تبليغاتX
فرسودگی
 2008/5/17 

 

 

 

نه مننتظرت می مانم چرت است

فقط پیاده روی خیابان را

میپیچانم

و میگذارم روی دوشم

میبرمش تا تاریک

تا رد ناخنت که ندیده

فراموش میشود شاید!

 

 

 

                                       ارام بخشهایم کو؟

 

 

پ.ن

 

به این نتیجه رسیدم که اگه یه وزنه 10 پوندی رو 450 بار بالا پایین ببری علاوه بر کوفتکی تاولهای خرکی هم همراه خواهد داشت.

 

 

پ

 

این پمادهای که میماله رو دستم معجزه میکنه!!!

 

پ

 

عمر خيام....

 

اضافه به پست

 

من پدر بدی واسه بچم بودم!

 

جینگو واسه همیشه رفت!

+   +

 

 

  21:23 به قلم zahir    


 2008/5/14 

 

 

بالا اوردن دنیا یه دلیل خوب برای یه استراحت مطلقـ ـه.یه حالت تهوع خفن که حتی به هوا هم حساسیت داشت!همین رسیدم خونه سرم رو کردم تو سوراخ توالت و اخرتم رو بالا اوردم!عجب چیزای عجیبی توش بود!توی این خر تو خری سورمه میگه یه بچه گربه کوچیک واسط اوردیم!حالا من هی میگم میخوام تو سوراخ تنها باشم اما اینا هی سرک میکشن که با یه نعره خرکی همشون متفرق میشن!ادم بعد از یه استفراغ توپول پاهاش سست میشه و احساس سبکی میکنه!هنوز رکورد استفراغ خونه دسته خودمه!7 بار پشت سر هم...جوری بود که دیگه هوا بالا میاوردم! بعد از یه خواب 4 ساعته و سر زدن به گربه کوچولم یه کم حالم بهتر شد.اسمش رو گذاشتم جینگو...!اولین کتاب داستانی بود که خوندم.هنوز دمش کلفت نشده و هنوز نمیتونه درست راه بره.تو شیشه بهش شیر دادم.از همون حسای که معمولا مادرا میگن،داشت فوران میکرد!بهترین فرصت بود تا بعد از مدتها یه سری به نت بزنم.چه دنیای مزخرفی شده این دنیای مجازی.دیگه نمیشه حتی یه مطلب درست و حسابی توش پیدا کرد.یه سر به سایتای خبری زدم...باز این اقای احمقی گشاد چی ضر زده مملکت رو ریخته به هم...!نمیدونم این مردیکه نیم وجبی چقدر میخواد برین به این مملکت.اون وقت اقازادش بیاد بگه نمیزارن پاپیم کار کنه!اخه نفهم پاپیت اگه ادم بود حرف دهنش رو مزمزه میکرد و بده میرید!

امتحان ازمایشگاه نظام رو هم قبول شدم و کلی کیف کردم.امتحان بامزه ای بود.سوالات تشریحی و جزوه باز...!دیگه نمیگم خستم...چون اینقدر راه برای رفتن دارم که هیچ کدوم خستگی حالیشون نیست!برنامه سرعت رو میدیدم.جالب بود...

واقعا راست میگفت.ادمها کار میکنن تا زندگی راحتی داشته باشن،در صورتی که این همه کار خستشون میکنه...هنرمند ادمیه که کنار کار زندگی رو هم لمس کنه!زیادی چرت گفتم!میرم یه وعده دیگه به جینگو شیر میدم.این حس مسولیت دهن ما رو سرویس کرده!

 

پ.ن

 

زندگی با شعرای مسعود میری هم لذت زیادی داره!

 

این یک نفر هوای تنم را میلرزاند

  

 دیگر کسی

               برای سفر

                           گل نمیدهد.

 

مردی که مشتری اش خاک است

 

مردی که انتهای خیابان را میرقصد

     

          با بوسه مرگ

                

                     با لحظه های مفرط تنهایی.

