پارسال این موقع ها داشتم توی ماشین ِ خانم ... ساندویچ میخوردم!
فردا روز سرنوشت سازیه
یه کم تمرکز و یه دوش آب داغ طولانی حالم رو بهتر میکنه!
برای ثبت در حافظه بلند مدت:
من امشب یکسره فریادم...!
پارسال این موقع ها داشتم توی ماشین ِ خانم ... ساندویچ میخوردم!
فردا روز سرنوشت سازیه
یه کم تمرکز و یه دوش آب داغ طولانی حالم رو بهتر میکنه!
برای ثبت در حافظه بلند مدت:
من امشب یکسره فریادم...!
انگار که دوباره همه چیز تکرار میشه.
پارسال لیلا و امسال مهناز ...این بار انگار اوضاع خیلی وخیمه...شبی نیست که فکرم مشغول سلامتی این دختر نباشه.دختری که برای ادامه تحصیل کوچ کرده بود ، حالا توی کماست.وقتی خبر رو شنیدم انگار دنیا داشت دور سرم می چرخید.دکتر ها قطع امید کردند.تنها راه حل ، باز کردن کاسه سر و تخلیهء لخته خونه که این هم در صورتیه که تا سه هفته دیگه یه سری علائم رو بروز بده.دکترها فقط تجویز روحیه کردند تا بتونه برگرده به زندگی...اهنگهای رو که دوست داره میگذارند تا ارتباط برقرار کنه...چند روز پیش تولدش بود....این صحنه هیچ وقت از ذهنم نمیره....
مادرش با یه استیصال که تا به حال توی هیچ آدمی ندیده بودم شمع های کیک رو فوت کرد ، آروم زیر گوشش گفت "دخترم مهناز اگه صدام رو میشنوی چشمات رو باز کن..."از گوشهء چشمش یه قطره اشک اومد.همه مات و مبهوت مونده بودند.فکر میکردم این صحنه ها بیشتر برای توی فیلم هاست و برای آدمهای رمانتیسم...این صحنه برای منی که بیشتر به ماتریالیسم ها تکیه میکنم مثل یه شوک بود.یه شوک که برام خیلی گرون تموم شد.تولد خیلی بدی بود.بیشتر شبیه مراسم ترحیم بود تا تولد...مادرش سعی میکرد فضا رو شاد کنه ، که یک دفعه زد زیر گریه...انگار همه منتظر بودند که یک نفر شروع کنه...ما مردا هر کدوم رفتم یه گوشه که کسی نبینه...
لیلا خوب شد...تا یه مدت که توی خونه بود.اما الان کم کم داره بر میگرده به جامعه....یکی از دوست ها میگفت به خاطر قرصهای آرامبخشی که میخوره هیکلش خیلی بزرگ شده.به خاطر همین زیاد توی جمع دوست ها نمیاد.دلم میخواد گردن اون محمد احمق رو بزنم که وقتی لیلا تازه داشت بهتر میشد ، همه چیز رو خراب کرد!
با این وضعیت خر تو خری انگار باید قید امسال رو بزنم!
