یه یارویی خیلی وقت قبل به ماشین زده بود.همونجا هم قبول کرده بود که مقصره و کارت ملی و کارت ماشین رو داده بود به داداش...و شاهدها هم یه برگه رو امضا کرده بودند.بعد از چند وقت یارو دبه کرد و زد زیر همه چیز و خلاصه بازی درآورد.بابا هم که معمولا توی این جور مسائل کوتاه میاد شاکی شد و گفت تا اخرش میره...
چند روز پیش حکم جلبسیار یارو رو گرفتیم.بابا گفت هر چقدر ازش گرفتید ۱۰۰ تومنش با یه باک بنزین برای تو و دوستت...
دیروز ما حکم شرخر رو ایفا کردیم.البته یه کم هم حکم کاراگاه کجت رو داشتیم!اولش که خونهش رو پیدا کردیم همون ماشین لگنش جلوی در بود.یه رنوی آبی که چراغ سمت چپش شکسته بود.از ساعت ۹ صبح جلوی خونه یارو کیشیک میدادیم.نمیدونم اخه این حکم جلب سیار یعنی چی...!واقعا بیکار بودیم.من که یه کاغذ گیر آورده بودم و توی خیالم داشتم به هوادار هام امضا میدادم!
ساعت ۱۲ شد یارو هنوز توی خوونه بود و قصد بیرون اومدن نداشت.دیگه خسته شده بودم.صدای این شکمه هم در اومده بود!به وزیر گفتم بریم یه چیزی بخوریم برگردیم!رفتیم یه ساندویچ تناول کردیم و برگشتیم.وقتی برگشتیم جا تر بود و ماشین نبود!کلی ضد حال خوردیم.داشتم به در و دیوار و معده و کوفت زهر مار فحش میدادم که یههو لگن آبی خوشبختی اومد رفت توی کوچه روبهرو...!ما هم که جو زده شده بودیم رفتیم تو کوچه...هی اون برو ما برو اون برو ما برو...اخر پیچید توی یه کوچه و ما گمش کردیم!حالا هی من دارم باز فحش میدم...که یه هو وزیر اعظم گفت خفه شو اوناهاش توی یه کوچه پارک کرده...
باز پرنده کوچک خوشبختی روی شونه هامون نشسته بود داشتیم خر کیف میشدیم و برای پول نقشه میکشیدیم.وزیر میگفت باهاش دو تا عروسی واسه خودمون میگیریم.من میگفتم نه یه طرح تحول میدیم مردم حالش رو ببرند!از ساعت یک بعد از ظهر تا ساعت ۴ اون ور کوچه منتظر بودیم تا لگن کوچک خوشبختی ازجاش تکون بخره...زهی خیال باطل...
به وزیر گفتم یه سر بریم شاید فرار کرده...همین که رفتیم ناله و فغانمون رفت بالا...!
ماشین همون بود یه رنوی آبی لگن که یه چراغش شکسته بود!اما پلاک همون نبود...!
در حد دیوانگی داشتیم فریاد میزدیم!
فکر کن چند تا رنوی آبی رنگ هست که یه چراغش شکسته باشه؟که دو تاش به ما خورده!!!
خلاصه رفتیم دیدم پرنده لگن ما جلوی در جلوس کرده و احتمالا داره به ریش ما میخنده!ما هم رفتیم به یه دونه از این کانکس ها و چاره خواستیم.گفت باید حکم ورود به منزل بگیرید.اولش فکرکردم یه دونه از این سرباز های وظیفه میدن و میریم یارو رو خفت میکنیم.ولی یارو گفت نه از این خبرا نیست بهتون کادر میدیم.ما هم کلی کیف کردیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه...!
بهترین قسمت ماجرا اونجایی بود که توی یه چهار راه به یه فقیری کمک کردیم.وزیر اعظم گفت من یه دختری رو میخوام...دعا کن که بگیرمش!
فقیر هم خیلی حال داد و گفت امیدوارم هر جفتتون اون دختره رو بگیرید.ما هم کیفور شده به کارمون ادامه دادیم!!!یادم باشه با هر کدوم از رفقا یه بار به این فقیر متشخص کمک کنم!![]()
خودمونیما...این کاراگاه ها هم عجب شغل باحالی دارند.کلی آدرنالین ترشح میکنند!ما هم که معتاد آدرنالین....!
اگه پولی چکی سفته ای دست کسی داشتید دربست در خدمتتون هستم!با درصد خیلی کمتر از اون شرخرهای خرکی سر بازار!




