توی اوج تنهای،توی اوج درماندگی،توی اوج نیاز،توی اوج دلزدگی...
لمس کردن دستهای کسی که بدون هیچ چشم داشتی کنارت مونده
مثل یک رویاست...!
فارغ از جنسیت...
پ.ن
دلم لک زده برای این صندلی دانشگاه...!
(+) با عکس جدیدی به روز شد.
توی اوج تنهای،توی اوج درماندگی،توی اوج نیاز،توی اوج دلزدگی...
لمس کردن دستهای کسی که بدون هیچ چشم داشتی کنارت مونده
مثل یک رویاست...!
فارغ از جنسیت...
پ.ن
دلم لک زده برای این صندلی دانشگاه...!
(+) با عکس جدیدی به روز شد.
۲۸ خرداد ...
شرایط بد همیشه بوده و هست و خواهد بود....
من الان تو پایین ترین شرایط خودم هستم!
از نظر روحی...از نظر جسمی...از نظر فکری... از نظر اجتماعی...
بعد از جدایی از NJ یه جور حس عذاب وجدان داره روحم رو مثل موریانه میخوره.
وزنم به 65 کیلوگرم تقلیل یافته...!از بس توی این چند روز حرص خوردم!
فکرم دیگه روی هدفم متمرکز نیست...
یه جور دلزدگی از اجتماع تو وجودم هست که دیگه حتی دوست ندارم با هیچ یک از اعضاش ارتباط برقرار کنم.
از این همه تظاهر به خوب بودن جامعه وجودم داره فاسد میشه.چرا ما بد رو خوب جلوه میدیم!
دلم به چی این جامعه خوش باشه؟
به سعید بیچاره که با این وضعیت عصبی مجبور کار کنه...
یا به دختر احمقی که وای میسته جلوت و زل میزنه تو چشمات و بهت پیشنهاد احمقانه میده...
یا اون اقای گشاد احمق که ریده تو مملکت و الان داره فرافکنی میکنه...!
یا به اون شرکت احمق که یکی از بهترین پرسنل مهندسی نیروگاه ایران رو داره از دست میده...
یا به فیلمهای که رو پرده ها هست...
یا به کتابهای مزخرفی که این روزها داره بازار رو میگیره...
یا به دعواهای یه سری احمق...!
من باید به چی دلخوش باشم جز این که هر از چند گاهی میشینم با خودم فکر میکنم باید تحمل کنم تا بتونم از این مملکت کوفتی برم بیرون!
هر خرابی باشه بهتر از این طاقار گوهه...
کلا با ایرانی ها مشکل دارم.
ادمهای مدعی که جز خودشون هیچ کس دیگه رو نمیبین و هی واسه خودشون نوشابه باز میکنن و به به چه چه میکنن!
یه احمق هم نشسته اون بالا که وقتی میگوزه همه میگن چه بوی خوبی...وقتی زر میزنه میگی چه حرف خوبی و خلاصه ریده با "ر" دسته دار!
تولد 20 اندی سالگیم هم اومد و رفت...امسال بی سر و صداترین تولد دوران زندگیم رو گذروندم.فقط اس ام اس بود که از زمین و زمان برام میفرستادن...
البته از NJ كتاب گرفتم...سه تا کتاب،دنیای سوفی،اکنون میان دو هیچ،دختر پرتغالی...رفتیم جمشیدیه و ازش خواستم با شخصیت حقیقی خودش کتابها رو برام امضا کنه.منکر این نیستم که دختر خوبی بود.اما من دنبال ارامشم...چیزی که هر چقدر هم سعی میکرد،نمیتونست بهم بده.
ادم مزخرفی هستم...اینقدر مزخرف که گاهی خودم حالم از خودم به هم میخوره...!تو اولین روزها بهش گفتم ادم باید دلش بلرزه تا با کسی بمونه...از همین حرفهای مزخرف ادمهای این زمونه...!
تو اخرین روزها بهش گفتم"یه موج ساده هم دل ادم رو می لرزونه،یه سونامی هم دل ادم رو می لرزونه.تو همون موج ساده بودی که دلم رو لرزوندی اما موجت اینقدر ضعیف بود که سریع گذشت...!"
یه دفعه جیغ کشید و گوشی رو قطع کرد!یه لحظه ترسیدم،اخه یه کم دیونه تشریف دارن!
موقعی از دستش عصبانی شدم که بهم گفت تو به من توجه نمیکنی و مجبورم برم خودم رو بفروشم!