                 

 این یک نفر در ایستگاه نمی میرد.

 

 با دست روی شانه های خرداد

        

   و خنده هایش

                       

                   تماس خدا و خون

 

 

این یک نفر هوای نرفتن دارد.

 

 

 

 

 

  20:58 به قلم zahir    


 2008/5/12 

 

 

همين كه ميخواي روی خوش زندگی رو حس کنی با یه خبر بد همه چیز خراب میشه...!

 

 

 

یه چیز با ربط:

 

از راه برگشتم

از دختری که پای پله سنگی دست مرا گرفت

برد به دیدار

از فالهای حافظ او فهمیدم

یک ذره نور

تا بامداد فقط ماه است

یک ذره نور

تا بامداد فقط تنهایی...

 

 

 

پ.ن

 

کمی گیجم

 

 

و دلتنگ...

 

 

فقط همین...!

 

 

 

 

 

 

  20:50 به قلم zahir    


 2008/5/9 
 

به پیشوازم اگر میایی دستهایت گل باشد و یک بغل حکایت لبهایت...

 

پ.ن

کتابهای دست فروش سر کوچکمون از کتابهای نمایشگاه بهتر بود!

 

 

 

  19:2 به قلم zahir    


 2008/5/4 
 

یه ارتباط جدید به همین سادگی میتونه درست بشه.یه ارتباط که میتونه به همین راحتی درست بشه میتونه به همین راحتی هم خراب بشه.شاید حرفهای صابر درست باشه که میگفت من پایبند زندگی نیستم!امروز با یه دوستی بود و فردا هم با یه دوست دیگه!یه روز با یه استاد ادبیات و یه روز با یه دختر کوچه بازاری!شاید هر ارتباط اغاز یه داستان جدید باشه...مثل الان من!سیادت دوباره حس نوشتن رو برگردوند به این رگهای بی جونم.حس خوبیه که فکر کنم با این ارتباط مضاعف شده...سیادت هم رفت خونه بخت.امیدوارم خوشبخت بشه و همیشه روان..فرصتهای نوشتنم به یک لحظه کوتاه تبدیل شده که به جای استراحت میام و اینجا مینویسم.حتی وقت نمایشگاه رفتن هم نیست.چند تا فیلم به ... سفارش دادم که اگه تونستم برم حتما ازش میگیرم!یه زمانی اصلهای زندگیم تغییر ناپذیر بود و یه ادم دگم بودم.اما الان زدم تو خط بی خیالی...به قول مونا همیشه توی ایستگاه اخر ادم پاش میلرزه و دوباره بر میگرده به سمت جایگاه...!  البته یه استنباط از لینکیه که بهش دادم!من هم الان توی همین مایه ها هستم.بین روسیه و ایران موندم مثل خر!

پ.ن

یه دلیل بیارید که توی مملکتی که به من هیچ چیز نداده جز یک حس نوستالژی بمونم...!

 

 

  20:34 به قلم zahir    


 2008/5/4 
از عشق سخن گفتن

برای آدمی هنوز

خیلی زود است !

خیلی زود ... .

پ.ن

قرار بود یه روز طول بکشه که این همه طول کشید.شاید هم عرض!

 

(+) (+) دوستشان دارم خیلی زیاد...!

(+) حتما همینطوره!

(+) راست می گم...!

  6:53 به قلم zahir    


 2008/4/24 
از پشت سر پرسید از زمان طی شده
تصویری نشانش دادم چیزی نیست همه مبهم ،از عشق از گم شدن از پرواز از زمین گیری و ...که خلاصه میشد در شکستنهای پی در پی من
حال را میدید که با جامی سرخین محو تماشای یک گلم و مست و ساعتها در تفسیر شعری هذیان میگویم
و از آینده پرسید ،ومن با قلم موی فرسوده پدرم نقشی از سراب برایش کشیدم.

