تبليغاتX
فرسودگی
 2009/2/18 

 

یه یارویی خیلی وقت قبل به ماشین زده بود.همونجا هم قبول کرده بود که مقصره و کارت ملی و کارت ماشین رو داده بود به داداش...و شاهدها هم یه برگه رو امضا کرده بودند.بعد از چند وقت یارو دبه کرد و زد زیر همه چیز و خلاصه بازی درآورد.بابا هم که معمولا توی این جور مسائل کوتاه میاد شاکی شد و گفت تا اخرش میره...

چند روز پیش حکم جلب‌سیار یارو رو گرفتیم.بابا گفت هر چقدر ازش گرفتید ۱۰۰ تومنش با یه باک بنزین برای تو و دوستت...

دیروز ما حکم شرخر رو ایفا کردیم.البته یه کم هم حکم کاراگاه کجت رو داشتیم!اولش که خونه‌ش رو پیدا کردیم همون ماشین لگن‌ش جلوی در بود.یه رنوی آبی که چراغ سمت چپ‌ش شکسته بود.از ساعت ۹ صبح جلوی خونه یارو کیشیک میدادیم.نمیدونم اخه این حکم جلب سیار یعنی چی...!واقعا بیکار بودیم.من که یه کاغذ گیر آورده بودم و توی خیالم داشتم به هوادار هام امضا میدادم!

ساعت ۱۲ شد یارو هنوز توی خوونه بود و قصد بیرون اومدن نداشت.دیگه خسته شده بودم.صدای این شکمه هم در اومده بود!به وزیر گفتم بریم یه چیزی بخوریم برگردیم!رفتیم یه ساندویچ تناول کردیم و برگشتیم.وقتی برگشتیم جا تر بود و ماشین نبود!کلی ضد حال خوردیم.داشتم به در و دیوار و معده و کوفت زهر مار فحش میدادم که یه‌هو لگن آبی خوشبختی اومد رفت توی کوچه روبه‌رو...!ما هم که جو زده شده بودیم رفتیم تو کوچه...هی اون برو ما برو اون برو ما برو...اخر پیچید توی یه کوچه و ما گمش کردیم!حالا هی من دارم باز فحش میدم...که یه هو وزیر اعظم گفت خفه شو اوناهاش توی یه کوچه پارک کرده...

باز پرنده کوچک خوشبختی روی شونه هامون نشسته بود داشتیم خر کیف میشدیم و برای پول نقشه میکشیدیم.وزیر میگفت باهاش دو تا عروسی واسه خودمون میگیریم.من میگفتم نه یه طرح تحول میدیم مردم حالش رو ببرند!از ساعت یک بعد از ظهر تا ساعت ۴ اون ور کوچه منتظر بودیم تا لگن کوچک خوشبختی ازجاش تکون بخره...زهی خیال باطل...

به وزیر گفتم یه سر بریم شاید فرار کرده...همین که رفتیم ناله و فغانمون رفت بالا...!

ماشین همون بود یه رنوی آبی لگن که یه چراغش شکسته بود!اما پلاک همون نبود...!

در حد دیوانگی داشتیم فریاد میزدیم!

فکر کن چند تا رنوی آبی رنگ هست که یه چراغش شکسته باشه؟که دو تاش به ما خورده!!!

خلاصه رفتیم دیدم پرنده لگن ما جلوی در جلوس کرده و احتمالا داره به ریش ما میخنده!ما هم رفتیم به یه دونه از این کانکس ها و چاره خواستیم.گفت باید حکم ورود به منزل بگیرید.اولش فکرکردم یه دونه از این سرباز های وظیفه میدن و میریم یارو رو خفت میکنیم.ولی یارو گفت نه از این خبرا نیست بهتون کادر میدیم.ما هم کلی کیف کردیم و دست از پا درازتر برگشتیم خونه...!

بهترین قسمت ماجرا اونجایی بود که توی یه چهار راه به یه فقیری کمک کردیم.وزیر اعظم گفت من یه دختری رو میخوام...دعا کن که بگیرمش!

فقیر هم خیلی حال داد و گفت امیدوارم هر جفتتون اون دختره رو بگیرید.ما هم کیفور شده به کارمون ادامه دادیم!!!یادم باشه با هر کدوم از رفقا یه بار به این فقیر متشخص کمک کنم!

