گاه ناخواسته یه حسی درونت هست که نمیخوای شروع کنی،ولی به زور شروعت میکنه.
امروز تو ازمایشگاه به دیشب فکر میکردم،دیشب بد بود.دیشب های من بد بود .سردمه...این زمان لعنتی حتی بیشتر از خاک ادم رو سرد میکنه.یاد ۳ سال گذشته همه چیز رو برام خراب میکنه،ادمهاش،خاطرهای خوب و بدش،برخوردهای مختلف...من دارم به کجا کشیده میشم؟اینقدر محو حال شدم که حتی از همین لحظه که به بطالت(درست نوشتم دختر شاه پریون؟) گذشت هم منزجرم.خوشبختی میتونی اینقدر سریع بیاد و بره که حتی حسش هم نکنی.اینقدر که حتی به بودنش شک کنی.این حافظ لعنتی با اون عطر محشر شده شب هام،صبح ها هم که کلی حرف نگفته که برای همیشه قراره نگفته باقی بمونه.سخته حرفی داشته باشی و نزنی.سخت تر از اون،اینه که مات و مبهوت بهش نگاه کنی و تمام زندگیت رو جلوی چشمات خوش و خرم ببین.شاد و شنگول و خوشحال.اما نگاه تو به ش بغض دار باشه.اینقدر که نصفه شب هم عینک دودی بزنی!انتخاب سخته... بین عزیزانت باید یکی رو انتخاب کنی و این یعنی یکی برای همیشه و رنجش دیگری...!دلم سفر میخواد.دلم میخواد کوله دست سازم رو بردارم برم سر جاده اولین ماشین گذری که اومد سوارش بشم.راستش دلم بیشتر از سفر،کویر میخواد.کویر با اون شن های داغ که پاک تر از اب دریا ها هستند.کاش که دیشب نبود...باز هم همون حس های لعنتی و همیشگی بعد از فراموش اومده سراغم.از مهرداد کره خر که خبری نیست تا یه کم به هم فحش بدیم.مثل دیونه ها دو ماه پیش گوشی رو خاموش کرد و رفت سفر...هنوز هم معلوم نیست کدوم قبرستونیه.فشار زیاده،زیاد تر از حد تصور...نمیشه پدر رو تنها گذاشت. سورمه که داره برای شاگرد کوچمولوهاش سنگ تموم میزاره.کلی تاج و کلی تزئینات + (سورمه هم مثل این خورشید همیشه خندانه) درست کرده،دوست داشتم جای سورمه بودم تا دنیا برام توی همین ۱۰،۱۲ تا بچه خلاصه میشد!
پ.ن
سردمه...
+ به روز شد.



