تبليغاتX
فرسودگی
 2008/9/14 
 

 

 

گاه ناخواسته یه حسی درونت هست که نمیخوای شروع کنی،ولی به زور شروعت میکنه.

امروز تو ازمایشگاه به دیشب فکر میکردم،دیشب بد بود.دیشب های من بد بود .سردمه...این زمان لعنتی حتی بیشتر از خاک ادم رو سرد میکنه.یاد ۳ سال گذشته همه چیز رو برام خراب میکنه،ادمهاش،خاطرهای خوب و بدش،برخوردهای مختلف...من دارم به کجا کشیده میشم؟اینقدر محو حال شدم که حتی از همین لحظه که به بطالت(درست نوشتم دختر شاه پریون؟) گذشت هم منزجرم.خوشبختی میتونی اینقدر سریع بیاد و بره که حتی حسش هم نکنی.اینقدر که حتی به بودنش شک کنی.این حافظ لعنتی با اون عطر محشر شده شب هام،صبح ها هم که کلی حرف نگفته که برای همیشه قراره نگفته باقی بمونه.سخته حرفی داشته باشی و نزنی.سخت تر از اون،اینه که مات و مبهوت بهش نگاه کنی و تمام زندگیت رو جلوی چشمات خوش و خرم ببین.شاد و شنگول و خوشحال.اما نگاه تو به ش بغض دار باشه.اینقدر که نصفه شب هم عینک دودی بزنی!انتخاب سخته... بین عزیزانت باید یکی رو انتخاب کنی و این یعنی یکی برای همیشه و رنجش دیگری...!دلم سفر میخواد.دلم میخواد کوله دست سازم رو بردارم برم سر جاده اولین ماشین گذری که اومد سوارش بشم.راستش دلم بیشتر از سفر،کویر میخواد.کویر با اون شن های داغ که پاک تر از اب دریا ها هستند.کاش که دیشب نبود...باز هم همون حس های لعنتی و همیشگی بعد از فراموش اومده سراغم.از مهرداد کره خر که خبری نیست تا یه کم به هم فحش بدیم.مثل دیونه ها دو ماه پیش گوشی رو خاموش کرد و رفت سفر...هنوز هم معلوم نیست کدوم قبرستونیه.فشار زیاده،زیاد تر از حد تصور...نمیشه پدر رو تنها گذاشت.  سورمه که داره برای شاگرد کوچمولوهاش سنگ تموم میزاره.کلی تاج و کلی تزئینات +  (سورمه هم مثل این خورشید همیشه خندانه) درست کرده،دوست داشتم جای سورمه بودم تا دنیا برام توی همین ۱۰،۱۲ تا بچه خلاصه میشد!

 

 

پ.ن

سردمه...

 

 +  به روز شد.

 

 

 

  21:56 به قلم zahir    


 2008/9/9 
 

امروز خیلی سخت بود...

شدیدا سعی کردم منطقی باشم.اینقدر که خود خوری کردم...

 

ولش کن...!

دنیا برام گنگ شده

 

 

  21:42 به قلم zahir    


 2008/9/9 

 

سير نمي شوم زتو، اي مه جانفزاي من
جور مكن، جفا مكن، نيست جفا سزاي من
با ستم و جفا خوشم، گر چه درون آتشم
چونك تو سايه افكني، بر سرم اي هماي من
چونك كند شكر فشان، عشق براي سر خوشان
نرخ نبات بشكند، چاشني بلاي من
عود دمد زدود من، كور شود حسود من
زفت شود وجود من، تنگ شود قباي من
آن نفس اين زمين بود، چرخ زنان چو آسمان
ذره به ذره رقص در، نعره زنان كه هاي من
آمد دي خيال تو، گفت مرا كه : غم مخور
گفتم : غم نمي خورم، اي غم تو دواي من
گفت كه : غم غلام تو، هر دو جهان به كام تو
ليك، زهر دو، دور شو از جهت لقاي من
گفتم : چون اجل رسد ، جان بجهد از اين جسد
گر بروم به سوي جان، باد شكسته پاي من
گفت : اگر ترش شوم ، از پي رشك مي روم
تا نرسد به چشم بد، كر و فر ولاي من
گفت : كه روز كي دو سه ، مانده ام در آب وگل
بسته خوفم و رجا، تا برسد صلاي من
گفت : در اب وگل نيي، سايه توست اين طرف
برد تو را از اين جهان، صنعت جان رباي من
زينچه بگفت دلبرم، عقل پريد از سرم
باقي قصه عقل كل بو نبرد ، چه جاي من؟!

