تبليغاتX
فرسودگی
 2009/4/20 
هم فیلم اخراجی ها رو دیدم هم فیلم وقتی همه خوابیم.اخراجی ها که مزخرف بود.به قول دوستی نباید این فیلم رو تحلیل کرد،باید جامعه ای که این فیلم رو می پسنده تحلیل کرد!از این مردک ده نمکی که خوشم نمیاد ...ارزش حرف زدن بیشتر نداره.اما وقتی همه خوابیم...

خوب وقتی با فیلم سگ‌کشی مقایسه میکنم میبینم زیر زمین تا آسمون فرقشه.ولی برای اهلش فیلم خوبی بود.بیشتر به خاطر صحبت‌ها و نقدهای امیرپوریا کنجکاو شدم که فیلم رو ببینم.یه کم به بیضایی حق میدم یه کم هم به امیر پوریا!به نظرم این رفیق منتقد ما با نگاه و فکر به فیلم سگ‌کشی و آثار قبلی استاد به سالن سینما رفته بود و همین باعث شده بود که نقدهای تند و تیزی براش بنویسه.هر چی بود از اخراجی‌های مزخرف بهتر بود.بعضی از دیالوگهای خط اصلی فیلم با مکث کمی گفته می‌شد و خودش رو از قسمت های فیلم در فیلم جدا نمیکرد.این اذیتم میکرد.در ضمن به قول آقای آغداشلو انگار استاد هر چی داشته میخواسته بچپونه توی این فیلم! +

وقتی توی لابی سینما بودیم ارزو میکردم که یه صحنه شبیه اون صحنه های که توی فیلم کنعان بود ببینم.اون صحنه ای که ترانه علیدوستی و بهرام رادان توی آشپز خونه بودند و نور زیادی توی صحنه بود.یا اون نگاه بهرام رادان وقتی که بایگان در مورد گذشته پرسید و وقتی به علیدوستی رسید یه حسرت عمیقی توی چشماش بود.کلا من با اون فیلم زندگی کردم.باهاش خاطره بازی میکنم.

از سینما که زدیم بیرون توی کوچه پس کوچه های شهر میگشتیم که این کلیسا رو دیدم.کوچکترین کلیسای ایران...!چند تا عکس هم ازش گرفتم.

پنجره اتاق من رو به تجلی باز است.

...که به آسمان سیاه طعنه میزنی،احساس غرور میکنم.

کنج من گاهی به اندازه ابدیت وسعت دارد!

 

  12:57 به قلم zahir    


 2009/4/17 
فکر میکنه من از اون چشماش نمیفهمم چی تو اون مغزش میگذره!میخواد دو میلیون پولی که پدرش برای تولد بهش داده بده به اون دوست پسر احمقش!اصلا دوست ندارم در مورد کارهای خصوصیش دخالت کنم.به همه دروغ گفته واسه پدر یکی از دوستاش که رفته توی کما میخواد.کلا دیگه ماه منیر من نیست!همون خاله چموش شیطون خنده رو...!دیشب بالاخره یه سری چیزا رو بهش گفتم!زد زیر گریه...مثلا باهام قهر کرده.هی میگه تو چرا به اون دختره پول قرض دادی...میگم اون همکارم بود و میدونستم کار میکنه و بهم بر میگردونه!اصلا من واسه پولم زحمت کشیدم،خودم در اوردم.اما تو پولی رو که پدرت یعنی پدربزرگ من با هزار زحمت در آورده داری دو دستی به باد میدی.

چند روز پیش ناراحت بودم.روی زمین نشسته بودم اونم روی مبل نشسته بود.اس ام اس داد چته...جواب دادم هیچی حالم خوب نیس و هیچ دلیلی هم نداره!گفت اگه تو هم یکی مثل دوست من داشتی مطمئنا حالت خیلی بهتر از این بود!حالم از این حرفش بهم خورد!اگه نمیشناختمش فکر میکردم یه دونه از این دخترای خیابونیه که احتیاج به ترحم زیاد داره!

حالم خوب نیست.کم خوابی و نخوردن غذا داغونم کرده!سرگیجه های لعنتی ولم نمیکنه.درد دستم بیداد میکنه.نمیتونم خودکار بگیرم دستم.به رفیق زنگ زدم که معلوم نیست با این وضعیت کی راه بیافتم!این روزها فشار زیاده...یک سالی هست که همچین فشار روحی و جسمی رو تحمل نکرده بودم.