 

 

خودمونیما...این کاراگاه ها هم عجب شغل باحالی دارند.کلی آدرنالین ترشح میکنند!ما هم که معتاد آدرنالین....!

 

اگه پولی چکی سفته ای دست کسی داشتید دربست در خدمتتون هستم!با درصد خیلی کمتر از اون شرخرهای خرکی سر بازار!

 

 

  13:2 به قلم zahir    


 2009/2/15 

 

شايد هيچ معرفت و دانايي مهم تر از اين تجربه، يعني تجربه تنهايي نباشد. پس انسان هنگامي انسان است، هنگامي صاحب خواسته ها و ارزش ها مي شود، هنگامي زندگي کردن را تجربه مي کند، يا بهتر بگويم زماني خود را مي يابد که با ديگري مواجه شود. بدون حضور ديگري، بدون حضور در فضاي اجتماعي و مقابله و رابطه با ديگر انسان ها نه فروتني در ما شکل مي گيرد و نه نظام ذهني عقول و اخلاق زيستن در ما پديدار مي شود.

محسن قانع بصيري

روزنامه اعتماد همین امروز

 

 

به زبان ساده تر

انسان وقتی انسان است،که در برابر انسان دیگری قرار بگیرد...

 

 

من از دیدن کار های شیوا شاهین لذت میبرم...

زیاد!

 

 

 

 

 

 

پ.ن

استقلال سرور پرسپولیسه...روزی سه بار تکرار کنید تا یادتون نره

 

 

  12:57 به قلم zahir    


 2009/2/14 
 

دیروز نامه خاله فرح‌ناز رو از لای کلی کتاب پیدا کردیم...کلی خندیدم به‌ش...دست خط واقعا وحشتناکی داشت!نمیدونم آدم به این طنازی چه طوری میتونه این همه بد خط باشه...

دیروز هی خاطره گفتیم یاد اون روزها افتادیم.من کوچیک بودم.شش ماهم بود که از اینجا رفتیم بندرعباس و یازده سالم بود که از بندرعباس اومدیم اینجا...!خاطرات بچگی من خلاصه شده توی بازی کردن با گربه و راسو و مار و عقرب و از این جور حیووونا!اونجا که بودیم مامان خیلی فعال بود.توی اون پایگاه کوچیک جنس های میاورد که همه انگشت به دهن میموندن!پارچه،سرویس های چینی،وسایل اشپز خونه...حیف شد که از طرف پایگاه جلوش رو گرفتند.یه مدت هم اسباب بازی میاوردیم قزوین و کلی به مغازه دار ها میفروختیم.یادمه همیشه مامان میداد ما بازی کنیم و بعد میبرد میفروخت.اون موقع پول درشت نبود.واسه همین همه پول خورد میاوردن.من مسول جمع کردن ۲۰۰ تومنی ها بودم!

 

یاد موشهایی که توی کولر گازی بچه دار میشدن...یاد مورتها...یاد ملخ هایی که حمله میکردند.یاد درخت ها موز و پرتغال و لیمو که کل لاین رو بار میداد.یاد فیلمهایی که هر وقت هوا شرجی میشد از کانال های عربی میگرفتیم...یاد بادبادک بازیها...یاد دوچرخه سواری ها...یاد قارچ جمع کردنها...یاد مدرسه های بی در و پیکر...یاد خونه درختیمون که مواظبش بودیم کسی خرابش نکنه...یاد ماشین های عتیقه عمو علی که با هندل روشن میشد.یاد خاله شهین که مامان تشویقش کرد بره سواد آموزی و الان بهترین زندگی رو داره...یاد خاله طاهره که الان افسردگی گرفته...یاد عمو بهروزی که با بابا شطرنج بازی میکرد.یاد امید بهترین دوستم...یاد جینگو اولین گربه‌م...یاد همه خاطرات تلخ و شیرینش که توی اون تنهایی و غربت بندرعباس تنها دلخوش من و همه ما بود.

 

 

پ.ن

امرو انگار سقف آسمون بلندتر از همیشه است!

هورا به خاطر همه چیز....!