 

  8:27 به قلم zahir    


 2008/9/7 
 

آدمها از

              هماغوشی انسان میسازند...!

 

 

 

  23:27 به قلم zahir    


 2008/9/6 
 

 وقتی اون شال خوش رنگ رو سر میکنی دوست دارم باد بیاد...!

 

 

 

پ.ن

کارها زیاد شده،حتی ۳ نفری هم از پس شون بر نمی آیم!

رسما کمک...!

حافظ ش من رو کشته،اون تمر هندی مخصوص بیشتر!

 

++رجايي مصادره شد – رضا خجسته رحيمي

 

 

 

  19:31 به قلم zahir    


 2008/9/2 
 

زیر این درخت که به ایستی صدای خدا را حتما خواهی شنید...

 

 

  19:10 به قلم zahir    


 2008/9/1 
تا کی غم آن خورم که دارم یا نهپرکن قدح باده که معلومم نیست

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نهکاین دم که فرو برم برآرم یا نه

 

 

 

گاهی داری زندگی میکنی،اما اصلا متوجه نیستی که داری ول میگردی که معطل نباشی!داری کار میکنی،اما اینقدر محو تفکراتت میشی که یک دفعه میبینی شب شده باید بری خونه.اینقدر بی خیال اطراف میشی که اگه به بردگی بفروشنت نمی فهمی...!

گاهی هم اینقدر وسواس داری که زندگی کردن برات معضل میشه.رفتار دیگران،برخوردشون، تفکراتشون،خلاصه همه چیز برات عذاب اور میشه.

همه چیز درسته...همه چیز صحیحه،حتی نوع غلط نگاه به زندگی.

من عاشقم...درسته

من متنفرم...درسته

من عصبیم...درسته

من منتظرم...درسته

واقعا زندگی کردن کسالت اور میشه وقتی کنارت کسی نباشه که بدونی هست.همین که بدونی هست  کلی بهت قوت قلب میده،همین که بدونی نیست،وای به روزگارت...!

میدونی برنامم برای اینده چیه؟

۱۰ سال خر کاری میکنم و بعدش گم میشم! اینقدر گم میشم که حتی خدا هم واسه پیدا کردنم اعلامیه بده!!!

 

همه چیز به روال طبیعی برگشت...فقط نوار زندگی من از امروز قطع شد و داخل گنجه گذاشته شد تا بعد...!

تا وقتی که هم من هم اون بتونیم ازادانه به هم تکیه بدیم و فریاد بزنیم ما دیونه ایم...!

راستش من بیشتر به سوی زندگی رانده شدم تا شتاب بگیرم!

 

 

 

 

  20:15 به قلم zahir    


 2008/8/31 
 

امروز شدیدا فریاد بودم!

 

پ.ن

میتونم جوری کار کنم که جسم بی هوشم رو به خونه بیارن!

  21:32 به قلم zahir    


 2008/8/28 
 

امیدوارم که چند سال بعد من همین من باشم و "او" هم همان "او"...

حوصله ندارم.

حتی حوصله ندارم گوشی رو از روی میز بردارم و اس ام اس بزنم "هی خانومی...کجایی؟"

حتی حوصله ندارم مجله "آرش" رو بردارم و صمد بهرنگی رو بخونم.مجله ای که این همه منتظرش بودم حالا روی میزه...!