دلم برای هاردم تنگ شده.

با دست چپ نوشتم همشو!

در باب نوشتن که گاهی درد دست را فراموش میکنم!

 

  12:57 به قلم zahir    


 2009/4/16 

 

فیلمی بود به نام شی نو بی ...شی نو بی به افرادی گفته میشه که قدرتهای خاص دارند.توی این فیلم یه صحنه ای بود که فکر کنم تا مدتها توی ذهنم باشه...

رئیس گروه این افراد خاص یه فردی بود که سرعت زیادی داشت و میتونست خیلی سریع حرکت کنه.یک سری مسائل پیش اومد...دختری که بهش علاقه زیادی داشت و اون هم از شی نو بی ها بود رو در روی این رئیس جوان قرار گرفت.قدرت این دختر توی چشم هاش بود.میتوسنت با چشمهاش اون طرف رو نابود کنه.صحنه جالب فیلم اونجایی بود که توی یه صحرای برهوت این دونفر رو به روی هم قرار گرفتند.دختر خنجر کشید و چشماش رو بست و به سمت پسر دوید،به این امید که پسره از قدرتش استفاده کنه و از جلوی خنجر بره کنار...!پسره نرفت کنار و خنجر فرو رفت توی قلبش.یه خنده نرم کرد و افتاد...دختره مات و مبهوت مونده بود!

سکوت این صحنه و نگاه هایی که رد و بدل میشد من رو مجذوب خودش کرد.دوست داشتم این صحنه رو بارها ببینم!اخرین نگاه اون پسره واقعا شگفت انگیز بود!

پ.ن

جدیدا هیچ چیز منصفانه نیست!

 

  23:19 به قلم zahir    


 2009/4/15 
 

بعضی وقتها آدم نمیدونه پدرش چه آدم بزرگیه...!

و این از خریت همون آدمه که نمیدونه پدرش چقدر بزرگه...

تا وقتی یه همچین اتفاقایی میوفته و آدم جایگاه پدرش رو میفهمه!

 

 

 

  9:55 به قلم zahir    


 2009/4/13 
بلاگفا امروز خیلی عصبیم کرد.به مطلاب خیلی ساده در مورد سینما و یه کلیسا نوشته بودم که گفت مشکل محتوایی داره!

یاد سیستم فیلترینگ ایران افتادم.

قبل‌ترها یکی از کوتاه نوشته هام یه هویی ناپدید شد.همون موقع از مدیر بلاگفا گله کردم که چرا امکان بک آپ گرفتن از مطالب نیست.که بعدا این امکان گذاشته شد!

اقای شیرازی همون موقع راهنماییم کرده بود که چه طور مطالب پاک شده وبلاگ رو بدست بیارم.حالا هم نامه برقی بهشون زدم و مطلب رو فرستادم تا مشکل محتوایی نوشته رو پیدا کنند!

دوره اخر زمان شده رفیق...!

 

  12:21 به قلم zahir    


 2009/4/11 
بابا زنگ زد گفت نیت کن...میخوام به نیتت طواف کنم.

نیت کردم که خدایا چیزی جز آرامش به من نده.

راستش فکر نمیکردم دلم اینقدر براش تنگ بشه!

 

پ.ن

دست راستم کلا منهدم شده...از مچ به پایین ریب میزنه!

دو نگاه متفاوت شفیعی کدکنی و شایگان به شعر سپهری  این نوشته رو از دست ندید.

  22:4 به قلم zahir    


 2009/4/9 
 

منم مثل خیلی از آدمهای دیگه گاهی اوقات دوست ندارم کسی رو ببینم.این حسم هم یه دفعه میاد و یه دفعه میره...مثلا دیروز خونه ماه بودیم که یه هویی این حسم اومد.یه روزه سکوت دو ساعته بود که با گفتن خداحافظ شکست.وقتی میرم توی اون خونه با اون همه خاطرات...دلم میخواد بترکم از بغض و شادی...از اون خونه که در اومدیم هوا شدیدا بارونی بود.چندتا نفس عمیق کشیدم که این شش های لعنتی توشون پر از هوا بشه.رفیق زنگ زده بود که حالم رو بپرسه که گفتم خوب نیستم همین!