آدمها میآیند و میروند.میآیند و کمی دل می بازند،قمار می کنند ، بعد شانس شان را در جایی دیگر جست و جو میکنند.گاهی مثل یک جزیره که هیچ وسیلهای برای ارتباط با دیگران ندارند،و حتی بعضی از این جزیره نشینان وسایل ارتباطی را نابود میکنند...و گاهی مثل یک قایق سوار که به جزیره تو می آیند.به رسم ادب تو آنها را به کلبه ات دعوت میکنی و با بهترین هایت از آنها پذیرایی میکنی.قایقسوارها به هوای این که اینجا جزیره آرامش است،لنگر میاندازند و قصد ماندن میکنند...فردا می آید،فرداها می آیند.مثل همیشه جزیرهنشین احتیاج به تنهایی دارد.به غار تنهایی پناه می برد که هیچکس جز خودش از این غار خبر ندارد.قایقسوار که تحمل این تنهایی را ندارد قصد رفتن میکند.از غار که بیرون میآیی،همه چیز به هم ریخته است.انگار قایقنشین دنبال چیز بوده که با خود ببرد و چون چیزی پیدا نکرده،همه چیز را ویران کرده...افکار ِ پراکندهات را از زمین جمع میکنی.شخصیت های پاره شدهات را چسب میزنی.تابلوهای ذهنت را تمیز میکنی...قایق سوار یک عکس جا گذاشته که تو همیشه در خاطرات باشد.که او زمانی در اینجا بوده و هر وقت که دلش خواست میتواند برگردد.مثل یک ویزیت اجباری...کمی که میگذرد صدای موتور یک قایق دیگر بلند میشود...!یک نیروی عجیبی هست که هیچ وقت به این قایق سوارها نمیتوانی نه بگویی!انگار که مزهء استراحت را چشیده باشی و بخواهی مزه استراحت را بهچشانی ! قایق سوارها همیشه در جزیرهء تو دنبال تمام نداشتههای خودشان میگشتند.گاهی ساعتهای به قایق سوارها فکر میکنم که چه نیرویی باعث رسیدن آنها به این جزیره شده...اگر منشاء این نیرو را پیدا کنم،نابودش میکنم که دیگر ، نه قایق سواری باشد که من نتوانم بهشان«نه» بگوییم،نه ابلهی که کلبه من را ویران کند!

داستانِ من مثالِ همین جزیرهنشین است.
همیشه به دنبال جزیرهای بودم که جز یک پُل کوچک ، هیچ راه دیگری برای ارتباط با من نداشته باشد.جزیرهنشینی که غار تنهاییش را به هیچ قیمتی به من ندهد.جزیرهای که من با تمام داشتههایم در آن برای از دست دادنشان نگران نباشم.جزیره ای که وقتی نابود شود،دلیلی برای نابود نشدن خودم نبینم.جزیره نشینی که ساعتها نگاه تحویلم دهد بدون حتی کوچکترین کلامی...همین که بدانم همچنین جزیرهای هست برای ادامه دادنم کافیست!
+ شرح حال
وقتی این متن را میخواندم چشمهام شدیدا گرم گریه بود...
آمنه گفته:
«می دانی؟از چهار سال پیش دلم برای همه دختران زیبای دنیا شور میزند...»
داشتم به پارسال همین لحظه ها فکر میکردم.لحظه های که بد بودن و خوب بودنش دیگه مهم نیست.فقط یک خاطره که هر لحظه با گذشت زمان کم رنگ تر از گذشته میشه.داشتم به چند سال قبل هم فکر میکردم.به زمانی که سعی میکردم فکر آدم های اطرافم را بخونم.داشتم فکر میکردم که چه چیز های از زندگی میخواستم.و الان به کدوم رسیدم.داشتم فکر میکردم که چرا دیگه دست به طرح نیستم.چرا این همه بی قیدی و انحراف از هدف گذاری ها....دو سال پیش انگار من پر بودم از طرح و نقشه و سوال و پرسش و خواسته...انرژی داشتم و شاید که سیاه بودم.اما انرژی زیاد...حالا که به خودم نگاه میکنم هیچی نمیبینم جز آدمی در ابتدای یک مسیر دراز که از شروع فرار میکنه...احتیاج به یک آدم هست.آدمی شبیه پاتیل....تقریبا دیگه هیچ کس نمونده...
گفته بودم من متخصص از دست دادن آدمها هستم!
این فکر ها بعد از دیدن این تصویر که یه زمانی طرح برتر بود هجوم آورد به ذهنم...!


به عقبه سیاسی این مرد که نگاه میکنم، محبوبیت جز لاینفک زندگیش بوده و هست.
به این فکر میکردم چه چیزی باعث شد پدر و مادر من تحت تاثیر این مرد قرار بگیرند و به او در دور اول رای مثبت بدهند.به این فکر میکردم که چرا «آذر» با این شور و شعف از اصلاحات این مرد حرف میزند.شاید جواب همه این سوالات دیروز و امروز را در یک جمله ، بشود خلاصه کرد...
