تبليغاتX
فرسودگی
 2009/1/19 
 

صبح داشتم یه طرح داستانی مینوشتم که این شد...

به هوای این طرح اولیه،طرح های قدیمی رو میخوندم ...

شعر زمزمه میکرد.وقتی وارد آشپزخونه شدم،بوی سبزیجات تازه با قهوه،یه عطر خوبی داشت که توی اون روز بارونی زیر پوست آدم نفوذ میکرد.پاکتهای میوه رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز غذا خوری چهار نفره که مخصوصه مستخدمین بود،یه رومیزی دست دوز هم روی میز بود که رنگ سفیدش اصلا با زندگی که توی آشپز خونه جریان داشت هماهنگ نبود…همینطور روابط بین ما اصلا به زندگی مشترک نمیخورد!توی در آوردن پالتوی خیسم کمک کرد…پالتو رو آویزون کرد کنار اجاق تا زودتر خشک بشه.میدونستم به خاطر دعوای دیروز حتما باید معذرت خواهی کنم.اما نمیخواستم از مواضعم عقب بشینم…

میخواستم از آشپزخونه بیام بیرون که با صدای آروم گفت "بشین برات قهوه بریزم…"انگار که منتظر همین لحظه بودم و بدون معطلی برگشتم...قهوه هنوز آماده نشده بود و من محو کار کردن این زن شده بودم.دستهای ظریفی داشت که انگار فقط برای نقاشی کردن ساخته شده بودند،اما دست روزگار به جای قلم مو و رنگ،کارد و دستکش رو تقدیمش کرده بود.هنوز هم وقتی بیکار میشد،نقاشی میکشید و مدل های مختلف رو امتحان میکرد…صندلی رو کشیدم کنارِ و به لبه صندلی تکیه دادم.مشخص بود که دوست نداره بهم نگاه کنه.سعی میکردم زیاد خیره نشم و منتظر قهوه بمونم…

فنجون قهوه رو با یه تیکه کیک توی یه پیش دستی گذاشت.اومد سمت من و روی میز گذاشت.صندلی رو کشیدم کنار میز و نشستم و شروع کردم به خوردن کیک...

هنوز موهام کاملا خیس بود و خم شده بودم که چند قطره آب داخل فنجون قهوه ریخت.اون طرف میز نشسته بود و داشت کاهوها رو خورد میکرد.رطوبت داخل آشپزخونه باعث شده بود چند قطره عرق روی پیشانویش بشینه…کاهو ها تازه بودند و صدای قریچ قریچ شون آدم رو به ولع می انداخت.با ظرافت و تبحر خاصی کاهوها رو خورد میکرد.من هم به صورتش نگاه میکردم …یه نیم نگاهی به من کرد و دوباره مشغول خورد کردن کاهو شد.به چهره ش خیره شدم.یه دسته مو از روسریش که از پشت گردن بسته بود به پیشانیش چسبیده بودند…معصوم تر از همیشه به نشون میداد.نمیخواستم نگاهم رو ازش بگیرم.به چشمهاش خیره شدم.به لب هاش که مثل همیشه داشت یه چیزی زمزمه میکرد…به گردن تراشیدش که انگار یه نقاش ماهر با دقت فراوان مدتها برای کشیدنش وقت گذاشته…نگاهم مثل یه قطره بارون از گردنش سر خورد و لغزید به طرف پایین…روی سینه ریزش ثابت موندم…بلند شدم،پالتو رو برداشتم.هنوز خییس بود…

پشتم رو به ش کردم و گفتم"من رو ببخش".در رو باز کردمچند لحظه مکث کردم ببینم چی میگه…

هنوز داشت شعر زمزمه میکرد!

 

بیشتر از اینا کار میخواد...ولی حوصله‌ش رو ندارم.یه ویراستار خوب سراغ ندارید؟البته باید در راه رضای خدا کار کنه چون من پول نمیدم!!!

علاوه بر تیکه بالا باید این(+ و +)ها رو هم ویراستاری کنه!احتیاج شدیدی به ویراستار دارم!

 

 

  19:6 به قلم zahir    


 2009/1/18 

 

باورم نمیشد که یک دفعه کسی رو ببینم که حتی فکرش رو هم نمیکردم.این روزها کوه رفتیم،دکتر رفتیم،نزدیک به ۲۰۰ لیتر بنزین سوزوندیم،توی سرما روی صندلی همیشگی نشستیم...

