خورشید دوباره طلوع میکند،روز هنوز روشن است،شب هنوز سیاه است،هنوز ادم ها به دنیا می آیند،هنوز زندگی جریان دارد....

پ.ن
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود...!
خورشید دوباره طلوع میکند،روز هنوز روشن است،شب هنوز سیاه است،هنوز ادم ها به دنیا می آیند،هنوز زندگی جریان دارد....

پ.ن
دل خراب من دگر خراب تر نمیشود...!
امروز كه سوار تاكسي شدم دوست داشتم تا آخر دنيا سوار تاكسي باشم و شجريان در چهارگاه بخواند و چهارگاه تمام نشود و شجريان خسته نشود و من حوصله ام از چهارگاه سر نرود و تاكسي برود و من ابرها را تماشا كنم و ابرها تمام نشوند و روشنايي روز تمام نشود و ...
وقتي از تاكسي پياده شدم ، دوست داشتم تا آخر دنيا راه بروم و خسته نشوم و راه بروم و راه بروم و خسته نشوم و دير نشود و ناظري هي بخواند : هاهاهاهاهاهاها... ﻫِ ﻫِ ﻫِ ﻫِ ﻫِ ﻫِ ﻫِ...
ازمایشگاه که رسیدم دوست داشتم تا اخر دنیا ازمایش کنم.حالا كه دارم مي نويسم دوست دارم تا آخر دنيا بنويسم...
بعد از آن بالا و پايين رفتن ها شايد اين اينرسي شديد لازم باشد.اين كه من دلم بخواهد تا آخر دنيا بخوابم ، تا آخر دنيا سوار تاكسي باشم و به شجريان كه در چهارگاه مي خواند گوش بدهم و چهارگاه تمام نشود و من خسته نشوم و شجريان هم ، شارژم هم تمام نشود.اين كه من دلم بخواهد جواب هيچ كس را ندهم، تا آخر دنيا راه بروم ، تا آخر دنيا بنشينم ، تا آخر دنيا بنويسم...
ذهنم مثل یک تایمر شده است که برای اتفاقا بد لحظه شماری میکند.
یکی این حس را از من بگیرد "با فریاد"
از طرف دوستی که تمام شخصی است!
قرار بود مثل همیشه گوش باشم برای شنیدن درد دلهایش،اما این بار چشم شدم برای گریستن...!
راستش را بخواهی اینقدر دلم از دنیا و ادمهاش پره که یه پخ کافی بود تا این دل بد مسب بریزه...!
روم نمیشه حتی تو اینه نگاه کنم!ببین کارم به کجا رسیده که گریه رو کوچیک عار میدونم و از این که مثل یه بچه کوچیک زار میزدم ناراحتم.حالا که به دیشب فکر میکنم میبینم که گریه زیاد هم بد نیست.اون هم وقتی یه پایه واسه گریه داشته باشی!از یه طرف ادم دوست نداره جلو کسی که بهش تکیه کرده اینجوری بغض کنه و از طرف دیگه جلوی بغض رو هم نمیشه گرفت!
دیشب رو نمیتونم توصیف کنم.
اخرش به خنده گفتم این پیرهنت رو نگه دار. اشکای من روش ریخته!
لذت بردم از این که کسی هست که هنوز حوصله داره من رو بشنوه...ولی حیف که گنگی من بیشتر از قدرت فهم اونه!
دیشب را به یاد خواهم داشت. به تاریخ ۸۷.۵.۲۷
زندگی این روزها لذت بخشه٬فقط کمی حس از دست دادنش رنجم میده!
شخصی نوشت:lable
|
سروش صحت هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و در تاکسي را محکم به هم کوبيد. راننده گفت؛ «اينجا ماشين گيرش نمي ياد.» زن رفت و کنار اتوبان ايستاد. ماشين ما تکان نمي خورد. زن هم همان کنار ايستاده بود. همه چيز مثل يک کارت پستال ثابت و بي حرکت بود. بعد ماشين چند متري جلو رفت. زن نگاهي به صف ماشين هايي که مثل مورچه قطار شده بودند کرد، به طرف ماشين آمد، سوار شد و گفت؛ «حيف که اينجا ماشين گيرم نمي ياد والا محال بود سوار بشم.» راننده گفت؛ «مي دونم؛» زن گفت؛ «رفتين خونه دستگيره اين شيشه رو بذارين.» راننده گفت؛ «چشم.» زن گفت؛«خيلي ممنون.» |
| يادداشتي از نويسنده يي که قدرت حقيقت گويي داشت |
|
|
|
الکساندر سولژنيتسين / ترجمه؛ منصور بيطرف
ما نااميدانه آنچنان غيربشري شده ايم که براي گرفتن حداقل سهميه غذايي مان دوست داريم تمام اصول، روح و تلاش هاي پيشينيان مان را زير پا بگذاريم و فرصت هاي مطلوب براي آيندگان مان را هم از بين ببريم. آن هم به اين خاطر که موجوديت شکننده مان آسيب نبيند. ما فاقد پايداري، غرور و اشتياق هستيم. ما حتي از مرگ هسته يي جهاني نمي ترسيم، ما از يک جنگ جهاني سوم هم ترس نداريم. ما تقريباً به لاک خود فرو رفته ايم. ما فقط از کنش هاي تشويق هاي داخلي مي ترسيم. ما خودمان را تشويق نمي کنيم. ما به اندازه کافي بالغ نشده ايم که به خيابان ها بريزيم و حقيقت را با صداي بلند فرياد بکشيم يا آنچه را که فکر مي کنيم با صداي بلند بيان کنيم. اين کار لزومي ندارد و در ضمن خطرناک است. اما مي توانيم آنچه را که باور نداريم بيان هم نکنيم.