«بوجود آوردن ایرانی بهتر،با شعار اصلاحات»
و حالا دارم به این فکر میکنم که چرا من باید دوباره به این مرد رای مثبت بدهم؟
با کدام شعار،کدام سند،کدام مدرک...؟در هشت سال از دوران خود چه کرد؟
سند او ایرانی بود ، که جوانه زده بود.اما این جوانه به قیمت از دست رفتن تعادل اجتماع و بروز ناهنجاری ها و سرکشیهای نسل من بود.او سردمدار نسلی بود که هوای تازه می خواست و جز حقوق عادی و اجتماعی ش چیز دیگری نمی خواست.هوای تازه با این مرد وارد شریان های ایران شد...
ایران ِ دوران او جنب و جوش داشت.ایران ِ دوران او شعف داشت.ایران ِ دوران او جهش بزرگی به سمت آزادی های مدنی داشت.
ایران ِ دوران او کنترل نداشت.ایران ِ دوران او مهار نداشت.
شاید اگر کمی آینده را می دید افسار اجتماع ما را می کشید ، که این گونه صاحب به زمین نزنیم!
جامعه مدنی ما کجا ایستاده است؟کجا باید باشیم؟
من این مرد را قبول دارم.
به خاطر تمام کارهایی که هیچ کس جز خودش توان انجام دادنش را نداشت.
من این مرد را قبول ندارم.
به خاطر تمام کارهایی که انجام نداد.به خاطر سکوتش ، به خاطر تمام گذشتن از حق بیانش.به خاطر خود خواهی ش
اگر این روزها در بحث هر جمعی شرکت کنید،از آمدن و نیامدن این مرد حرف میزنند.بیشتر آدم ها هم دلایل نسبتا درستی از دلایل او بیان میکنند.بیشتر مردم از او میخواهند که دوباره برگردد و دوباره سردمدار نسلی باشد که احتیاج به هوای تازه دارد!احتیاج به آزادی های با معنی،نه روابط مضحک بین دختران و پسران...!
محبوبیت او بیشتر از هر آدم دیگری در این نظام است.شاید بعد از خمینی او تاثیرگذارترین مرد ایران بوده و شاید هم جز اولین ها باشد!اما هیچ وقت نتوانست به سیاست های درونی خودش که با آن به سر کار آمده بود جامه عمل بپوشاند.شاید به وجود آمدن گروه ها و حزب های تند رو و میانه رو که بیشتر دنبال مطالبات دولتی خود بودند و خود را در این پیروزی سهیم میدانستند کمر دولت این مرد را شکست.
هر چه هست ، فعلا او سکوت کرده و سودای نیامدن دارد.
به او حق میدهم که بازنگردد ، به او حق نمیدهم که به مردم نه بگویید.پس حق با مردم است که از او بخواهند که بازگردد و او جواب مثبت بدهد.
شاید کسی که بعد از دولت احمدی نژاد به روی کار بیایید راهی جز بازگشت به چهار سال و تخریب مقبولیت خود نداشته باشد.شاید این مرد محبوبیت را با مقبولیت ترجیح داده...شاید او وجه اش را بیشتر از ...نمیخواهم ادامه بدهم!
پ.ن
من به روی نیامدن او شرط بسته ام.
اما اگر بیاید ، با تمام توان از به روی کار آمدنش حمایت میکنم!هر چند که نیازی به من و امثالهم نیست.او محبوبیت اکثریت را دارد.
چند روز پیش بود.شاید هم چند ساعت پیش...!
