتند در حد تیم ملی...!روز بعد در مورد زن بود.خب به دعوت همون دوست مطلب آماده کرده بودم که قرار شد توی جلسه مطرح کنم.سرپرست جلسه زن بود(بعدا کاشف به عمل اومد که این خانمه اصلا معلوم نیست کیه!)ما هم نشستیم بین کلی زن که بو های جور واجور داشتند.منم که حساس به بوی عطر ادکلن هی سورفه میکردم!جلسه خوب بود.تا وقتی که یه سری از بانوان،جلسه رو هول دادن به سمت بحث فمینسیتی!اوضاع خراب شده بود. هر کس یه چیزی میگفت.یه سری خانم واسه خودشون حرف میزدن و کف میزدند(آخرش نزدیک بود دیگه برقصند!).یه سری آقا هم داد میزدند اگه حقوق برابر میخوای باید بری بیل بزنی...خلاصه به همراه دوست محترم زدیم بیرون.بعدا شنیدم کار به گیس و گیس کشی کشیده شده!من که میدونم آخر جلسه کلی شماره دادن به هم :) بیرون در یه آقای بود که انگار از مسئولین ستاد بود.ما هم رفتیم رو مخش و انتقاد پشت انتقاد...اون هم جواب میداد.بحث کشیده شد به خود شخص میرحسین...که یه هوو دیدیم یه حلقه بزرگ دور ما تشکیل شده که دارند با هم حرف میزنند!یکی نبود بگه آخه مگه مرض داشته اون پایین تو جلسه بحث فمینیسم راه بندازی که بیای بالا وایستاده دو ساعت حرف انتخاباتی بزنی؟!؟بحث کشیده شد به همون ماجراهای که شبیه هولکاست میمونه واسه این آقایون...به جمع بندی کاملی نرسیدیم.آقاهه یه سی دی داد که ببینم...امروز با بابا نشستیم دیدیم.همچین اطلاعات خوبی به ما ندان!قرار شده بود امروز بریم توی یه جمع خصوصی تر همه حرف هامون رو بزنیم...که من حوصله سیگارهای اونا رو نداشتم.البته بعدا توی یکی از همین میتینگ‌ها خفتشون میکنم.حالا ماجرا داریم با این آقایون...!

دو سه روزه دارم خفن روی اخلاق و رویه میرحسین کار میکنم.چون نسل من هیچ شناختی در موردش نداره...دارم روی رفتارشناسی حرکات دستها و صورتش هم کار میکن!

پ.ن

شب ها شدیدا بی خواب شدم و صدای این ساعت لعنتی اذیتم میکنه.هر صبح هم با موهای ژولی پولی بیدار میشم.بالاخره بابا دیروز گفت اگه دیدی زیاد اذیت میشی نصفه شب ساعت رو بردار بنداز تو کوچه منم زیاد دل خوشی ازش ندارم!

 در ضمن خدایا گفتم کامپیوتر برفست پایین...نه این که بزنی مال خودم رو هم خراب کنی...!داری شیطونی میکنیا!

  20:42 به قلم zahir    


 2009/5/12 
ممنون به خاطر این که جیر جیر درتون رو با چند قطره روغن مسخره درست نکردی تا من بتونم توی این روزهای رخوت اردی‌بهشتی هر وقت صدای جیر جیرش رو شنیدم با عجله ای که این روزها از من بعیده بدوووم تا وقتی از در رد شدی و مقنعه‌ات رو در آوردی و برگشتی مثل همیشه به پنجره خونه ما نگاه کردی،پشت پنجره باشم تا مثل همیشه از دور خنده ای کنی و من هم سری تکان دهم که یعنی سلام لعنتی دوست داشتنی من...

 

پ.ن

بلبل کوچک همسایه ما چند روزی‌ست که دیگر نیست.همه خانواده دلتنگ شدند.

  20:14 به قلم zahir    


 2009/5/10 
مامان گفت برو بالا چند تا پیاز بیار...

رفتم یه جنگل آوردم که سبزه سبز بود!

مامان حرص میخورد و من حض میکردم از این سبزی پیازها!