نصفه شب توی خونه صدای چک چک میومد.توی خانواده ما سابقه دندون قروچه نیست ولی یه صدای مثل اون میومد.چند بار داداش رو بیدار کردم که ببینم صدا قطع میشه یا نه...که هی بیشتر میشد.خودم رو زدم به بیخیالی و خوابیدم.یه هویی داداش فغان زد که ای هوار از سقف خونه داره آب میچکه.منم که کلا سنگ کوب کردم.رفتم بالا دیدم سر چاه گرفته شده و نزدیک ۵ سانتی آب روش مونده!در چاه رو باز کردم و آب مثل گرد باد توی گلوی چاه رفت.خدا خیلی رحم کرده بود که سقف  روی سرمون نیومده بود!

 به لطف آقای میتی کمان...قالب جدید را آویزون کردیم اینجا تا باشد که بیشتر از اینها اینجا احساس آرامش کنیم!البته نوشته های این کنار که نیستش.خوب باید یه فکر به حالش بکنیم!

زندگی شاید فرصت همین یک خنده باشد.

طنز احمقانه ای دارد و باید خندید...


نظرات برای من است و تایید ندارد!


 

 

  11:5 به قلم zahir    


 2009/4/5 

 

شیشه آب رو گرفتم دستم و به چارچوب روبه‌روی دیوار تکیه دادم.هی به این فکر میکنم که چی براش بگیرم که بهتر باشه...!چند تا پیک آب خوردم.چند تا بیشتر...نشستم روی زمین و خیره شدم به دیواری که مدتها بود هیچی نداشت و من نمیدونستم که یه دیوار توی خونه داریم که هیچی روش نیست...!نه تابلویی نه زبنگوله‌ای* نه آویزی خلاصه نه هیچ چیز دیگه ای...!با فکر این دیوار از خونه میزنم بیرون تا بهترین تابلوی شهر رو براش بخرم.به قول رفیق دهن ذوقت سرویس که توی این بارون ما رو کشوندی وسط خیابونا!!!دلم پیش هیچ تابلویی توی هیچ گالری نموند!یه مغازه کوچیک توی نادری بود جنب یه مسجد خیلی کوچیک که نوشته بود آموزش خطاطی...سفارش خطاطی پذیرفته میشود!رفیق بیرون مغازه مثل موش آب کشیده وایستاده بود و منم مثل یه موش آب کشیده دیگه خزیدم توی مغازه خطاطی...فضای خیلی کوچیک و خوبی داشت و آدم توی مغازه احساس راحتی میکرد.خوب منم یه هو ولو شدم روی یکی از صندلی ها و شروع کردم به وراجی برای این که تابلو رو برای چی میخوام و ده روز بیشتر وقت ندارم و از این جور چیزها...عادت دارم که وقتی حرف میزنم به آدمها نگاه کنم.مخصوصا به چشمهاشون...اما اینجا نمیشد.چون اینقدر احساس لذت میکردم از دیدن این همه تابلو خطاطی که دلم میخواست یه چند روزی اون تو بمونم!حرف ها رو زدیم و برای پس فردا شب قرار گذاشتیم که سورمه هم باشه تا کاغذ تابلو رو انتخاب کنیم!حس خوبی داشتم.

 

دیروز ماه یه برس داد دستم و گفت موهام رو شونه کن.خدا وکیلی موهای ماه واقعا جون میده واسه باد دادن! شونه کردن موهاش واقعا لذت بخش بود.دخترخاله کوچیکه هم اونجا بود.میشد حدس زد که اگه بهش راه داده بودم اونم بدش نمیومد که موهاش رو شونه بزنم!توی گره زدن مو واقعا بی تجربه هستم!خودم که نتونستم.اما دخترخاله بزرگه اومد و به دادم رسید!

 

 

این روز ها دلم شدیدا تنگه...چند روز پیش بی‌مقدمه یاد آشا افتادم.یاد شیطنت‌هاش و شادی هاش.گاهی وقت ها که با ماه هستم فکرم اینقدر مشغول میشه که هیچ حرفی نمیزنم و ماه تند تند حرف میزنه!برعکس قدیما که سر این که کی حرف بزنه دعوا میکردیم!

 

این روزا انگار توی خودم دنبال کسی یا چیزی میگردم که حتی نمیدونم چی یا کی هست!

 

 

 

*هانیه وقتی بچه بود به زنگوله میگفت زبنگوله!