وقتی خوب نیستم هیچ کس نمیتونه من رو مجبور کنه که خوب باشم و وقتی هم خوبم به شرایط نگاه نمیکنم...به هر طریقی شده از خوب بودن حال میکنم!

 

 

  13:39 به قلم zahir    


 2009/2/12 
 

 

 

 

Фотограф под ником SnnR (45 фото - 8.16Mb)

دلم  دچرخه سواری توی هوای برفی میخواد...

 

 

  22:30 به قلم zahir    


 2009/2/10 
 

 

پدر من هم جز همافران ارتش بود.اما نه در ایران...

پدر من هم انقلاب کرد.اما نه برای این آخوندها...

پدر من هم تمام امکانات و مادیات رو ول کرد و به ایران برگشت .اما نه برای آرمان هایی که الان وجود دارند...

پدر من پشیمان نیست...فقط حسرت میخورد که چرا از انقلاب نگهداری نکردند!

پدر من از مهاجرت از ایران پشیمان شده...میگویید ما انقلاب کردیم که بمانیم!!!

وقتی این حرف رو میزنه همیشه توی چهره‌اش تعجب موج میزند.

پدر من به تمام امکانات پشت کرد که ما را در ایرانی که با آرمان ها به وجود آمده بود بزرگ کند.

پدر من هرگز فکر نمی کرد آرمان ها را تغییر بدهند!

پدر من هرگز فکر نمیکرد فرزندانش از او بپرسند مگر چه کم داشتی؟

پدر من هرگز فکر نمیکرد...بیشتر دچار یک آنارش فکری شده بود!

 

***

خانم سیادت چیزی در مورد داوران جشنواره گفت که یه بحث قدیمی که توی ذهنم بود رو شعله ور کرد.

در مورد این که داوران جسنواره به خاطر این که توی داستانشون همسر یک شهید که دوباره ازدواج کرده چرا باید به همسر قبلیش فکر کنه...!

مخم سوت کشید.نمیدونم داورها و احیانا ممیزی های ارشاد چی توی فکرشون میگذره که با یه اثر که صرفن برای هنر خلق شده اینطوری برخورد میکنند!هیچ وقت نتونستند مرز بین واقعیت و تخیل رو بفهمند.مجازی بودن یک هنر مثل نوشتن فقط در صورتی که هنرمند بر اساس یک واقعه تاریخی همه گیر و یا قید جمله معروف "این داستان بر اساس واقعیت بیان میشود" نفی میشه.در این حالت میشه به نویسنده خرده گرفت که چرا در واقعیت دست برده.البته واقعیت اثبات شده!

مشکل ممیزی های مملکت ما اینه که کمتر به این فکر میکنند که صنعت نویسندگی علاوه بر راهبرد فرهنگی برای تفریح و لذت بردن هم استفاده میشه.من با خوندن کتاب خوب قبل از این که با ارزش اثر اهمیت بدم به لذت بردن خودم از اثر اهمیت میدم.دلم برای جامعه نویسندگان ایران میسوزه.چون یا باید با ارزش خیلی کم کتاب رو جلد سفید وارد بازار کنند و یا چوب ممیزی ها رو بخورند و یا کلا قید چاپ رو بزنند!

 

***

از انقلاب لذت میبرم.اما از ادامه این مسیری که درونش قرار گرفته نه...!از این مجهول بودن و دوگانگی آزادی رنج میکشم.متاسفانه این نظام با استفاده از مذهب به بعضی از مسائل تقدس داده تا هیچ کس جرات نزدیک شدن و به نقد کشیدن اون رو نداشته باشه.مثلا من با ۱۳ آبان مخالفم و یقین دارم که میشد با کمی هوشیاری،پا روی دُم شیر نگذاشت...اگر جایی بازگو کنم احتمالا حکم مرتد بودن خودم رو امضا کردم!

 

 در مورد مسائل حال حاضر تقریبا ۵۰٪ مخالف پدر هستم.اما در مورد مسائل و آرمان های انقلاب موافقش هستم.

 

معمولا توی خونه بحث های سیاسی،اجتماعی،خانوادگی...زیادی میکنیم گاهی کار به کشتی کشیده میشه!یه بار بابا رو تهدید کردم .اونم گفت از ارث محرومت میکنمبعد کار به کشتی کشیده شد و من باختم!