انتظار داشت که سرش داد بیداد کنم و بگم نه و ناراحت بشم.اما من هم بهش گفتم اره خوبه ، اینطوری از کمبود محبتت کاسته میشه..!اون روز اعصابم خورد بود.
معمولا وقتی اعصابم خورده ، گوشیم رو میندازم تو پوست چیپس...نه اس ام اس و نه زنگ میخوره!
روز اخر یه سری اراجیف گفت که طبق معمول باور نکردم.
یه ادم بعد از 3 سال که با دوستش کاملا ارتباط دوستانه برقرار کرده بیاد و یه شب بگه دوستش داره و واسش میمیره!
یاد اخر سال 86 افتادم...!خواستم ببینم چقدر دوستم داره...دیدم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم پیشرفت کرده.ولی باز هم این ذهن شکاک من نمیتونست باور کنه که یه ادم اینقدر شیفته من شده باشه!
اگه اون زمانی بود که مینوشتم و روزی 10 تا اتود میزدم بود...اره باور میکردم.اما الان که تبدیل شدم به یه تبعیدی و هیچ چیز جز اراجیف نویس توی ذهنم نمونده چرا؟
نمیخواستم روحیش خراب بشه.اما شد.کاریش هم نمیتونستم بکنم!واسه همین گفتم قرارمون یک سال بعد توی،همین روز...باز هم کلی مقدمه و مزخرف و اراجیف گفت که باز هم باورش برام سخت بود.خلاصه چند وقت پر التهاب رو داشتم که به سلامتی ازش فرار کردم.بعضی وقتا مردی به اینه که از میدون فرار کنی!نه این که بمونی و ذره ذره اب بشی...
احتیاج به زمان دارم تا دوباره خودم رو بسازم و برگردم.این مهندس کوفتی هم که یه قرارداد ترکمانچای گذاشت جلوم و گفت امضا کن!من هم طفره رفتم و امضا نکردم.خیلی گنده گوزی میکنه...!درسته ادم بزرگیه،اما فعلا که اون هم مثل من تبعیدیه..پس همینجا ازت خواهش میکنم که زر اضافی نزن!کارها رو من انجام میدم و اقا برای خودش اعداد و ارقام تحویل میده!ولش کن.اگه ادم بود،با این همه قدرتی که داشت کارش به اینجا نمیکشید.
از دیروز تا حالا این فکر شدیدا مشغولم کرده که من چرا نمیتونم با کسی بمونم و هر زنی رو راحت از دست میدم!
به این نتیجه رسیدم...
من با سورمه بزرگ شدم...
یک زن کاملا طناز و دلبر که بدون هیچ عشوه گری و خود نمایی دل هر کس رو میبره.یک بانوی تمام عیار که نمونه ش رو تا به حال ندیدم.من حاضرم به خاطر یه خندش هر کاری بکنم،تا فقط بخنده، و من هم از شادی اون شاد باشم.
من با ماه بزرگ شدم...
یه دختر شاده شاده شاد،که دوست داره زود شوهر کنه.اینقدر با این موجود کزای راحتم که خیلی ها حسادت میکنن و سعی در تخریب رابطه ما دارن.خیلی از اخلاقاش به یه زن نمیخوره.اما وقتی بخواد زنانگی کنه همه باید لنگ بندازن!دوستش دارم...اینقدر که حتی حاضرم غرورم رو براش بزارم کنار...توی اون اتاقک بالا خاطره های زیادی با هم داریم...بهش گفتم!اگه شوهر کنی باید یه اتاقک شیشه ای تو اتاق خوابت برام درست کنی!
من یه زمانی با اشا بودم...
یه دختر عجیبه،عجیبه عجیب...اینقدر عجیب که بعضی وقتها خودم حیران کارهاش میموندم.همیشه از بودن در کنارش لذت میبردم.و همیشه به این افتخار میکردم که من یه زمانی با یه دختری دوست بودم که برام اسطوره معرفت و زیبایی و شادی بود.میدونم الان به قهقرا رفته...میدونم الان کارش به جاهای باریک کشیده.و من خودم رو مقصر اصلی همه این بدبختی های اون میدونم.اگه یه کم بیشتر دقت میکردم الان کنارم بود و با ماه یه گروه سه نفری عالی رو تشکیل میدادیم.اما حیف که حالش خراب شد...!