پ.ن

هنوز مانده ام...!ناز می کنم بودنم را...خدایم را..سخاوتم را زیبای ام را......مهربانی ام را...حرارتم را....شوقم را...عشقم را...........ناز می کنم و خدایم نازم می خرد و میان سپیدی ام نقشم می زند و عاشقانه بین بازوانم می خواباندم مثل یک کودک...بوسه ام می دهد......خوابم می برد....بهار است...و من در رخوت هزار حس ناشناخته...!

  8:6 به قلم zahir    


 2008/4/22 
این روزها اسمان از همیشه ابی تر و بزرگتر و نزدیکتر و خیلی چیزهای دیگه هستش...

فقط نمیدونم چرا این خورشید خانوم جنده (به قول بچه های ادبیات فاحشه...!) مثل سگ خودنمایی میکنه!!!

 

پ.ن

توی گرمای ۵۰ درجه نیروگاه حتی اب هم نمیتونست گرمای ۶۰ درجه من رو خنک کنه!

همش به خاطر این خانوم به ظاهر محترمه..

پ.ن

از اون روزهای عجیب و باور نکردنی بود!

  20:35 به قلم zahir    


 2008/4/22 

این روزهایم...!

صبح ساعت 7.30 از خواب بیدار میشی دوباره ساعت گوشی رو خاموش میکنی و میخوابی تا ساعت 8.15 دقیقه...بیدار میشی لباسات رو میپوشی  و از خونه میزنی بیرون...وسط راه یه کیک رو به عنوان صبحانه کوفت میکنی و میرسی ازمایشگاه...سعید با همون سر و وضع معتاد گونه ش بهت سلام میده و اول صبح دود اون سیگار دودولش رو تف میکنه تو صورتت و مجبوری برای فرار بری قالبهای که تازه رسیده رو بیاری داخل...دفتر رو چک میکنی و نمونه هایی که باید شکسته بشند رو از اب در میاری...سعید همچنان سیگار میکشه و تف میکنه تو صورتت! با همون چهار پاییه مخصوص ام.اس از پشت میز بلند میشه و میره تا قالبها رو باز کنه.از نیروگاه تماس میگیرن میگن فردا بتن ریزی داریم و امروز هم برای شکستن میایم.توی دلت چند تا فحش نثار اون... ی پدر سوخته میکنی و گوشیی رو میزاری(همین الان هم "ماه" بهت زنگ میزنه و با تمام هیبتش میرینه به تمام وجودت و مثل همیشه قطع میکنه)ساعت به 10 نزدیک میشه و تو هنوز هیچی از نمونه ها رو وزن نکردی!زارعی گشاد هم با تمام بی خیالی میاد و میشینه پشت میز و یه سیگار روشن میکنه و باز تف میکنه تو صورتت...!برای فرار از این یکی میری نمونه ها رو وزن میکنی! افرا  با اون محمدی شکم گنده و خرفت میان...افرا هی بهم اشاره میکنه که اعداد رو بالا بگم!محمدی هم عینک نداره میشه پیچوندش! مثل همیشه یه کم با محمدی سر تاریخ گزارش ها جر و بحث میکنی و با ... میری تو اشپز خونه میزنی زیر خنده! رسید ها رو امضا میکنن و گورشون رو گم میکنن...چند تا نمونه داخل شهری داری که با کسالت تمام وسایل رو میزاری پشت ماشین و میری سر ساختمانهای نیمه کاره!بی حوصلگی و کسالتت رو سر کارگرهای بیچاره خالی میکنی و سرشون داد میزین تا سریعتر کار انجام بدن...! اسلامپ میگیری،ریزشی در میاد کارفرما خواهش و تمنا میکنه  و میگه دوباره بگیر...توی دلت حواله میکنی به تخم چپ ت و شروع به نمونه گیری میکنی! لیبل ها رو توی قالب میزاری و نمونه می گیری.3 لایه و هر لایه 25 ضربه...!به عبارتی 375 ضربه که معمولا به 400 میرسه!تخم مرغی به 5 کیلو میرسه!ویبره میکنی و سطحش رو تا جایی که میتونی صاف میکنی.کارفرما باهات کله شده و بهکارگرش اشاره میکنه که وسایل رو نشوره...به یکیشون نگاه میکنم و یه داد حسابی میزنم و کارفرما هم پشت کارگرش در میاد و بحث بالا میگیره...راننده اژانس وساطت میکنه و راهای چند ساختمان دیگه میشی!ساعت 1 میرسی به ازمایشگاه...خود مهندس اومده و داره مثل همیشه با کامپیوتر ورق بازی میکنه...خبری از ارین نیست!توی این همه کسالت روزانه فقط اون فسقلس مستونه خستگی ادم رو در بیاره!مهندس یه کم کس وشعر میگه و پا میشه میره سر ساختماناش...!ادم خیلی گنده ایه..هتل ریاست جمهوریه اذربایجان رو ساخته...600 واحد توی روسیه ساخته...توی ایران 2 تا نیروگاه ساخته...و خلاصه خیلی کارهای دیگه که ادم از شنیدنش همینجوری انگشت به چیز میمونه...الان هم فقط گزیده کاری میکنه برای ادمهای بزرگ...این ازمایشگاه رو هم برای دلخوشی خودش زده!