 

 

  20:3 به قلم zahir    


 2009/2/9 
 

تا حالا توی یه اتاق خالی بدون آکوستیک آهنگ گوش نداده بودم...

 

آدم تنهاییش رو بیشتر حس میکنه!

 

 

+     "نجوا،فرهاد"

 

 

رنگ کارها رفتند.کارهای ارسال مدارک خوب پیش نمیره.کثیفم...

یکی بیاد من رو ببره حمام!

 

 

  13:1 به قلم zahir    


 2009/2/7 
 

همین الان با خبر شدم که پدر دوست عزیزم مهدیه فوت شده...

ناراحت شدم.اول صبح مثل یه پتک خورد توی سرم...

این مرگ لعنت ، چه کنم که تو حقی...!

 

از خداوند برای خودش و خانوادش صبر آرزو میکنم.

مرگ پدر خیلی سخته...

 

پ.ن

تقریبا این برام ثابت شده که اولین خبر مرگی که بشنوم حتما دو تا مرگ دیگه پشتش هست.

تا سومی کی باشه...؟!

 

 

  10:19 به قلم zahir    


 2009/2/4 
 

 

این عکس به من حس گرما میدهد!

چه‌قدر به‌ تو محتاجم‌ !
هنگامی‌ که‌ فصل‌ِ گریه‌ می‌رسد،
چه‌قدرها که‌ باید پی‌ِ دستانت‌ بگردم‌
در خیابان‌های‌ شلوغ‌ُ خیس‌...

 

 

 

قول‌ داده‌اَم‌،
هنگام‌ِ شنیدن‌ِ نامت‌ بی‌خیال‌ باشم‌... !
از این‌ قول‌ درگُذر !
چرا که‌ با شنیدن‌ِ نامت‌
صبرِ ایوب‌ را کم‌ دارم‌،
برای‌ فریاد نزدن‌ !

 

 

نزار قبانی

 

 

پ.ن

من امشب در بدترین شرایط زیادی خوبم...

فیلم Life is beatiful رو دیدم.جز معدود دفعاتی بود که آخر فیلم بین حس های شادی و غم درگیر بودم.هنوز موندم که شادم یا غمگین!

 

 

 

  22:39 به قلم zahir    


 2009/2/3 

 

مراسم ختم مرتبی بود.همه چیز خیلی آروم بود،حتی گریه‌های همسر مرحوم...وقتی من و بابا رو دید انگار داغ دلش تازه شده!میگفت دیدی مرگ شوهر عزیزم رو از بغلم دزدید!بچه های مرحوم همه لباسهای رسمی پوشیده بودند و زیر عینک دودی گریه میکردند!فقط صدای زن‌ش بود که گاهی بلند میشد!این مراسم رو مقایسه میکنم با مراسم پدربزرگ خدا بیامرزم...انگار بازار شام بود.عمه هام هر کدوم ولو شده بودند،پدر من که بچه بزرگ بود توی بهت بود،نوه‌ها از گریه‌ی خانوادشون گریه میکردند...فکر کن شب خوابیده بودیم که از شیراز یه سری مهمون اومد...!حالا هر کس میخواست نشون بده صداش چقدر بلندتره!عمه طلا از همه با مزه تر بود.نشسته بود وسط اتاق،پاهاشو باز کرده بود و به همه میگفت دیدی چی شد،بی پدر شدیم  و یک‌دفعه صداش میرفت آسمون...خدا رو شکر هنوز اون زمان رسم نشده بود که از این مراسم فیلمبرداری کنند!وگرنه الان به جای ناراحت شدن باید کرکر میخندیدم!نمیدونم این چه رسم مزخرفیه...!

یادمه اون زمان همه به من میگفتن سیب زمینی بی رگ...!میخواستم گریه کنم اما اشکم نمیومد!آخرش دیگه دیدم زیادی ضایع میشم یه کم فیلم بازی کردم!!!

