امسال هم مثل پارسال همه دارند عید رو تبریک میگند.
پارسال که سال خوبی نبود.
یعنی گــُــه ترین سال عمرم بود...
به امسال هم امیدی ندارم!
حداقل میتونم همینجا به همه دوستان تبریک عید بگم!
امسال هم مثل پارسال همه دارند عید رو تبریک میگند.
پارسال که سال خوبی نبود.
یعنی گــُــه ترین سال عمرم بود...
به امسال هم امیدی ندارم!
حداقل میتونم همینجا به همه دوستان تبریک عید بگم!
هیچ کس از رفتنم خبر نداره.این دفعه هیچ کس...
یه روز بی مقدمه از همه پرسیدم که اگه صبح بلند بشید و ببینید یکی از نزدیکان زندگیتون یه نامه نوشته با مضمون این که من رفتم دنبال زندگیم چی میکنید؟
هر کس یه جور جواب داد.
یا واقعا اهمیتی نداشت،یا خودشون رو زدن به خریت!
اما خوب شد.یعنی خوب شد که فهمیدن امکان یه همچین اتفاقی هم هست.قرار نیست هیچ وسیله ای همراهم باشه.فقط یه عابر بانک با یه مبلغ موجودی مشخص و یه کوله و کلی کاغذ و یه خودکار...بعد از این که ماماینا از مکه برگشتند،میرم.
خوبی این سفر اینه که نه میدونم چقدر طول میکشه،نه این که اصلا میخوام کجا برم!هر جا جاده رفت،منم میرم.
هیچی برام مهم نیست.البته چرا...هست.شادی ماه توی این روزا واقعا خوشحالم میکنه.وقتی با پارسال مقایسه میکنم میبینمکه مثل بهشت و جهنم میمونه!
هیچ کدوم از دوستان هم نمیدونند.فقط اینجا نوشتم.چون باید مینوشتم.میدونی؟
این روزا کم حرف میزنم.دارم سعی میکنم.خیلی کم.یعنی روزی ۱۰ کلمه...برای خودم خوبه.خودخواه شدم نه؟!دوست دارم یه مدت ریخت و قیافه هیچ آشنایی رو نبینم.حتی خانوادم...فکر نمیکنم درخواست زیادی باشه..!
راستش دلم برای خیلی چیزا تنگ شده...خیلی چیزا...دلم میخواد یکی رو دوست داشته باشم.یکی که فقط مال خودم باشه...
پ.ن
نمیدونم چرا سمت راست بدنم درد میاد...نکنه قلبم چپیده سمت چپ!
جیرجیرک بانو رفته کابُل...!:)
همه چیز از دست دادم...
همه چیز...
فکر میکنم فقط سارا فهمید که چی میکشم.
خواب دیدم از یه سفر خیلی دور برگشتم...با همون کوله رفتم سراغش...محکم گرفتمش و دارم زار زار گریه میکنم.بیدار که شدم بالش خیس بود.حس خوبی داشتم.
این روزا حس نبودن توی وجودم ریشه می زنه...میشینم به جوشیدن آب نگاه میکنم.
من تسلیمم...
یه شکست خورده که داره تقاص پس میده...
این روا هیچ انرژی ندارم.حتی برای نگاه کردن به عزیزام...
خیلی سعی کردم کنار ماه که هستم سعی کنم هیچی نفهمه...نمیدونم موفق شدم یا نه.
خیره میشم به سقف و ترک ها سقف رو میشمرم.
همه چی به هم ریخته...دارم ذوب میشم.
همینجوری پیش بره ...
نمیدونم چه اتفاقی می افته،واقعا نمیدونم.
یاد پارسال همین موقع ها می افتم.به همین اندازه گند بود.
فکر نمیکردم فرسودگی اینقدر قوی باشه!
پ.ن
هاردم با تمام مایحتویش سوخت.چهار سال از عمرم!
حوصله ندارم...!
امروز از اون روزهایی که دوست دارم تلفن رو بردارم به کسی که میفهمه زنگ بزنم و هر چی دلم خواست بگم...یه کسی که هیچی ازم نمیدونه ولی میدونه که من هستم و فقط سکوت کنه!
اما همچین کسی پشت هیچ خط تلفنی نیست!
کلمات مثل موریانه دارن مخم رو میجون...اینجا نوشتم شاید کمی آروم بشم.
آرامبخش هایم کو...؟
قبلا...
خوب همه چیز به هم ریخته بود...خیلی به هم ریخته بود!مادربزرگ توی سی سی یو بود.ماه احمق یه سری چیز ها در مورد هپاتیت ازم میپرسید که واقعا نگرانم کرد.شب ها خوابم نمیبرد.آشفتگی این روهای خونه رو هم بزار روش...!
حالا
ماه نگرانیش حل شده ...مادر بزرگ حالش بهتره...اینقدر سگ دو میزنم تا خسته بشم و مثل جسد شب ها بخوابم!وضعیت خونه رو به راهه...
***
دیشب خونه ماه بودم.فرشها رو این ور اون ور میکردیم.همین که گوشی رو خالی میدید میرفت سراغش...!کفر من رو در میاورد.همین که خوشحال باشه برام خیلی ارزش داره.این پسره بدجور دلش رو برده...خوشحالم میکنه وقتی اینقدر شاده...
دوست داشتم توی این چند وقت با یکی حرف بزنم...یکی مثل سارا یا مثلا حنا...!دوست داشتم یه کم به خودم برسم.حنا که نیست...سارا هم که فکر میکنم وضعیت روحیش زیاد خوب نیست!هر بار دستم رفت طرف گوشی که بهش اس ام اس بزنم خودم رو جمع و جور کردم...!راستش منم دلم واسه سکوت های دو نفرمون تنگ شده بود...واسه شعر خوندن هات....عکس هات...خر بازی هات:)خر بازی هام...
چند روز پیش توی سایت ماه مگ یکی از کارهاش رو دیدم...کلی کیفورر شدم:)
این چند وقته توی روزمرگی مطلق غرق شدم...دیگه مثل اون روزا نیست که یا خوبِ خوب بودم،یا بدِ بد...!این روزها یه جایی بین میانه های زندگی هستم.نه خوب و نه بد!هیچ حسی هم نسبت بهش ندارم!
پ.ن
یه دوست خوب مثل سارا مثل یه سرپناه گرم و نرم توی فصل سرما رو میمونه
خواستم به ایواز خان یا همان پسر کمرو خان که احتمالا با نارنجک خودش رو ترکونده بگم...بگم که...
ما هم امروز بالاخره ۱۰ تا نون خریدیم![]()
پ.ن
به افتخار خودم و تمام کسانی که توی صف نون بودند...:)
دیشب خوابم نمیبرد از بس از این کابوسه میترسیدم!نشستم کتاب چراغ ها را من خاموش میکنم خوندم!
نزدیک های صبح هم چراغ ها رو من خاموش کردم!
این روزها
دربه در دنبال نارنجک می گردم
و جهان را گوش نمی دهم
که مدام می گوید :
منفجر نشی یارو!
مجتبی ویسی