ترجیح میدم بخوابم،حوصله نگاه کردن به این و اون و جواب دادن و سلام و از این جور مزخرفات رو هم ندارم.

حوصله مولانا،سعدی،نظامی و حتی حافظ رو هم ندارم.

 

دلم میخواهد اخرین حرفم از رفتن نباشد.از ماندن و جنگیدن و بردن باشد.حیف که حوصله این رو هم ندارم.

اخرین حرف من و تو نباید از این مزخرفات باشد،دوست دارم اخرین حرفِ  من و تو،این باشد که هر سال یک روز و یک ساعت و یک مکان همدیگر رو ببینم.فرقی نمیکنه که ادمهای قصه ما عوض شده باشند.دوست دارم توی اخرین کتابی که قرار بود بهم بدی مثل همیشه یه جمله بنویسی با همون خط نازکت...

راستش از همین الان برای "همین"گفتنهایت تنگ شده،نمیدونم از این بیشتر هم ادم دلتنگ میشه؟حتما میشه،قرار من تجربه ش کنم!

راستش را بخواهی دیشب انگار اسمان آوار شد بر سرم.اما من همینطور ایستادگی میکردم.حرف زدی...حرف زدی...حرف زدی...ایستادگی کردم!دیگه واسه ایستادگی کردن من هم دیر شده.دیر شده عزیزم...میفهمی،دیر شده!حق هم با تمام مشکلات و دلیلهای هست که ما رو از هم جدا کرد! 

قصه ها همیشه با بودن یکی و نبودن دیگری شروع میشود.اما قصه ما با نبودن هر دوی ما شروع شد.ما نبودیم،ندیدیم،حس نکردیم...!تمام نگاتیوها و دیالوگ ها و فیلمهای ذهنم همچنان رژه میرود و بالا و پایین میشود.همه را با همان حال و هوا بایگانی کردم تا زمانی که دوباره باشیم،حس کنیم ، ببینیم،بشنویم!

خسته شدم،همین الان...میدانی چرا؟ ندانی بهتر است!

دلیلش را اگر بدانی بی چون و چرا ماندنی خواهی شد.

منم،علیرضا یی تو...همونی که قرار بود "ارتفاع ابدیت" رو با تو تجربه کنه،منم علیرضایی که قرار بود شک نداشته باشه به بودنت...این علیرضا دلش پر خون است،دلش بارانیست...دلش میخواهد بنشیند کنارت،نه روبه رویت،روی کاناپه مخصوصش،لامپها رو خاموش کند و اهنگ calling رو زیاد کند و تا دلش میخواهد گریه کند.این بغض لعنتی نه خیال بالا امدن دارد که بترکد،نه خیال پایین رفتن دارد که فراموش شود!

پایان قصه ما نباید این طوری تمام بشه،حداقل خودت میدونی من به خاطر همون گریه های نصفه شبت نمیزارم اینطور تموم بشه!

 

حوصله من گم شده...

کاش که تو پیدایش کنی!

پ.ن

از ادمهای دنیا انتظار دارم!

 