 

 

 

  23:23 به قلم zahir    


 2009/4/4 
 

 

اگه وِلم کنی ، فکر یه زن رو بغل میکنم و تا آخر دنیا میمیرم...

 

شایدم خوابیدم!

 

 

 

 

  19:28 به قلم zahir    


 2009/4/2 
 

دیروز منهدم شدیم رفت پی کارش...

 

کلی مهمون داشتیم.تولد ماه بود و مامانینا هم رفتند مکه...!

 

فکر کن...

سورمه دیشب کلی گریه کرد.ازش پرسیدم چرا...؟گفت خوشحالم از این که مامانینا به آرزوشون رسیدند.خوب منم خوشحال بودم.

معمولا همه از اونایی که میرن مکه یه چیزی میخوان...وقتی مامان رو بغل کرده بودم یواش گفتم برام آرامش بیار...!

ماه موزی هم این حرفم رو شنید.

امروز هم اصلا حوصله در به دری ۱۳ به در رو ندارم.هوا هم که آفتابیه...دیگه بدتر! دوست دارم خونه بمونم و این آهنگ رو بزارم و تا میتونم کتاب بخونم!

 

صبح این شعر آقاهه چشم رو گرفت

 

 

جایی برای ماندنم نیست

اکنون تو دریایی

بادبانی

سفری

نمی شود چندی دیگر

با تو بمانم

تا بند آمدن باران ؟

 

 

نزار قبانی

 

 

 

  10:8 به قلم zahir    


 2009/3/31 
 

از روزنوشته پایین خوشم نمی آد...همین چند دقیقه پیش خوندمش...از اون نوشته هاییه که دلم میخواد پاکش کنم.اما دوست دارم مثل مسیح به صلیب بکشمش تا یادم بمونه چقدر مزخرف مینویسم.

گاهی وقتها دوست دارم بنویسم.چون باید بنویسم!

.

.

.

 

ساعت ۱۲ زینگ زد که پاشو بریم شمال...

ساعت ۷ شب به سمت شمال راه افتادیم.مامان نبود.میدونم که با رفتنم مخالفت میکرد.واسه همین اس ام اسی ازش خداحافظی کردم!بابا هم هی میگفت بی خیال این سفر شو...

اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود.دوست داشتم از این اعصاب خوردی مامان دور بشم.

فقط یه بالاپوش با خودم بردم و یه کم هم پول...اصلا مشخص نبود کجای شمال میمونیم.هر جا که بهتر بود همونجا...ساعت ۱۲ شب رسیدم یه جایی نزدیک رامسر...از اول سفر با خودم عهد کردم که هیچ چیز رو ثبت نکنم.فقط چند تا عکس از خودمون و از اطراف...قرار بود خانم رضا هم توی این سفر همراه ما باشه،اما حالش خراب شده بود و از اومدن انصراف داد.توی راه رفتن گیر یه راننده خر و نسبتن بی شعور افتادیم که دل و روده ما رو با جاش آورد توی دهنمون!

مردیکه سر پیچ ها با ۱۴۰ تا سبقت میگرفت!یه چند باری اشهدم رو گفتم.یه بار که اومد لیوان از توی داشبورد برداره که فرمون از دستش در رفت!یه دونه از این گشت های نامحسوس که خدا پدرشون رو بیامرزه گرفتش...۲۰ تومن رفت توی پاچش!وقتی اومد توی ماشین داد و بیداد میکرد که ای هووارر...من که خلاف نکردم!این بی شرف ها با من پدر کشتگی دارند!من و رضا کلی بهش خندیدیم.

شب دنبال ویلا گشتیم.خوب خیلی شب بود...ساعت ۲ رفتیم لب ساحل...یه دونه از این چادرا گرفتیم و سعی کردیم بخوابیم!

فک کن روی زمین سرد ساحل با اون هوای سرد چه جوری میشد بخوابی...!!!گوشی رو گذاشته بودیم جلومون و منتظر بودیم تا صبح بشه بریم یه اتاقی چیزی بگیریم.نمیدونستم سرمای زیاد باعث حالت تهوع میشه...خوب فهمیدم!