میدونستم که خودش هم میفهمه مثل همیشه نیستم.یه آشنایی رو معرفی کرد که بیرون از مطب همدیگه رو ببینیم.یه روانکاو...اولش مخالفت کردم،اما مغلوب شدم!دکتر جوانی بود که طراوت خاصی داشت.جلسه اول بیشتر همدیگه رو محک زدیم.چون خارج از مطب بود بیشتر شبیه یه دوست جدید شده بود.از این ناله میکرد که تفکر اشتباه جامعه ما این‌ه که هر کس پیش روانپزشک یا روانکاو رفت حتما مشکل روانی داره...و بهش انگ روانی بودن میزنند!میگفت توی یه کتابی خونده که یک وجه علم روانشناسی شناخت آدمهای جامعه نسبت به قسمتی از زندگی که قابل فهم برای عوام نیست و این قسمت میتونه تاثیر شگرفی توی زندگی آدمها داشته باشه.

دو مرتبه ۳نفری بیرون رفتیم،اما ازم خواست که تنها همدیگه رو ببینم.از خودم گفتم...فکر نمیکردم حرف زدن از خودم اینقدر سخت باشه و اینقدر طولانی...اما یه قسمت از حرف هام رو که شنید اون شروع کرد به حرف زدن...یه چیزی گفت که واقعا من رو به فکر فرو برد...میگفت«مشکل تو عدم توانایی در محدود کردن فکر و زندگی اجتماعی‌ته»

از اون روز دارم به این فکر میکنم که شاید حق با دکتر باشه و من باید سعی کنم توی بعضی از تفکرات و بعضی از کاراهام یه ترمز شدید بگیرم و با سرعت مطمئن ، جوری که کنترلش راحت باشه حرکت کنم!

 

خیلی از خودم دل‌خورم که وقتی دوست عزیزم از اون ور دنیا میاد اینجا من باید با این وضع اسفناک باشم.هر چقدر هم سعی میکردم نمی شد ازش مخفی کنم.میدونم که اینجا رو میخونی...و سعی میکنی که به روم نیاری که اینجا رو میخونی!!!

میدونی توی رابطه من با حنا چی لذت بخشه...؟این که من میتونیم سرم رو بالا بگیرم و با غرور تمام به همه بگم که ما دوست های خوبی برای هم هستیم...

 

پ.ن

کلی سوغات برام آورده

میگه من خودم برات زن میگیرم :)

 

 

 

بعضی وقتها یه دوست خوب بهتر از یه دوست‌داشتن خوبه!

 

  12:37 به قلم zahir    


 2009/1/12 
 

این روزها خسته ام...

 خیلی خسته !

نفسم هنوز هم بالا نمی‌آد...

هنوز هم کمی مرگم و دلتنگ...

روح و جسم

 

 

خسته ام فقط همین...

خستگی

دنبال عکسی از خستگی میگشتم که اینها رو پیدا کردم...اسم مجموعه رو گذاشتم shut...

 

 

  23:0 به قلم zahir    


 2009/1/9 

 

وقتی چراغ‌های سالن اصلی رو خاموش میکنند،انگار که همه دیوونه میشند...من زیاد از این مهمونی های خر تو خری خوشم نمیاد.میام بیرون و برای خودم قدم میزنم تا موقع رفتن...یه شب وقتی بیرون بودم داشتم با یه گربه بازی میکردم که دیدم یه نفر هم مثل من بیرون داره به آسمون نگاه میکنه،پیش خودم فکر کردم حرف زدن با یه موجود زنده،بهتر از بازی کردن با یه حیوان بامزست!

دختر زیبایی بود.به یه ماشین تکیه داده بود و داشت توی آسمون دنبال یه چیزی میگشت.وقتی رفتم کنارش انگار که تنهاییش رو به هم زدم! پررو بازی در آوردم و سعی کردم سر صحبت رو باز کنم!یه کم که صحبت کردیم،احساس کردم که احتیاج داره که با یکی حرف بزنه...منم سر تا پا گوش شدم تا از خودش بگه...چون نه من درست و حسابی اون رو میشناختم،نه اون من رو میشناخت...فقط میدونستم که دوست یکی از دخترهای صاحبِ مجلسه...!

