...
تو از بد مستیهایم خواهی گفت و من از روح بلندت
من از باران خواهم گفت و تو از شوریدگی
میخواهم تمام پلهای پشت سر را از نو بسازم...!


خوشی این روها به جای خود،دیدن مریم که ترک کرده،دیدن اون کارت لعنتی بعد از ۲ ماه،بوی خوش اون حافظ،همه اینها به کنار...
حس این که مریم بعد از ۲ سال ترک کرده و دوباره برگشته انتقامش رو از این دنیا بگیره واقعا برام خوشاینده!۳ سال پیش بود.یه دختر معتادِ بی اراده که تن خودش رو به هر کسی می فروخت برای یه کم مواد!اما دیروز یه جوری راه میرفت که زمین زیر پاش میلرزید!اولین برخوردمون ۳ سال پیش بود...توی اون پارک...با چشمهای کبود و سیاه،دست شکسته و دندونهای ریخته...!اینقدر بلند هق هق میکرد که هیچ کس جرات نزدیک شدن به ش رو نداشت! ریملهاش ماسیده بود مثل یه بچه بی پناه بود.نمیخوام بازگویی دوباره کنم.دیروز دیدمش...محکم و با اراده و مصمم برای جبران گذشته،مثل گذشته خنده مصنوعی نداشت...میخندید،اما نمیتونست تلخی خندش رو مخفی کنه!داشتم میرفتم ماموریت،نمیتونستم وایستم و احوال پرسی کنم.فقط داست تکون دادم و کلی از تو ماشین براش داد زدم
فکر کنم هنوز میره پاتوق ۳ سال پیش...باید برم سراغش و از گذاشته باهم بگیم.میخوام بدونم بهش چی گذشته!از ادمهای با اراده خوشم میاد،راستش یه کم به ش حسودیم شد.هنوز موندم چه طور از اون منجلاب در اومده و این همه محمک شده.هنوز هم اون ۲ خط نامه ای که نوشت برام کامنت گذاشت رو دارم..."روم نشد که توی چشمات نگاه کنم و بگم..میرم.خودم که پیدا کردم برمیگردم.برمیگردم و بهت ثابت میکنم که وقتت رو تلف نکردم"
از خوابی که دیشب دیدم نمیتونم بگذرم.
معمولا خواب نمیبینم،معدود خواب ها هم کابوس واره هستند.بیشتر کابوسها اینه که از یه ارتفاع خیلی بلند به یه حجم سیاه سقوط میکنم.بعضی وقتها با صدای شکستن جمجمه خودم با یه تکون شدیدا از خواب میپرم!اینقدر شدیدا که تن م خیس عرق میشه!اما خواب دیشب مثل یک رویا بود شاید هم یک افسانه ایرلندی...هر چی بود یه حس مضاعفی بهم داد!توی خواب هیچ حرفی نبود.یه جور حس بود.احتیاجی به توضیح دادن نبود.فقط نگاه بود.همه چیز حس بود ونگاه...!
انتهایِ رمان ۱۰۰ سال تنهای صحنه ای هست که همه چیز با یک گردباد نابود میشه.انگار که از اول نبوده!با اون دختر توی اون خونه بزرگ همین حس رو داشتم.از اتاقهای خونه فرار میکردم.یه حجم سیاه داشت همه چیز رو نابود میکرد.اون دختر داشت به یه چیز پشت سر من نگاه میکرد.از اون خونه که در اومدیم یه حس ارامشی توی وجودم بود.این حس برام شیرین بود،خیلی شیرین...کنار پله اون خونه یه مرد با کُت سیاه و کروات سفید به من و اون دختر خیره شده بود.نگاهش اذیتم میکرد.به چشمهای اون دختره خیره شده بودم که گوشی کوفتی زنگ زد.SNOOZE رو زدم،اما کار از کار گذشته بود.هر کاری کردم دوباره خوابم نگرفت!صبحش صحنه های خواب مثل یه فیلم صامت از جلوی چشمام میگذشت!هنوز گرمای دست هاش رو حس میکنم که مانع رسیدن اون حجم سیاه به من میشد!
پی...