کلی خندیدیم:)

 

خدایا یه کامپیوتر برفست پایین لازم شده!

 

 

  13:17 به قلم zahir    


 2009/5/8 
 

روحم دردشه...

خب کنار اومدم با این همه فکر یه راه داره.باید بگذاری فشارها و افکار مزخرف از کنارت رد بشند و بخوردند به دیوار...!فقط باید مواظب باشی که پشتت کسی وای نسته!

نمیدونم اگه همین یکی دوتا دوست رو نداشتم که توی این قالمنقاشوق کنارم باشند چی میشد!خدا رو شکر اینقدر عاقل شدند که تا وقتی چیزی رو نگفتی ازت نپرسند چته...!

حوصله نمایشگاه ندارم.مهرداد سیخ داغ فرو کرده که بیا بریم!

کلی حرف دارم برای گفتن اما نه برای نوشتن...

یه جفت گوش مجانی با سکوت کامل میخوام.

 پ.ن

حالم از این که حالم بده به هم میخوره.

 

  22:47 به قلم zahir    


 2009/5/6 
ماه منیر برای من مُرد!
  9:14 به قلم zahir    


 2009/5/5 

این مهمونیای مختلط هست که خانم و آقا توش قاطی پاطی میشند!

خب من از اونا دوست نداشتم.چون همیشه تنها میرفتم و بزرگترین فرد مجلس ۳۰ سالش بود.و خیلی خر تو خر میشد!

اما حالا فرق میکنه.خوشم اومده از این مهمونی ها.البته چون با خانواده بودیم.اصلا قاطی پاتی نداشت مجلس.همه مثل بچه آدم نشسته بودند.البته یه خورده رقص کم داشت.بزرگترین فرد مجلس هم ۸۴ سالش بود که عزیز مارال بود.که کلی ماچ بوسهء من نثارش شد:)و بعدا همه حسودی کردن...و کلی داستان های دیگه!خب بماند این چیزها!

اصل قضیه چیز دیگه هست!

یه دختری توی این مجلس بود که قبلا معرف شما بوده و هست.سفیده خانم...اسم اصلیش یه پ داره البته.

زیبایی چیزیه که میتونه من رو سر شوق بیاره.خیلی خیلی...خب این دختر هم زیادی زیباست.من بی حال و کسل رو به شوق آورد.نه مثل دخترهای دیگه مجلس که تا توی دماغشون رو آرایش کردند.نه مثل اون دختر خاله های اخنه بابا که فقط دماغشون معلوم بود!

یه جورایی صاحب مجلس بودند.واسه همین دائم در حال رفت و آمد بود.خسته شده بود.خب منم مثل ادمای ندیده هی نگاهش میکردم و لذت میبردم از این که خدا گاهی بعضی از آدمها رو اینقدر زیبا و جذاب می آفرینه که آدمهایی مثل من از دیدنش لذت ببرند!بابا میگفت نیستی توی مجلس...!گفتم هستم...فقط زیادی غرق‌م!

من معروفم به این که از زیبایی لذت میبرم.این زیبایی گاهی توی صورت این دختر رخنه میکنه...گاهی توی سیرت موسی کارگر نیروگاه رخنه میکنه...گاهی هم توی جوی آب که باعث میشه من خم بشم توی جوی آب و هم صدای آب رو بشنوم و هم عکس بگیرم ازش!گاهی توی موهایی دمبموشی دخترهای کوچملو گاهی توی کارهای دختروو(البته این رو فقط میخونم!)گاهی توی خوابیدن سورمه کنار کتاب حافظ آشا گاهی توی شکلک در آوردن سورمه(دقت کنید که سورمه ۲۵ سالشه)گاهی شعر های سارا گاهی شنیدن آوای زمین...

و گاهی توی ندیدن همه این زیبایی‌ها!

۲ سال پیش به خودم قول دادم که حس زیبایی شناسی منحصر به فرد خودم رو داشته باشم.با درجه خیلی خیلی زیاد!

