صبح داشتم یه طرح داستانی مینوشتم که این شد...
به هوای این طرح اولیه،طرح های قدیمی رو میخوندم ...
شعر زمزمه میکرد.وقتی وارد آشپزخونه شدم،بوی سبزیجات تازه با قهوه،یه عطر خوبی داشت که توی اون روز بارونی زیر پوست آدم نفوذ میکرد.پاکتهای میوه رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز غذا خوری چهار نفره که مخصوصه مستخدمین بود،یه رومیزی دست دوز هم روی میز بود که رنگ سفیدش اصلا با زندگی که توی آشپز خونه جریان داشت هماهنگ نبود…همینطور روابط بین ما اصلا به زندگی مشترک نمیخورد!توی در آوردن پالتوی خیسم کمک کرد…پالتو رو آویزون کرد کنار اجاق تا زودتر خشک بشه.میدونستم به خاطر دعوای دیروز حتما باید معذرت خواهی کنم.اما نمیخواستم از مواضعم عقب بشینم…
میخواستم از آشپزخونه بیام بیرون که با صدای آروم گفت "بشین برات قهوه بریزم…"انگار که منتظر همین لحظه بودم و بدون معطلی برگشتم...قهوه هنوز آماده نشده بود و من محو کار کردن این زن شده بودم.دستهای ظریفی داشت که انگار فقط برای نقاشی کردن ساخته شده بودند،اما دست روزگار به جای قلم مو و رنگ،کارد و دستکش رو تقدیمش کرده بود.هنوز هم وقتی بیکار میشد،نقاشی میکشید و مدل های مختلف رو امتحان میکرد…صندلی رو کشیدم کنارِ و به لبه صندلی تکیه دادم.مشخص بود که دوست نداره بهم نگاه کنه.سعی میکردم زیاد خیره نشم و منتظر قهوه بمونم…
فنجون قهوه رو با یه تیکه کیک توی یه پیش دستی گذاشت.اومد سمت من و روی میز گذاشت.صندلی رو کشیدم کنار میز و نشستم و شروع کردم به خوردن کیک...
هنوز موهام کاملا خیس بود و خم شده بودم که چند قطره آب داخل فنجون قهوه ریخت.اون طرف میز نشسته بود و داشت کاهوها رو خورد میکرد.رطوبت داخل آشپزخونه باعث شده بود چند قطره عرق روی پیشانویش بشینه…کاهو ها تازه بودند و صدای قریچ قریچ شون آدم رو به ولع می انداخت.با ظرافت و تبحر خاصی کاهوها رو خورد میکرد.من هم به صورتش نگاه میکردم …یه نیم نگاهی به من کرد و دوباره مشغول خورد کردن کاهو شد.به چهره ش خیره شدم.یه دسته مو از روسریش که از پشت گردن بسته بود به پیشانیش چسبیده بودند…معصوم تر از همیشه به نشون میداد.نمیخواستم نگاهم رو ازش بگیرم.به چشمهاش خیره شدم.به لب هاش که مثل همیشه داشت یه چیزی زمزمه میکرد…به گردن تراشیدش که انگار یه نقاش ماهر با دقت فراوان مدتها برای کشیدنش وقت گذاشته…نگاهم مثل یه قطره بارون از گردنش سر خورد و لغزید به طرف پایین…روی سینه ریزش ثابت موندم…بلند شدم،پالتو رو برداشتم.هنوز خییس بود…
پشتم رو به ش کردم و گفتم"من رو ببخش".در رو باز کردمچند لحظه مکث کردم ببینم چی میگه…
هنوز داشت شعر زمزمه میکرد!
بیشتر از اینا کار میخواد...ولی حوصلهش رو ندارم.یه ویراستار خوب سراغ ندارید؟البته باید در راه رضای خدا کار کنه چون من پول نمیدم!!!
علاوه بر تیکه بالا باید این(+ و +)ها رو هم ویراستاری کنه!احتیاج شدیدی به ویراستار دارم!