وقتی گفتم راحت باش،یه سیگار روشن کرد و با پکهای عمیق شروع کرد به ازخودش گفتن و از این که چی به سرش اومده...حتی وقتی بالاپوش پاییزی رو انداختم دورش متوجه نشد!خیلی حرف زدیم.از شانس ما اون شب انگار به بچه ها خیلی حال داده بود که مهمونی رو طول دادند!

عقیده جالبی در مورد دوست و رفیق داشت،میگفت...

دوست یعنی کسی که وقتی بهش زنگ زدی ازت نپرس چی شده و از اتفاقات گذشته حرف بزنه...حتی از چند لحظه قبل!فقط از همین حالا حرف بزنه و چند لحظه بعد...میگفت باید یه دوستی داشته باشم که وقتی به‌ش نیاز داشتم،یک شب کامل رو با من باشه و صبح‌ش توی بغل هم بیدار بشیم و چند نخ سیگار بکشیم و از هم جدا بشیم!وقتی دوباره به‌ش احتیاج داشتم،بایه بطری کنیاک بیاد پیش‌م و وقتی که از هم خسته شدیم بره دنبال زندگی خودش...هر وقت هم احتیاج داشتم که سکوت کنه،فقط کنارم باشه...

با اون دردسرهایی که توی زندگیش داشته،حق میدم که دوست نداشته باشه هیچ کس کامل توی زندگیش بمونه...! اینقدر سکوت کردم که حتی یادم رفت اسمش رو بپرسم.وقتی به خودش اومد بالاپوش من رو محکم تر دور خودش گرفت...

اون شب حرف های جالبی بین من و اون دختر رد و بدل شد.

دیشب خیلی اتفاقی یاد اون دختر افتادم.کل شب فکرم رو مشغول کرد و خیلی هم سعی کردم از بچه ها نشانی ازش بگیرم که نتونستم.توی ذهنم اسمش رو گذاشتم....

دختری با کمی حس زندگی...!

 

 

  22:17 به قلم zahir    


 2009/1/4 
۱

دیشب مرد داخل آینه حرف های عجیبی میزد!با وقاحت تمام و با دهن کفی و مسواکی در دست به چشمان من خیره شده بود و میگفت ... من تو را میخوانم،من تو را میخواهم،بیا...اینجا ما با هم یکی میشویم!ما با هم نگاه میشویم و به دنیا میخندیم.

با خشونت نگاهش کردم و گفتم...آنجا که بهشت نیست.من حتی از تو هم میترسم،از آن روزی که آینه ها بشکنند و من اسیر آینه ها بشوم!

و مرد درون آینه گفت...

میروم !من دگر از شهر شما خسته شدم
میروم!
تا که نپرسی از من
به چه ها دل بستی
و چرا از همه جا و همه کس دل کندی! 

از دیشب هر چقدر به آینه ها نگاه میکنم،مرد درون آینه را نمی یابم!او برای همیشه رفته است!

۲

زن...

وقتی به سراغ من میایی،بدنت را مخفی کن

من روح تو را میخواهم...

و صدایت...

که روحم را کمی آرام کند.

من هنوز نفسم،کمی بالاتر از حد خودش میرود...

 

پ.ن

من امشب طراوت میخواهم،شهوت و زیبایی و کمی هم آرامش...!

 

 

 

  22:25 به قلم zahir    


 2009/1/1 

 

تا به حال توی مراسم عزاداری امام حسین نبودم.یعنی بیشتر توی خونه بودم و یا ظهر عاشورا ها طبق رسم خانوادگی غذا پخش میکردم.اما دیشب ساعت ۱۰ شب بود که رفتیم توی خیابونا چرخ میزدیم   که به یکی از این هیئت ها رسیدیم و رفتیم داخل!

من که از همه جا بی خبر داشتم به در و دیوار نگاه میکردم،یارو داشت همینجور میخوند و میخوند و میخوند...توی اون تاریکی معمولا چشم،چشم رو نمیبینه!اما یه دفعه برق چشم های یه نفر که خیره شده بود به من نگاهم رو جلب کرد!

یه دختر کوچولو که روی پاهای پدرش نشسته بود و دست هاش رو محکم دور گردن پدرش انداخته بود. وقتی اون اقاهه صداش رو برد بالا پدرش  گریه میکرد... دختره هم زد زیر گریه!صحنه واقعا جالبی بود اون دو تا همدیگه رو محکم بغل کرده بودند،پدر داشت برای اما حسین گریه میکرد و دختر هم برای گریه پدر...خیلی حسرت خوردم که چرا من یه کسی رو اینطوری ندارم که محکم بغلش کنم و بزنم زیر گریه!دوست داشتم توی اون لحظه جای اون پدر بودم...وقتی اون مرده شعر هاش تموم شد،هم پدر آروم گرفته بود،هم دختر ... گوش‌هام رو تیز کردم که ببینم بین‌شون چی رد و بدل میشه...