پ.ن

هر کس رو که دوست دارم فقط دوستش دارم.قرار نیست فردا از این قضیه های عشق آبکی بشم یا خودم رو درگیرش کنم و یا هر کوفت و زهر مار دیگه...من خانم شین رو دوست دارم حتی یه سلام هم تا حالا به هم ندادیم!سارا رو دوست دارم...این آدمها برای من دوست داشتنی هستند.و همیشه خواهند بود.

پ.ن

این روزا عاشقم...از دیروز و چند روز پیش و چند هفته پیش هم بیشتر!

خب معشوقی ندارم..قضیه همون عشق هفت سال ست که اگه بیاد دیگه آدم احتیاجی به معشوق نداره!

همین رفقا!

 

  12:31 به قلم zahir    


 2009/5/3 
بعضی از آدمها خوبند.از نظر من البته.

اس ام اس دادم

خر

جواب داد چرا مگه چی شده...بی ادب!

گفتم زندگی عادی به درد عمه‌ات میخوره،من خوابم میاد خودافز!

به یکی دیگه اس ام اس دادم...

خر

جواب داد

گاو!

منم گفتم اگه خوابت نمیاد دوست دارم کلی باهات حرف بزنم!

پ.ن

خانم حوا سپید...ای داد،ای بی داد.من از شما شکایت دارم.آخه نمیگی دل ما واسه دختروو تنگ میشه!

 

  20:17 به قلم zahir    


 2009/5/1 
 دلم میخواست وقتی که بغض کردی،بغل‌ت کنم . اینقدر گریه کنی تا وقتی که اولین حس خیسی سینه‌م رو فهمیدم،سرت رو از روی سینه‌م بلند کنم و غرق بشم و بگم...

آروم باش.همه چیز رو از اول میسازیم،همه چیز رو...

 

+

پ.ن

عشق غم عظیمی‌ست
نمی‌گذارد خاطره‌ها ماندگار باشند.

 

  22:27 به قلم zahir    


 2009/4/28 
 

وقتی یه پتو سفری میندازم دورم و در اتاق رو میبندم یعنی حالم فقط بده.

وقتی سهراب میگیرم دستم و آهنگ گوش میدم  یعنی حالم خیلی بده!

 

لابد کمی غم داره این دل لامذهب ...

 

 

  23:22 به قلم zahir    


 2009/4/27 
همه خانواده ما استقلالی هستند.نمیدونم چرا استقلالی شدم.شاید به خاطر داداش...دیروز توی خونه ما صدا به صدا نمیرسید.بیچاره همسایه ها که فکر میکردن احتمالا خونه ما یه جنگ جهانی بوده!من که اینقدر پریدم بالا دستم رسید به سقف خونه...!شبش صدام در نمیومد.وقتی برهانی اون پنالتی رو خراب کرد یه لحظه حس کردم قلبم داره از جاش در میاد!تا اخر بازی وایستاده بودم و ستون کنار اتاق رو بغل کردم...اخه من هنوز مجردم:)

لینک آهنگ استقلال"من تاجیم"

بعضی چیزها هستند که آدم رو میبرند به خاطرات دور...مثلا همین کارتون فوتبالیستها.من رو میبره به ۱۲ شایدم ۱۳ سال پیش که بندرعباس بودیم.اون موقع هم برنامه کودک درست و حسابی پخش نمیشد.هر وقت این رو میدیدم با بچه های لاین ۲۱۸ ایستگا اب شیرین میرفتیم زمین چمن پایگاه تا فوتبال بازی کنیم.یادمه یه نگهبان خیلی خر هم داشت که هر وقت ما رو میدید دنبالمون میکرد.همیشه از زیر فنس میرفتیم توی چمن...درسته ۱۰ سال بچگی‌مو توی بدترین شرایط جوی بودم.اما خاطرات خوش و کشفیات زندگی همیشه با من هست.مثلا گرفتن پروانه ها با سبدهای پلاستیکی یا دنبال کردن قاصدک یا وقتی اولین رعد میزد میرفتیم دنبال قارچ میگشتیم.پارسال مامانه به همراه باباهه رفتند بندر تا به دوستان سر بزنند.چند تا عکس گرفته بودن.خونه ما ویران شده بود.چند تا درخت لیمو ترش داشتیم که همیشه زنبور عسل داشتند.عسلمون از اونجا میگرفتیم.هر وقت لیمو میخواستیم میرفتیم از رو درخت میچیدیم.لیمو های زرد و خوش عطر و خوش طعم.یه درخت گاروم‌زنگی داشتیم.فکر میکنم که خدا بهترین رنگ های عالم رو توی این درخت گذاشته بود.برگهاش شبیه قایق بودند.سبزی کاری هم داشتیم.همیشه اول صبح میرفتیم شبنم روی ریحون ها رو میگرفتیم.لذت خیلی خیلی زیاد داشت.اون تربچه نقلی‌ها که همیشه نصفش از زمین بیرون بود و دل آدم رو میبرد.