ادامه نوشته سولژنیتسین را حتما بخوانید...جذاب و تحریک کننده است! |
چون خموشان بی گنه روی بر آسمان مکن ..
باده ی خاص خورده ایم ... نقل خلاص خورده ایم ..!
بوی شراب میزند ... لخلخه در دهان مکن ...
استاد ناظری

از این تیکه این مصاحبه خوشم اومد.
این نوشته ناهید طباطبایی هم شیرینه...
پ.ن
هنرمند جز مردم کسی را ندارد.این چیزیه که از اخلاق استاد میشه خوب فهمید...
یادت هست که در مورد داستان من و خودت میگفتی....
"ما هیچ وقت به زمان حال نمیرسیم؟"
حالا به حرفت رسیدم که هیچ وقت به حرفت نمیرسم!
پ.ن
آدم هاي قوي نمي نويسند
آدم هاي قوي نوشته مي شوند
لا به لاي
پستها
این پ.ن مخاطب خاص دارد
دوست داشتم توی همین هوای تاریک با همین خستگی و عرق با همین دلزدگی از ادمها٬مینشستم تا صبح نگاهش میکردم!گاهی اوقات از این دلزدگی خسته میشم.چاره ای نیست...هست؟
زنده باشی اولین شخصیت داستان من...!
یه دلیل واسه زندگی میخوام...یه دلیل محکمه پسند٬که تو دادگاه خدا رو کنم و بگم "تو" این دلیل رو به من ندادی و منم گذاشتم از زندگی رفتم!بعد خدا هی بالا و پایین بره و بگه امکانات نبودو بودجه نداشتیم و ردیف بودجه رو مسدود کرده بودن و از این دلایل...!منم از در دادگاه برم بیرون و یه سیگار روشن کنم و اخرین پکهای غلیظ رو بزنم...
...و تموم!
***
هی پسر داری چه غلطی میکنی؟
-هیچی دارم تمام حواسم رو سرکوب میکنم!
تو غلط میکنی...
-متاسفانه از انسانیت در اومدم...
تو از دست رفتی!
مدتهاست که تو ی سراشیبی تنهایی دارم تخته گاز میرم،مدتهاست...!چشمام کور شده...
منتظرم،نمیدونم منتظر چی...فقط میدونم منتظرم!
۱
پرنده از درد به خود میپیچید
شعرم را گم کرده بودم و خودم را فراموش اما یادت را هرگز
داشتم فرو پاشیدن جسم خاکیم را میدیدم در کوچه های تاریک اعتیاد به خود
آمدم ... و او آخر آمد
در گوشه زمینی نزدیک به شهر غبار را از سنگ گرفت
نامم پیدا شد و شعری روی قبر : بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
سنگ را آرام کناری زد صدایم کرد صورتم را چرخاندم نور بود و انعکاس هزاران آئینه
دستش را به سویم دراز کرد گفت بگیر
برخیز بلند شو زمان زمان مردن نیست
باران بارید ، جان گرفتم
انگشتش را بالا برد
خورشید را نشانم داد و گفت پرواز کن قلب نا آرامی تو را میخواهد
فرصت تو اندک است تا بهار شاید
آخرین شعرت را به نامش تمام کن./کمال
۲
سكوتي مبهم ميان هجرت تو خانه كرده
ميدانم اين روزها افسردگي امانم را بريده
و گرفتار هذيانم و ديگر نشاني از پرواز نيست
دلم ميخواهد به آن طرف بروم
تو را به آسمان سوگند
به عشق بگو
زير سايه بودن كسي تمام عمر به انتظارت نشسته./كمال
۳
بعد از ظهر سنگيني است
باراني آمد و بوي خاكي
دلم بي تاب است بي تاب براي يك لحظه حضور پاكت
بغض سنگيني دارم همنواي باران
كاش ميدانست تصوير روي آئينه نقاشي شكستن من بود./كمال
۴
تقدير اين بود
تقدير اين بود كه در هواي عادت در كوچه اي تاريك و بن بست پي روزنه اي از نور باشم
امان از اين عادت
هذيان ميگويم
افتاده ام
در دام پندارها
گمگشته ی هزار توی باورها
فوران زدن
خالی شدن
از نو زاده شدن
باز هم متولد خواهم شد
در کمین لحظه ای هستم ./کمال
فکر کن حقوقت یه هو از ۳۰۰ به ۱۵۰ تقلیل پیدا کنه...!