  22:9 به قلم zahir    


 2008/8/27 
 

کارهای شرکت زیاد شده و تنهایی نمیتونم از پس ش بر بیام.فصل تابستون،فصل ساخت و سازه و شرکت ما هم چون گرید داره با بیشتر ساختمانهای داخلی و پروژه های دولتی داخل شهری قرارداد میبنده.البته اوضاع خیلی بی ریخت شده.کارها تقریبا به یک پنجم سال قبل رسیده و اگه این چند تا کار دولتی هم نبود الان باید در شرکت فلاکت رو گل می گرفتیم...!هر چقدر به این مهندس احمق میگم یه پرسنل دیگه جذب کن تا زیر این بار کاری نشکستم.انگار داری واسه اقا خره لالای میگی!از این خسته میشم که  احمق با این همه مایه داریش میشین کنارم و از بی پولی می ناله!فقط از هر بار رفتن من به نیروگاه ۳۰۰ هزار تومن گیرش میاد ! من هفته ای سه بار  نیروگاه میرم.دیگه حسابش با خودتون که ماهی چقدر از نیروگاه در میاره!به جز یکشنبه ها که مزخرفترین غذایی دنیا رو به خوردمون میدن بقیهء روزها غذاش بد نیست.تنها جایی که طعم بی برقی رو نکشید، کانکس ما بود.یه کولر گازی داره که همیشه روشنه،حتی وقتی ما نیستیم ! برادر مهندس هم توی شرکت کار میکنه،شخصیتش شدیدا شبیه برادر ایدین توی "سمفونی مردگان" هستش.قبلا اتشنشان بوده،توی یه عملیات سیم فشار قوی برق به سرش میخوره و بدنش از کار می افته.هر روز هم وضعش بد تره میشه.قالبهای ازمایشگاه رو باز و بسته میکنه.از بس سیگار فروردین سوئیسی کشیده پوست گردنش از بین رفته.از یه طرف حق داره.چون کاری از دستش بر نمیآد.اما دهن ما رو توی این گرما سرویس کرده.اصلا ولش کن...

***

نمیدونم این مشهد چی داره که هر وقت این بشر میخواد بره اونجا حالش بد میشه،خدایا من سالم تحویلت دادم،خواهشا" سالم تحویلم بده!موقع رفتن یه چیزهای از رفتن و برنگشتن میزد...حس کردم باز داره همون احوالات سه چهار سال پیش رو پیدا میکنه.امروز صبح تو خواب و بیداری بودم که اس ام اس داد دیگه زنگ نزن تا خودم بهت بگم...تا وقتی از مشهد بر نگشته،این دلشوره های همراهم هست.میدونه که خاطرش خیلی برام عزیزه،میدونه  که من حاضرم براش هر کاری بکنم،اما نمیدونه که من دیگه اون ادمی نیستم که احساسم جایی منطقم تصمیم بگیره...!هنوز نتونسته مهیار رو فراموش کنه.بهش هم حق میدم.چون غرورش به خودم رفته،نمیخواد ذره ای از حرفش عقب نشینی کنه.من هم قول دادم که کنارش باشم.خودش هم میدونه که دوستش دارم.اما این دوست داشتن برای خودم بیشتر اهمیت داره تا اون...واسه همین بیشتر سعی میکنم پیش خودم نگه ش دارم تا بگم.میخوام فکرش رو از  اینده منحرف کنم و متوجه خوشی همین "لحظه" ای که توش هست بکنم.البته خیلی باهوش تر از این حرفهاست و سریع دستم رو میخونه.دوستش دارم.حداقل اینجا که میتونم فریاد بزنم...!از این که هنوز یه دختر شیرین و ساده و بی پروا هست دوستش دارم.اگه احساس کنه که دوستم نداره سریع بهم میگه.مهم اینه که من توی همین "لحظه" آشا رو دارم.اصلا  ولش کن...

***

کاش دردهای زندگی هم مثل درد جسم بود.با دو تا امپول خوب میشد!

کلی حرف نگفته هست که اگه وقت شد برای ثبت اینجا مینویسم.

 

 

نمایی از برج میلاد از داخل گلدیس 

تصوی برمیگردد به چند وقت پیش...زمانی که به دعوت ... رستوران برج گلدیس رو انتخاب کردیم.چه خوب شد که گردنبند رو ازش نگرفتم!هنوز هم از اون حرکت عجیب خودم خوشم میاد.چقدر خوب شد از خواب غفلط بیرون اومدم.اولین ضربه همونجا بهم خورد.وقت توی نگاه اون دختر یه طعم گرگی دیدم!

  21:2 به قلم zahir