شاید لذت بخش نبودن رمان ۱۰۰ سال تنهای به خاطر ترجمه بدی بود که به دستم رسید!شاید هم که اونقدرها قشنگ نبوده...شاید هم که اصلا بی خیال!
دیدن اون کارت لعنتی بعد از ۲ ماه،دیدن مریم،اون خواب محشر...
همیشه دنبال دلیلی برای خوشی بودم.این همه دلیل...پس خوش میگذرونم!
حال خوش درد جسم رو از یاد میبره،این الان منــ ـه...!
+ این هم یک خواب از من
مطمئنا نباید این طور که هستم باشم،اما هستم...پس زیاد فرقی نمیکنه که چرا و چطور داستان ما به اینجا کشید.اینقدر خنده دار و مضحک به ته ش رسیدیم که توی ذهنم هر جفتمون با خوشحالی برای هم دست تکون میدادیم!روی لبه تیغ خوشحالی و ناراحتی ایستادم.خوشحالی روزهای که با هم خوش بودیم و ناراحتی روزهای که باهام ناراحت بودیم.درسته خیلی اذیت شدم،اما اینقدر خوب و ساده و بکر بود که ارزو میکردم همینطور دست نخورده به دستش بیارم.با اون شادی های بچه گونش،با اون لاکهای هزار رنگش،با اون تیکه کلامهای فریادش...دونستن این که یه همچین ادمی هست و تو میتونی به دستش بیار خیلی لذت بخشه،اوضاع زمانی وخیم میشه که بدونی هست،اما میدونی به دستش نمی آری.
۱۰ مهر من میتونم یه دل سیر بخوابم.بدون این که فکر کنم گزارشها هنوز روی میز ازمایشگاه مونده یا هنوز نمونه های نشکسته توی مخزن هست یا اون رو خاموش نکردم یا خیلی از دل مشغولیهای یک مسول ازمایشگاه!لذت بخشه وقتی کار باعث اعتبار آدم میشه.اعتباری که باعث پیشرفت شغلی میشه.قرار شده ۲ ماه مرخصی با حقوق برم و بعد از ۲ ماه برگردم سر کار...با تمام مزایا و حق بیمه!هنوز به ش جواب ندادم.کارها دوباره به روال عادی برگشته،فقط هنوز از دست خودم عصبانیم که چرا تراولای اون مردیکه احمق رو نزدم تو صورتش...!وقتی سران شرکت به اون بزرگی حاضر میشن به من ِ جزء اون همه پول تعارف کنن پس باید در اون شرکت رو گل گرفت!البته بعد از اون قضیه شدیدا پول لازم شدم،به خودم فش میدادم چرا نگرفتم،اما بعدش حس خوبی داشتم!کلیدها رو از دسته در اوردم و گذاشتم کنار دست مهندس،عجب حس جالبی داشت وقتی داشت مور مور میکرد و میگفت قرارداد رو تموم کن!
نمیدونم ادم چقدر میتونه احمق باشه،خوب معلومه خیلی زیاد!یه نمونش دم دستمه!بعد از هزار بار کدورت و قهر و اشتی دوباره با هم شدن!زیاد طول نکشید،دو هفته کافی بود که باز هم مثل وحشی ها با هم دعوا کنن!یه شب اومد دنبالم،باز هم همون حرفهای همیشگی و منتظر موندن برای دیدار...!این دفعه دیگه قسم ش دادم که دست از سر این دختره برداره!هنوز معلوم نیست...باید ببینم کی باز دست و پاش جلوی این دختره میلرزه...
از روزهای که برای فردا امیدی ندارم بیزارم.حتی امید به الواطی و بیهوده گردی...
ارزوم اینه که همه دختر شاه پریونا
و همه ترشیده های عزیز سریع تر متاهل بشن و من هم در عروسیشان برقصم و بنوشم و شاد باشم... ارزوی ندارم،همشون رو گذاشتم جلو در تا هر رهگذر یه تیکش رو برداره و ببره و باهاش خوش باشه!یه دونه ارزوم رو هنوز توی گنجه نگه داشتم!
مشکل سخت افزاری و نرم افزاری دارم،برطرف میشه!
خبر آمد سفری در پیش است...سفری به دل کویر!برای چیدن ستاره ها
روزهای آرامش است.بی دلیل آرام!

این پوستر عجب طرحی دارد!