ادم عجیبی بود.کتاب گلستان از توی دست هاش جدا نمی شد!با چشمهایی که انگار به تنهایی عادت کرده بودند.موهای کاملا سفید،چشم های جذاب.ساعت ۱۱ شب رسید اینجا...با یه ماشینی که حتی اسمش رو هم بلد نیستم.حرفی که میزدیم ، با شعر جواب میداد.الهی قمشه ای که حرف میزد ، یه کلمه هم حرف نزد!عجیب بود...اما غیر عادی نه!هم سن بابا،اما کاملا شکسته...قبل از این که سوال کنیم خودش در مورد زن و بچه ش حرف زد.۱۶ سال پیش مهاجرت کرده بودند به یینگه دنیا...دخترش توی اورلاندو با یه فلسطینی ازدواج کرده بود.عکس های دخترش با حجاب کامل رو نشون داد...!به خاطر شغل لعنتی که گریبان پدر ما رو هم گرفته نمیتونه از ایران خارج بشه.چند بار می خواسته قاچاقی از ایران بره که گرفتنش...!وقتی داشت از تابعیت گرفتن زنش حرف میزد تن صداش اومد پایین...برای تابعیت گرفتن باید با یه مرد امریکایی ازدواج میکرده ! تنهایی این مرد ادم رو به فکر فرو میبرد.انگار این مرد از دنیا کینه داره ولی با یه وقار خاصی ازش گذشته...!توی تهران یه خونه بزرگ داره که یک نفری توش زندگی میکنه...!قرار شد اگه ایران موند من برم هم خونه ش بشم!هم به عنوان کار ، هم زندگی...! وقتی داشت میرفت ساعت ۳ بود...!برخلاف چند تا دوست پدرم که زیاد ازشون خوشم نمیاد این یکی زیادی خوب بود.جز هم خونه ای بابا توی امریکا بوده.وقتی داشتن عکس های امریکا رو نگاه میکردن انگار توی همون دوران داشتند راه میرفتند!خنده های بلند و از ته دل ! حرف های خوب زیاد زد...به اون چشمهای جذاب که یه غمی داشت،اما سعی میکرد مخفی ش کنه!
ساعت ۳ نصفه شب حرکت کرد به سمت تهران...موقع رفتن با یه مکث طولانی یه چیز انگلیسی به بابا گفت که هنوز موندم چی گفت!!!
پ.ن
دایره المعارف آینه را اینجا می نویسم.
هر چیزی در برابر ما بازتابی دارد!این بازتابها گرفتنی ست!

این چشم ها مریض ند.انرژی زندگی میخواهند!
یکی از شاگردهای سورمه ست.من به ش میگم جیر جیرک بانو...کاش زودتر خوب بشه.
یه نقاشی ازش دارم.دوست داره عروس بشه.به سورمه گفته مامان من میشی!!!هر روز از شیرین کاری هاش توی خونه صحبته...
فرشته دوست ندارم
مرد دوست ندارم
کوچههای بهاری با گردهی گلهای لعنتی دوست ندارم
البته دوست دارم که دیگر تو را دوست نداشته باشم
با آن تیغهای درخشنده
کوبیدن اعلامیه را روی صورتت دوست ندارم: عزیزم برو برو برو
دوست ندارم
من جایم خوب است
بهتر است گم شوی و این خوب است که دیگر نبینمت
عصبانی
این کلمهی خوبیست
متعلق به من است
دوست ندارم بیشتر از این
تیغهای سادهی براق...
الهام ملکپور
پ.ن
تو قول شکستی،من هم قول شکستم!
متن ایمیل«من خوبم...»
قرار بود جز خاطرات از هم هیچ چیز دیگر نداشته باشیم!اما تو قول شکستی...راستش را بخواهی الان احتیاج دارم به سکوتهای طولانی و ممتد ... و نگاه هایی که فقط مخصوص خودت بود.راستش را بخواهی هنوز بعضی از روزها روی همان صندلی مخصوص میشینم...روزگارم بد تلف میشه.ولگردی های بی هدف،چشم چرانی هایی که تو بهم یاد داده بودی!سینما،تئاتر،...
رفیق تو قانون شکستی!قرار به این بود که اگر برگشتی قانون بشکنیم.نه وقتی هنوز برنگشتی!
اما من قانون شکن نیستم،حداقل این قانون را نمی شکنم.
درست را بخوان،با مردهای فرانسوی دمخور نشو،زیادی مشروب نخور...
حداقل بگذار یک خاطره خوب از یک زن داشته باشم!