گاهی وقتها با سورمه میشینیم یاد خاطرات میکنیم.اینقدر غرق میشیم توی خاطرات که از کارهای روزمره هم غافل میشیم.

چند روز پیش به سورمه گفتم بیا همینطوری بریم تو خیابونا و از موهای دمبموشی دختر کوچلوها که با مامان باباشون هستند عکس بگیرم.کلی کیف کرد و قرار شد یه روزی این کار رو انجام بدیم.دوست دارم سورمه شادترین دختر جهان باشه.میمیره برای بچه‌ها،با این که هر روز با ۲۱ بچه کوچیک سر و کله میزنه و وقتی میاد خونه دیگه نا نداره،اما بعد از ظهراش دلش واسشون تنگ میشه...!

راستی آهنگ اینجا از آقای صمدپور ه...توی هارد قبلیم یه اهنگ دیگه هم ازش داشتم که حیف شد!پرید

پ.ن

تازه فهمیدم که دیگه آسمون جایی پرواز نیست.

  12:45 به قلم zahir    


 2009/4/26 
 

همه چیز خراب شده...

حالا من خوبم!

 

*از حال سینوسی ما که با هیچ قید و بندی سازگار نیست.

بعد نوشت...

 استقلال قهرمان میشه...خدا میدونه که حقشه        :) دیدی قهرمان شدیم رفت!

  12:10 به قلم zahir    


 2009/4/24 

 از پشت سر پرسید از زمان طی شده...
تصویری نشانش دادم چیزی نیست همه مبهم،از عشق از گم شدن از پرواز از زمین گیری و ...که خلاصه میشد در شکستنهای پی در پی من...
حال را میدید که با جامی سرخ محو تماشای یک گلم و مست و ساعت‌ها در تفسیر شعری هذیان میگویم
و از آینده پرسید،ومن با قلم موی فرسوده نقشی از سراب برایش کشیدم.

نه بالا میاید که راحتم کند.نه پایین میرود که به انتظار ببرد!

بغض را می‌گوییم.

 

  22:35 به قلم zahir    


 2009/4/22 

نشسته روبه‌روم میگه آخه احمق بی‌شعور تو چرا اونجایی که باید نظرت رو بگی،خفه میشی.چرا اونجایی که باید با یه کلام همه چیز رو تموم کنی،هیچی نمیگی.اونجایی که باید اعتراض کنی،پا پس میکشی!میگه تو آدم احمقی هستی.چون زیادی تنهایی رو دوست داری.آخه خر جون،تنهایی زیاد مریضی میاره.مریضی هم واسه تو یعنی مرگ...میفهمی چی میگم؟مرگ...مرگ هم واسه تو این نیست که نفس نکشی،مرگ واسه تو یعنی بی‌کسی،یعنی افتادن یه گوشه و خیره شدن به ناپیدا یعنی بی‌حس شدن!

روم نمیشه توی چشماش نگاه کنم!بلند میشم آینه رو بر میدارم،میگذارم سر جاش...

پتو سفری رو میندازم روی دوشم و شروع میکنم به راه رفتن.خراب‌تر از اونی شدم که فکر میکردم.گاهی روزگار می‌تازد بر هر انچه که از اراده بر میخیزد.لعنت به این اراده...

همه چی خوبه...

الا من ِ الاغ.

پ.ن

بغض دارم!

 

  20:16 به قلم zahir