دختره با بغض میگفت بابا دیگه گریه نکنیا...

باباهه هم گفت دخترم من گریه نمیکردم که، فقط واسه اما حسین ناراحت بودم.

دختره گفت من خودم دیدم اشکات داشت میومد!

باباهه که فکر کنم از قبل پیش بینی چنین وضعی رو کرده بود و برای سر گرم کردن دختره گفت میخوای نقاشی کنی؟

چشم های دختره یه برقی زد و سریع قبول کرد،غافل از این که این یکی از اون سوالهای بود که بعضی از پدرها دوست ندارند به بچه هاشون جواب بدند!

ساعت ۱۲ رسیدم خونه و تا ساعت دو سعی کردم خودم رو به هر نحوی مشغول کنم تا خوابم بگیره.شب ها جون میده برای کتاب خوندن...سکوت کامل و یه اهنگ شوپن ملایم و خلاسه کامل و غرق شدن توی متن کتاب...!

از تنهایی خودم حالم به هم میخوره،ترس راه دادن کسی به این تنهایی حالم رو بیشتر به هم میزنه!

پ.ن

دلم خودم را میخواهد،همان‌طور که بودم...نه همین‌طور که هستم.

۲.

از آدمهای که تحت فشار عقاید ایدئولوژیک قرار دارند،هیچ کاری بعید نیست!

                                                                                     هاینریش بل «عقاید یک دلقک»

 

  13:46 به قلم zahir    


 2008/12/30 
 

من خسته‌ام و این روزها نیروی جذب هیچ چیز را ندارم!آدمها کنارم هستند،اما انگار نیستند.

فقط کمی نفس میکشم و کمی هم نگاه...!

زندگی کردنم نمی‌آید.حتی نفس کشیدنم هم نه...!

 

 

من که مفسّر نیستم.

 

نبض انسانیت ضعیف میزند!

حرفی بزن،چیزی بگو...

 

دوست دارم با یکی حرف بزنم.کسی که من رو نشناسه و من بتونم راحت از خودم بگم!

 

  22:30 به قلم zahir    


 2008/12/27 
 

آدمها توی چارت ذهنی من به سه دسته تقسیم میشند:

  1. کسانی که به آسمان نگاه میکنند و غرق در شادیند.
  2. کسانی که به زمین نگاه میکنند و غرق در عذابند!
  3. کسانی که به همدیگر نگاه میکنند و همیشه احوالات مجهول دارند.

بیشتر کتاب ها و شخصیت‌ها آدمها رو به دو دسته اول تشبیه کردند.دسته سوم رو خودم اضافه کردم!

Tried a bunch of slow shutter speed shot like this. This was the best of the bunch.

عکس تزینی است و ربطی به موضوع ندارد.

 

  13:7 به قلم zahir    


 2008/12/25 

 

دنیای نت دیگه مثل گذشته نیست.تقریبا بیشتر دوست های اینترنتی دیگه نمی‌نویسند.بعضی ها که معلوم نیست اصلا کجا هستند!الی،روهام،میثم ،Wall،اینار،بهرنگ و خیلی های دیگه...خیلی دوست دارم بدونم الان تک تکشون دارن چی کار میکنند!یاد تمام وب های قبلیم افتادم که همینجوری بی کار افتادند و دارند خاک میخورند!۶ ماه پیش یه ایمیل مشکوک داشتم که توش پسوورد sezef رو برام گذاشته بود.خیلی سعی کردم با اون ایمیل ارتباط برقرا کنم.اما هیچ جوابی بهم نداد.نمیدونم اون آدم کی بود که هم من رو میشناخت،هم شماره من رو داشت،هم نوشته هام رو دنبال میکرد!تقریبا یک ساله که دیگه کسی توی اون آدرس نمینویسه!چند وقت پیش میخواستم شروع کنم به ادامه نوشتن طرح اولیه ها نصفه کارم ، که یه چیزی شبیه به داستان میمونه،داشتم توی فایلها دنبالش میگشتم که دعوت نامهء گروه رو دیدم.درسته اون گروه اصلا تشکیل نشده.اما همین که بچه ها همشون قبول کردند برای نوشتن اون سایت یه حس خوبی بهم میداد.الی و میثم و روهام قبول کردند.قرار بود هسته اصلی ما چهار نفر باشیم و آدمهای با استعداد رو به گروه اضافه کنیم.اما حیف قبل از شروع به کار میثم تصادف کرد.الی هم یک دفعه ناپدید شد و روهام هم که همیشه درگیر سوال های زندگیش بود!