وقتی این ادمها رو میزارم کنار هم میبینم که یه احمقی مثل NJحتي به گرد پاشون هم نمیرسه...البته حنا قضیش با njفرق ميكنه...
واقعیت آن است که دیگر آنچه در پیش دارم امید روزی بهتر نیست بلکه بی تفاوتی ساده و با آرامشی است در برابر همه چیز از جمله خودم...
"آلبر کامو"
خبر ارشیوی از فرارو
ابراهیم گلستان، نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی پس از سی سال سکوت، بالاخره با درخواست عباس میلانی رئيس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد برای شرکت در یک جلسه پرسش و پاسخ موافقت کرد.گلستان که برای شرکت در این جلسه از محل اقامتش شهر ساسکس در انگلستان، راهی "سالن کابرلی آديتوريم" دانشگاه استنفورد در "پاولو آلتو" در نزديکی شهر سنفرانسيسکو شده بود، پیش از آغاز این جلسه جنجالی، صدابرداری از اين جلسه را قدغن اعلام کردهبود.
میلانی که پس از سالها موفق به کسب اجازه از این نویسنده 85ساله ایرانی، برای حضور در این جلسه شدهبود، در آغاز این برنامه گلستان را همسنگ آندره مالرو، نویسنده و متفکر برجسته فرانسوی، دانسته بود که که هرگونه تعريف منصفانه از شخصيت هنری او میتواند گزافهگويی قلمداد شود.
رئيس بخش مطالعات ايرانی دانشگاه استنفورد در ادامه معرفی ابراهیم گلستان، شرح مفصلی از سوابق سیاسی و ادبی او ارائه داده و فعالیتهای او را در زمره آثار ماندگار تاریخ قرن بیستم هنر ایران دانستهاست.
نامه به سیمین دانشور درباره جلال
در ادامه این جلسه پرسش و پاسخ، ابراهیم گلستان با ابراز فروتنی نسبت به تمجیدهای میلانی، به نخستین پرسش او درباره جلال آل احمد پاسخ گفت. گلستان دراین خصوص، به نامه 130صفحهایاش به سیمین دانشور اشاره کرد و برخلاف نظر عباس میلانی که آن را بررسی کاملی از جلال آلاحمد دانست، نامه به سیمین را نامهای که "درباره شرايط مملکت بود... درباره پيدايش ايدههای نوين... و دروغهايی که در نتيجه موجب زوال وانحطاط اين ايدهها شد. شرايطی که سالها پيش از مصدق و پيش از وقوع انقلاب وجود داشت. نامه درباره سقوط جنبش ترقيخواهی در ايران بود..." معرفی کرد.
اسرار دره جنی
موضوع بعدی جلسه دانشگاه استنفورد، فیلم پیشگویانه گلستان "اسرار گنج دره جنی" بود. که گلستان درباره این فیلم نیز توضیح داد:
"حالا بعد از سی سال همه میگويند که آن موقع بهتر از حالا بود... ولی واقعيت اين است که آن زمان، يعنی زمان گذشته، غلط بود، اشتباه بود، شاه هم اين را میدانست ولی من در آن زمان میخواستم آن شرايط را نشان بدهم. من قلبم به درد میآمد از آنچه ميديدم...»
گلستان و فروغ
گلستان در پاسخ به این سؤال میلانی که «شما مشکل اصلی رژيم را در چه ديديد که منتظر اين تغييرات بوديد؟» گفت: «الان دراين سالن اغلب ما ايرانی هستيم و من مي دانم برخی از اين حرف ها می تواند برايمان آزاردهنده باشد. مشکل اصلی آن رژيم همان مشکل اصلی يک ملت است.»
اما بخش جذاب این جلسه گفتوگو، با پرسش از سکوت طولانی گلستان در مورد رابطهاش با فروغ فرخزاد شکل گرفت. پرسشی که با طفره آگاهانه ابراهیم گلستان مواجه شد.
ابراهيم گلستان گفت: «سکوتی درکار نيست. ما اول بايد بدانيم درباره چه و چرا در مورد يک موضوعی صحبت ميکنيم. فروغ کارمند استوديوی من بود و ما با هم همکاریهای مستمری داشتهايم. میخواهيد درباره آن صحبت کنم؟»
گلستان در پاسخ به اصرار میلانی، با لحنی طنزآلود جواب داد: «چرا از من درباره مهدی اخوان ثالث سئوال نمیکنيد؟
او هم شاعر بود.»