چه حسی پیدا میکنی؟
من الان همون حس رو دارم!
از طرف ازمایشگاه مقیم نیروگاه...!
از خواب هایت که بیرون آمدی
زندگی
چیز نفس گیری نیست
وقتی
به آرامی نفس هایت میان سکوت خاکستری می شود.
چیزی را از دست نمیدادم٬فقط بازی را میباختم٬اما انسانی رو میفهمیدم!
قضیه از اونجا شروع شد که ماه داستان من و اشا رو فهمید.خیلی ساده بود.توی یکی از این شب نشینیهای لعنتی بودیم که حال ماه خوب نبود.منم کنارش نشسته بودم.اشا هم طبق عادت پشت سر هم زنگ میزد.ماه هم شک کرد و نصفه شب بهم گفت که دوباره با اشا شروع کردی...؟!؟منم که مریم مقدس!!
.
.
یه روز از این دهن ساب مرده پرید که ماه قضیه رو میدونه...!یه دفه به سرش زد و شروع کرد غر زدن و یه دفعه گفت همه چیزو تمومش کنیم!برای من فرقی نمیکرد!!چرا دروغ ...
اره برام فرق میکرد.دوست داشتم کنارم باشه.
توی همین هاگیر واگیر بود که گفت من هنوز ماه رو دوست دارم.دیگه درد دلش باز شد...!میگفت یک هفته پیش چند روز خوابش رو میدیدم٬میگفت به مادرش گفته بود دوست دارم باز هم با ماه باشم٬میگفت چند وقت پیش به بهار حسودیش شده بود و زده بود زیر گریه...!
خلاصه هی گفت...
منم همینطوری دهن باز مونده بودم!
شبش به ماه زنگ زدم و قضیه رو مطرح کردم!باز هم کله خر بازی در اورد و قضیه رو زد به لوس بازی و دخترانگی و از این مزخرفات...قرار شد روش فکر کنه و پنجم بهم خبر بده!بیتر بحثمون سر این بود که کی زنگ بزنه...اشا یا ماه ! البته اشا قبول کرد و گفت زنگ میزنم! کلا" این رفتارش کلی برام جدید بود.فردای اون شب اشا بهم پیشنهاد داد که من با گوشیم زنگ بزنم به اون و گوشی رو بدم به ماه!
اینطوری هر دوشون غرور رو واسه خودشون نگه میدارن!(سوال...خودایا چرا غرور و آفریدی؟)
خلاصه من به بهانه این که گوشیم شارژ نداره قضیه رو انداختم ۵ مرداد...تا ماه فکر کنه!با دوستاش مشورت کرد٬با مادرش مشورت کرد٬با خودش مشورت کرد...اما...همه چیز رو منوط کرد به نظر دوست جونش که الان تو سوئد زیر تیغ جراحی"که میخوام زیر همون تیغ بره و بر نگرده!"داره جون میده!
پنجشنبه شب قرار بود دوست جون عوضیش باهاش صحبت کنه!میدونم که همون شب داستان رو واسش تعریف کرده و اون هم مخش رو زده...! البت امید داشتم که دوستش هم یه ذره ادم باشه!که متاسفانه نا امیدم کرد!
فردا صبش توی حالت خواب و بیداری بودم٬تو راه رفتن به نیروگاه...شماره تلفن اتاق ماه افتاد٬منتظر جواب بودم.باز هم لوس بازی کرد و گفت یه سوال میپرسم روش فکر کن بعد جوابم رو بده...گفتم باشه!
مضمون سوال این بود"اگه جواب من منفی باشه روی رفتارت با من تاثیر میزاره؟"
یه لحظه جا خوردم....بی معطلی گفتم این که فکر کردن نداره "اره" تاثیر میزاره!یه دونه از اون "پس اینطورهای"معروفش گفت و یه باشه و خداحافظ...
۵۰٪ قضیه رو باخته بودم...نميخواستم بقيه رو ببازم...
واسه همین به اشا گفتم که هنوز حقوق نگرفتم...ماه رو هم که شناختم و دیگه واسم یه ادم نصفه و نیمه شده٬خودم هم که کلی اعصابم خورد شده!
نمیدونم چه طوری بازی رو نبازم!