این روزها سعی میکنم که بیشتر توی جمع باشم تا از این فکر لعنتی که توی ذهنم لنگر انداخته فرار کنم.بدنم درد میکنه،اما این درد رو دوست دارم.همونطور که این صفحه رو دوست دارم.سکوت و دنجی اینجا رو دوست دارم.کمتر پیش میاد که من یک جا بمونم.اما اینجا من رو نگه داشت.چون آدرسش رو هیچ کس نمیدونه...مسائل امنیتی رو زیاد جدی گرفتم که تا حالا تونستم اینجا بمونم!

مه‌ناز رو آوردن توی بخش...

 پی نوشت

 این روزها کتاب میخونم،قهوه میخورم،مینویسم،بیرون میرم،نگران ماه میشم،از کتی بیزار میشم،از اعتیادش میفهمم،به ایرانسل فکر میکن،به آدمهای بد دل فکر میکنم،به آسمون نگاه میکنم...

 

  12:46 به قلم zahir    


 2008/12/22 

 

اپیزود اول:

همیشه دلم برای گوسفندها میسوزه.احساس میکنم که انسان ها زیادی هستند که هیچ فرقی با گوسفند ندارند.امسال که گوسفند عزیز رو آوردن توی حیاط،یه ریدن توپل به باغچه زد که همه امیدوار شدیم برای سال بعد تا درخت پیر حیاط انجیرهای درشت تر و آب‌دار تری بده!مثل همیشه بچه های کوچیک مثل روهام و هومن رفتند با گوسفند عزیز عکس یادگاری گرفتند.یه کم هم گاو بازی کردندکه با مخ اومدن زمین...!یاد بچه‌گی‌های خودم افتادم که همیشه عمو حجت با اون چاقویِ کُندش  گسفند رو میکشت.بی چاره زجر کش میشد!همیشه یه کم از خونش رو میزد به وسط پیشونیم!امسال پسر عمه گرامی با سنگدلی!!!تمام این کار رو انجام داد!

اپیزود دوم:

همیشه این یه سوال بوده که چرا آدمها از خونی که خودشون میریزند خوشحال میشند؟وقتی گوسفند رو سر بریدند همه یه خنده آنچنانی کردند که نزدیک بود سقف آسمون ترک بخوره!از خون بخار بلند میشد و یه انگشت خون به سر همون و روهام زدن.

 

cod by you.

                                                                                                                                       عکس از خودم

اپیزود سوم:

قرار شد راه بیافتیم توی خیابون ها و به هر کس که احتیاج داشت گوشت بدیم.مادر توی این جور کارها  تبحر خاصی داره!به اولین چهار راه که رسیدیم یه پسر بچه زد به شیشه که یه آدامس بخر!ازش پرسیدم کلاس چندمی...گفت سوم.پرسیدم تنها کار میکنی؟با سر اشاره کرد به اون طرف خیابون که خواهرش هم داشت گل میفروخت.مامان دو تا گوشت از پشت گذاشت کنار دستم که بدم به‌ش ...  وقتی گوشت ها رو دادم اول فکر کرد میخوام مسخره‌ش کنم.یه کم ناراحت شد.مامان با اون خنده های مهربونش گفت پسرم این گوشت ها یکیش برای تو یکی دیگش هم برای خواهرت ... چراغ داشت سبز میشد.از خوشحالی داشت بال در میاورد..توی شیشه که نگاه کردم دیدم با خواهرش دو تایی دارن بالا پایین میپرن!دوست داشتم وقتی گوشت ها رو میبرن خونه کنارشون بودم!دوست داشتم دنیا همون لحظه به اخر میرسید تا این حس خوب رو همیشه با خودم داشته باشم.

هر تیکه گوشت یک داستان داشت که خودش کلی داستان بود!

 

پی نوشت

بارها گفتم و باز هم میگم...نا اُمید نیستم و نمی‌شوم!

 

  21:44 به قلم zahir