من که کمی کوهم
کمی ستاره
کمی برگ
با تو کدام نسبت رویا می رقصد
با تو کدام لحظه مرا میراند تا کوه؟
من که کمی شوقم
کمی عشق
کمی مرگ
با تو کدام ساعت دیدار میرسد
کدام صحبت از خود رها شدن؟
و این چنین ستاره های شبم مرموزند
زن!!!
مسعود میری
از کتاب "هیچ جا برای سر نهادن دریا ساحل نیست"
گفتند: اگر روي را با خون سرخ كردي، ساعد باري چرا آلودي؟
گفت : وضو مي سازم.
گفتند: چه وضو ؟
گفت: رَكعَتانِ فِي العِشق لا يصّح وضو ءُهُما اِلا بِالدم ، در عشق دو ركعت است كه وضو آن درست نيابد جز به خون ....
( حسين منصور حلاج، تذكره الاوليا ، باب 72 )
مقدمه :
چند دهه پيش كه شازده كوچولوها با اعتقادات مختلف وعقايد گوناگون انقلاب كردند. سياره همسايه نتونست اين شادي رو تحمل كنه و به مريخ حمله كرد. پژمان و تمام شازده كوچولوها كه نمي خواستند باز يه برگه ي سياه به تاريخشون اضافه بشه با گلهاي سرخشون خداحافظي كردند و براي دفاع از ميهن ، مردم و سياره شون رفتند به جنگ. سالهاي زيادي گذشت. جنگ تموم شده بود، يه قسمتي از شازده كوچولوها هيچ وقت برنگشتند ، يه عده اي كه برگشتند ديگه همون شازده كوچولوهاي سابق نبودند هر كدومشون يه قسمتي از بدنشون رو تو جنگ جا گذاشته بودند. بعضي از گل سرخ ها نتونستند شازده كوچولو هاي تغيير يافته رو قبول كنند. پژمان هم جزو اين گروه بود....
نمي دونم دقيقا كي بود. رفته بودم خونه شون . مادرش در را باز كرد ولي خودش مثل هميشه به استقبالم نيامده بود. از پله ها رفتم بالا در زدم و گفتم: مهمون نمي خواي؟ ديدم هيچ خبري نشد در رو باز كردم و وارد اتاق شدم. ديدم بغض كرده و روي تخت نشسته. گفتم: سلام شازده. نگاهم كرد و هيچي نگفت فقط سرش تكون دادم. منم ساكت شدم رفتم گوشه ي اتاق نشستم. چند دقيقه همينطوري گذشت. يهو سكوت شكوند و گفت:
نه، ما زميني نيستيم. هنوز هم از روي بابام خجالت مي كشم كه خرج دوا دكتر منو مي ده . بعد تو هر جمعي كه مي رم تا مي فهمن جانبازم نگاه ها عوض مي شه. جووناشون زير لب مي گن، خب حتما دانشگاش رديفه ديگه تا الان دكتراش م گرفته ... آخه من وقتي رفتم جنگ دانشگامو ول كردم. بعدشم خودت مي دوني با اين وضعي كه دارم .... باور كن ما زميني نيستيم از مريخ اومديم، اونايي كه ديگه يه مقدار بيشتر انصاف دارند مي گن كار شماها احساسي بود ....
گفتم: بابا پژمان مريخي.زد زير خنده . از اون به بعد بهش مي گفتم پژمان مريخي.
با اينكه اخلاف سني زيادي داشتيم ولي خيلي باهاش راحت بودم. يه چيزايي راجب نامزد سابقش شنيده بودم. اين كه پژمان وقتي برگشت قبل از اينكه نامزدش بهونه اي بياره ، نامزديش به هم زد. نامزدش هم بدون هيچ حرفي قبول كرد و چند ماه بعد هم با يكي ديگه ازدواج كرد. يه روز كه پيشش رفته بودم داشتم بهش كمك مي كردم كه كمدش مرتب كنه. ديدم يه تيكه سنگ مرمر كوچيك گوشه كمدشه. برش داشتم بهش گفتم : اين ديگه چيه؟ نگاهش عوض شد. گفت : وقتي بچه بودم مي رفتم خونه شون با هم لي لي بازي مي كرديم.با همين سنگ. دفعه اول كه بردمش زد زير گريه. منم به خاطر خوشحالي ش هر دفعه از قصد مي باختم تا گريه ش نبينم. مي دوني. مگه براي آدم فقط خوشبختي اون كه دوسش داري مهم نيست. الان هم كه اون خوشبخته. بايد اين حق بهش مي دادم كه با يكي كه سالمه عروسي كنه، نه با يكي مثل من كه چند روزي بيشتر اينجا مهمون نيست. اين دفعه هم باختم تا ببره ... بغضش نزديكاي تركيدن بود. به بهونه اي كه مي خوام برم دستشويي اومدم بيرون. چند دقيقه بعد وقتي برگشتم ديدم چشماش بد جوري قرمز شده.......