بهت میگه برو غذا بخور...همین که غذا رو میزاری تا گرم بشه طاهری پدر سگ ولدچموش زنگ میزنه.با همون لهجه تخمیش میگه باید تا ساعت 2 اینجا باشی...غذات رو نصفه کاره ول میکنی و به احد زنگ میزنی که بیاد دنبالت...!راه تصفیه خونه خیلی طولانیه و یه کمش هم خاکی!البته در جوار مرده ها بودن هم خودش لذتی داره...!ارامش عجیبیه...از یه بهشت 20 کیلومتری رد میشی که فکر کنم از هر درختی بگی توش هست  و به یه جهنم میرسی که هیچی توش رشد نمیکنه...تا چشم کار میکنه بیابونه!از کنار شتر مرغهای که دارن تخم میزارن و چند تا گاو داری رد میشی و میرسی به متعفن تری فضای روی زمین!یه کم با طاهری پدر سگ دهن به دهن میزاری و میری تا نمونه هاش رو بگیری!دوست داری مهندس یه پرسونل جدید جزب کنه و فقط بزاره برای همین یه جا...3 ساعت طول میکشه! تقریبا ساعت 5 میرسی ازمایشگاه...ازمایشهای امروز رو وارد دفتر میکنی و لباس میپوشی که بری خونه...ارین با اون صدای قشنگش زنگ میزنه به گوشیت و خستگی و کسالت یک روز سگی رو ازت میگیره!البته باباش که همون مهندس باشه میرینه تو سیستمت و میگه فردا کمپکشن خاک هم داریم و اشکت در میاد...!میای خونه کل خانواد جف پا میپرن وسط اعصابت...میری کانون استعفا رو میکوبی رو میزه اون دیوس...البته خانوم به ظاهر محترم هم لینگاشو انداخته رو هم...چند تا تیکه میندازی...اقای دیوس استعفات رو قبول نمیکنه و میگه چکت رو میزارم اجرا...!مجبور میشی چاک دهن رو باز کنی و هر چی تو گوه دونی داری از دهن نثارش کنی!میزنی بیرون ول میچرخی...!خانوم به ظاهر محترم بهت میس میزنه و کفرت رو بالا میاره!به تخم چپت هم محالش نمیکنی و گوشی رو خاموش میکنی...!شب میرسی خونه و باز خانواده میرینن به احوالاتت...!یه بار دیگه روز سگیت رو مرور میکنی و میگیری میکپی تا خود صبح...

و زندگی سگی دوباره اغاز میشود!

  20:29 به قلم zahir