 

خونه بهم ریختست...نقاش داره بازی در میاره و همه چی بهم خورده.خوبی این همه شلوغی این بود که مجبور شدم یه دستی به سر و گوش کتاب خونه بکشم!خاطره ها تک تک میومد جلوی چشمام...کتاب هایی که توی جمشیدیه گرفتم...کتاب های نمایشگاه...کتاب های اشا...همش خاطرست!تصمیم گرفتم سعی کنم اخرین ارتباط بد که با هر کسی داشتم روی خاطرات خوشی که توی گذشته باهاش داشتم تاثیری نداشته باشه.

سعی میکنم از این شهر دور بشم.

از خودم مطمئنم که به آشا چیزی نمیگم.اما از آشا مطمئن نیستم!سعی کردم آخرین لحظات رو با هم خوش بگذرونیم.به نامزدش میگفت این بهترین دوست منه...!اخه یکی نیست بهش بگه خره الان دیگه نباید جلوی این از من تعریف کنی!

میخوام از هر چیزی که بوی این آدمها رو میده دور باشم همین الان دارم با جلال صحبت میکنم مدارکم رو  برای عسلویه پست کنه.امیدوارم که قبول کنند و از این شهر دور بشم!

 

نمیدونم دارم از چی فرار میکنم...از اشا یا از خودم!

زندگی همینه...کاریش نمیشه کرد.

 

پ.ن

هنوز هم گاهی پشت سر داداش بزرگه شکلک در میارم

گور پدر همه چی...!

 

ایواز ، نکنه گم شدی؟

به یابنده ایواز یک اس ام اس تعلق میگیرد اون هم از نوع تبلیغاتی:)

 

  22:54 به قلم zahir    


 2009/1/31 
 

بعضی از آدمها فقط زندگی میکنند!

 

اما بعضی از آدمها زندگی می‌سازند...

 

 

مرگ با آن داس بلندش این روزها عجیب خاندان ما را درو میکند!

 

 

 

 

  11:47 به قلم zahir    


 2009/1/30 

 

داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که توی این شرایط بی ریخت چند تا رفیق خوب کنارم دارم...!

 

 

سه تا کتاب روی میزه...ولی دستم به خوندن هیچ کدوم نمیره.صبح نیم ساعت پشت میز نشستم که مثلا یه حسی برای خوندن پیدا کنم،اما حسی نیومد.

 

 

به گمانم رفیق راست میگه...من توی ارتباط با جنس مخالف زیادی سردم!

وضعیت الان من شبیه به مرتضی فیلم کنعان شده.فکر کن کسی که یه مدت خیلی زیادی باهاش بودی برای ازدواجش بیاد از تو مشورت بخواد و تو هم بهش بگی اگه این مورد رو رد کنی خیلی خری...!

براشون آرزوی خوشبختی میکنم!

 این غرور لعنتی باعث تنهایی شده.گلایه ای ندارم،چون انتخاب خودمه!

از موقعیت‌هایی که حق هیچ انتخابی ندارم بیزارم!

 

چند روز پیش یکی از دوست ها بهم می‌گفت...از این خوب بودن زیادت حالم بهم میخوره!

راستش خودم هم حالم به هم خورد!

 حوصله این مهمونی های بی خود رو ندارم...این روزها بد میگذره و طولانی...

 

خیلی بد و خیلی طولانی...!

 

مگر دیگر دلیلی برای زندگی مانده؟

 

قبل تر ها نوشته بودم که برای مردن دلیل لازم نیست...حالا هم می گوییم برای زندگی کردن هم دلیلی لازم نیست!

 

 

  11:21 به قلم zahir    


 2009/1/26 
 

 

 

 

برای زندگی منتظر اولین اتفاقام!

 

 

  22:13 به قلم zahir    


 2009/1/22 
 

دیدی بعضی وقتها یه بیت شعر هی توی ذهنت بالا پایین میره،تا حدی که موقع خواب توی ذهنت رقص کنان تکرار میشه؟

الان این بیت حافظ برای من اینطوره!

شد رَهزن سلامت زلف تو دین عجب نیست     گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد!

 

 

 

نمیدونم کدوم کتاب رو اول شروع کنم.ناتوردشت،چراغ ها را من خاموش میکنم یا کافه پیانو...!

 

 

(+)این موزیک هم کلی برای خودش جایگاه داره.البته پیش ما...!

                                                                                      شاهکاری از علی صمدپور

 

  11:48 به قلم zahir