هفته دفاع مقدس بود. تقريبا هر روز يه فيلم جنگي نشون مي داد. گفت: ببين تو يكي از فيلما اسم يه شهيد هم پژمان ،افشين ،مهرداد ، كيوان و ... نيست همه اسما عربي اند: محسن ، علي ، مرتضي و... . اين اسماي پژمان ،افشين ،مهرداد ، كيوان و ... تو فيلما فقط ماله آدمايي كه يه جوري از جنگ فرار كردند. مي بيني حتي تو فيلمها هم لياقت شهيد شدنُ از ما گرفتن.
ماه رمضون بود. مثل هميشه بعد از ظهر رفتم پيشش.مادرش جلوي منو گرفت و گفت: تو كه دوستشي يه كاري كن روزه نگيره. دكتر گفته كه روزه براش مثل سمه. به چشمهاي نگران مادرش نگاه كردم و گفتم: چَشم. تو اتاقش يه زير دستي كه توش يه سيب و خيارو چندتا زولبيا بود ديدم. تا نشستم. زير دستي آورد گذاشت كنارم. گفت : اگه روزه نيستي خجالت نكش. نگاهش كردم تا اومدم حرف بزنم گفت: از ما گذشته ديگه دو ماه بيشتر يا كمتر فرقي نداره. ديگه نزديك هاي غروب بود. تا صداي اذان شنيد رفت وضو گرفت. نمازش خوند ، همينطور به صورتش خيره شدم، با اون ته ريشش يه چيزي تو صورتش بود كه نمي فهميدم يه قشنگي خاص مثل يه برگ سبز وقتي دونه هاي بارون روش مي شينه.... و بعدش تازه با هم رفتيم افطار كرديم. تو دلم گفتم ما كجاييم و اينا كجا.....
(72)
روزايي كه دلش خيلي مي گرفت نوار شازده كوچولو رو گوش مي داد. وقتي رفتم تو اتاق ديدم ديگه آخراي نوار. فهميدم كه هوا بارونيه. نگاهم كرد و گفت: تا حالا چيزي ازت خواستم. گفتم : نه. گفت : حالا يه چيزي ازت مي خوام. گفتم : تو جون بخواه. گفت : وقتي رفتم.قول بده هيچ وقت نياي سر قبرم. نمي خوام يه تيكه سنگ يادآور من باشه... اولين بار بود كه حس كردم داره زمان رفتن شازده كوچولو نزديك مي شه. اون روز آخرين روزي بود كه ديدمش. چند ماه بعدش پژمان برگشت به سياره بي گل سرخش....
تو وصيت نامه اش نوشته بود: از شما خواهش مي كنم مرا در قطعه ي شهدا دفن نكنيد. من لياقت همجواري با ايشان را ندارم .... آنروز كه فرمانده مي خواست چند نفر را براي شناسايي بفرستد من لحظه اي ترسيدم. و نتوانستم دستم را بلند كنم. دوستهايم ، تمام آناني كه دستشان را بالا بردند، شهيد شدند و من ننگ ماندن را بر دوش كشيدم ....
رَكعَتانِ فِي العِشق لا يصّح وضو ءُهُما اِلا بِالدم......
حرف آخر :
تو شهرمون مگه ديگه چند تا شازده كوچولو پيدا مي شه. يه وقت به خاطر يه سري آدماي كه لباس شازده كوچولو ها رو پوشيدن و ازش سو استفاده كردن ، نگاهمون عوض نشه، آخه شازده كوچولوها دلشون خيلي ظريفه ، خيلي شيشه ايه ، حتي با يه نگاه كوچيك هم دلشون مي گيره .....
پ.ن
نظرات هیچ کس تایید نمیشه حتی شما دوست عزیز...اگه نظرات برای منه...پس بزارید برای من بمونه!
این یک پست استثناست...نظر دادن برای عموم ازاد است!