فرداش رفتیم یه ویلا لب دریا گرفتیم...تا ساعت ۱۲ خوابیدیم و بعدش شروع کردیم به قدم زدن کنار ساحل...عجب حالی میداد.واقعا لذت داشت.جوجه کباب گرفتیم و سیخ زدیم و خوردیم.من که یه لباس بیشتر نداشتم...واسه همین بوی دود میدادم.رضا هم که گشاد...مجبور بودم همه کار ها رو خودم انجام بدم!یه روز کامل گشتیم و کوچه ها رو دید زدیم...نمیدونم چرا سگ‌ها وقتی ما رو میدیدند شروع به پارس  میکردند !یه سرایدار خیلی پیر هم داشتیم که اسمش ننه بود...کلی قربون صدقمون میرفت.فکر کنم از رضا خوشش اومده بود و میخواست یه دختر شمالی بهش قالب کنه!

خلاصه برگشتیم.

دلم طاقت نیاورد...چند تا عکس هم گرفتم.اما سیم اتصال به کامپیوتر گوشی رو پیدا نمیکنم.وگرنه میذاشتم اینجا...!

کلی اتفاق بر ما رفت که نوشتنش حوصله میخواد،خوب ما هم که فعلا از اونها نداریم!

 

 پ.ن

به این سوال فکر می کردم که من درونم اگه ازم سوال کرد چرا خارج رو برای زندگی انتخاب میکنی چی جواب بدم!

حتی به بچه هام!

 

  19:28 به قلم zahir    


 2009/3/26 
 

بعضی از آدمها هستند که توی اولین برخورد اینقدر قدرت و جاذبه دارند که میتونند سرنوشت یه زندگی رو تغییر بدهند...خوب این آدمها موجودات عجیبی هستند و توی موقعیت ها سخت تصمیمات خوبی میگیرند!حتی برخورد باهاشون هم جذابه!

ولی بعضی ها نه...

هر چقدر هم که سعی کنند،باز هم تابع تصمیمات آدمهای اطرافشون هستند.

 

من چقدر از این فیلمهای تی وی بدم میاد!یکی بیاد اینا رو خاموش کنه با این مزخرفاتشون...یکی از دوستان کتاب "سهم من" از پری‌نوش صنیعی  رو پیشنهاد داد...خوب باید بخونم.شاید فردا رفتم گرفتم.گاهی وقتها که اسم کتاب گیر نمیارم با آقای ...یه بازی میکنم...دو تا کتاب که خوندم و ازش خوشم اومده میگذارم روی پیش‌خان و اونم سومی رو انتخاب میکنه!

چراغ ها رو اینطوری پیدا کردم و خیلی هم از انتخاب آقای فروشنده خوشم اومد...حالا اینجا اسم دو تا کتاب رو مگیذارم...سومیش رو شما انتخاب کنید!

دخترپرتغالی،عقایدیک‌دلقک...

 

امروز ظهر توی خیابون که بودم ، انگار همه چیز شفاف تر از سابق بود...کلی نفس خرکی کشیدم و کلی پیاده رفتم.خیابونا خلوته و آدم حال میکنه نفس بکشه...

 

 

  22:38 به قلم zahir    


 2009/3/24 
 

این مادر ما اگه یه روز مادری نکنه انگار  روزش شب نمیشه...

مثلا با هم قهریم!

 

میوه پوست میکنه میزاره کناره میزم...

یعد میگه ...ای،من که با تو قهر بودم!

 

میدونم از نظر روحی این روزها خیلی آشفته‌ست...خوب از دستم کاری بر نمیاد،چون خودم خیلی خیلی بدترم!

 

از این دید و بازدید های عید متنفرم!

شاید خیلیا دوست داشته باشند..اما برای خاندان ما که دم به دقیقه پیش هم هستند کار خیلی مزخرفیه!با اون خنده های الکی‌شون!

 

کاش میشد شروع سفرم رو بندازم جلو...

 

 

 

 

  22:41 به قلم zahir    


 2009/3/22 
 

مردیکه بی شعور دو تا لیوان آب ریخته توی تنگ ماهی برای ۳ تا از اون سفید قرمز های ناز...!دلم میخواست با مشت و لگد بزنمش و گلوش‌ رو بگیرم ، بگم اینجوری خوبه یکی بهت هوا نده!

 

کلا عید بی بخاریه...!امسال از خیلی ها شنیدم که میگفتند سال ۸۷ خیلی بد بوده.مثل خودم...کلی فیلم گرفتم که به جای فیلمهای درپیت تی وی نگاه کنم.

رفته بودیم مقبره...سینا میگفت بابابزرگ کجا رفته؟

همه دهن هاشون چارطاق باز موند...

یکی گفت خوب رفته اون دنیا دیگه...!

یه کم فکر کرد و بعدش گفت

خوب اون دنیا کی براش غذا درست میکنه؟نکنه از گشنگی بمیره!!!

همه ازخنده ریسه رفتیم.

 

یه نفر ازم خواست همه دلتنگی هام رو بگم...

خوب کلا من آدم دلتنگی بودم اما الان دیگه نیستم.شاید هم هستم و خودم نمیدونم!

دلتنگ این بودم که صدای خنده های واقعی آشا رو بشنوم.

دلتنگ شادی های ماه منیر بودم.

دلتنگ خیلی چیزها که شاید دیگه دلتنگشون نیستم!

 

دیشب بچه ها زنگ زدن بریم شمال...اما نه حوصله دارم نه بازم حوصله...!خوب این حوصله من کدوم قبرستون رفته که هیچ کس نمیتونه پیداش کنه!؟

داشتیم با مردهای فامیل بحث میکردیم که یه هووو صدای جیغ و داد سوت رفت بالا...طبق معمول عمه طلا وسط نشسته بود داشت دست میزد و هورا میکشید...!انگار مثلا عروسی بچه هاست!

پرسیدیم چی شده...گفتند زولیخا جوون شده!ما رو میگی،انگار داشتند با ده تا چوب میزدنمون!من توی سریال های ایرانی فقط بیگناهان رو دوست دارم.به خاطر همه جزئیات و متن خوبش...از نورپردازی و دکپاژ و حرکت دوربین و انتخاب لوکیشن گرفته تا آهنگ پس زمینه محشره فیلم که فکر میکنم جز ناب ترین کار های این چند وقت اخیر بوده.پیشنهاد میکنم تله فیلمهای کانال چهار ایران رو که فکر کنم ساعت ۱۲.۳۰ هر روز میده نگاه کنید....یکی از قسمت هاش خوب بود...

قرار اتاق ماه منیر رو رنگ کنیم...دیروز کلی نقشه براش کشیدم.توی فکرم هست که روی دیوار رو به روی اتاق ۱۰ تا آینه با قاب های مختلف و اندازه های مختلف و زاویه های مختلف بزنیم...البته هنوز بهش نگفتم!یه رف خیلی خوشگل هم براش درست میکنم...مگه من جز این یه خاله چموش کی رو دارم؟دوست دارم با این دوستش که خیلی هم خاطرش رو میخواد خوشبخت بشه...!نمیدونم دیروز چه طوری حرف به اینجا کشیده شد...اما خیلی فکرم رو مشغول کرد.

برای من فرقی نداره که دختری که باهاش هستم با چند تا پسر دوست بوده و یا چقدر براشون لاو ترکونده...خوب این مربوط به گذشته اونها میشه...و به من هیچ ارتباطی نداره.اما نمیدونم در برابر کسی که خیلی علاقه زیادی بهش دارم و توی گذشته ارتباط جنسی با کس دیگه ای داشته چه واکنشی خواهم داشت!

شاید ماه راست میگه که  من هیچ کس رو تا به حال بیشتر از یه دوستی ساده دوست نداشتم!خوب چرا ...من آشا رو دوست داشتم.اما...دیوونه شد!

 

 

دنیال یه دوربین عکاسیه جدیدم...یه دوربین خفن! لذت عکس گرفتن با دوربین آنالوگ خیلی زیاده...اما خوب باید ما هم به دنیایه دیجیتال راه پیدا کنیم دیگه!باشد که ما هم رستگار شویم!

 

 

 این رو واقعا از ته دلم گفتم!

 

پ.ن

میدونی خوبی این وبلاگ چیه؟

اینه که خیلی خلوت و آروم و بی سر و صداست!بر عکس همه جاهای قبلی که بودم.فکر نمیکردم که اینجا دوام داشته باشه...اما خوب داشت و من از این دوام چراغ خاموشی لذت میبرم!

کلا توی این یک سال و نیم ۱۰۰۰ نفر اینجا رو دیدند...امیدوارم که برای یک سال نیم آینده این رقم رو نصف کنم

 

 

 

  10:4 به قلم zahir