فقط به بهانه حضور توست ،
میدانی ، چه آسان میشود فهمید ، تمام بودن من را...!
حضور من تا انتها
حرفی نیست میدانم
شاید ، نه
حتما روزی زیر باران برایت خواهم گفت...!

پ.ن
دوست صابر پر....
ادمها موجودات عجیبی هستند...گاهی وابسته میشوند،گاهی وابسته میکنند،گاهی دروغ می گوییند،گاهی عاشق میشوند،گاهی متنفر میشوند و گاهی از هم خسته میشوند گاهی برای مدتی میمیرند!
من میخواهم که بمیرم...کاش مرگ هم به همین راحتی بود.
متوجه شدم که دیگر حتی به چشمانمان هم نباید اعتماد کنیم...اعتماد مرده است.
تصمیم گرفته ام..دیگر به هیچ کس اعتماد نکنم.حتی به فضای خالی که قلب مینامیش.
حتی به چشمانی که واقعیت پوشالی را نمایش میدهند.حتی به اینه ها که واقعیت را نشان میدهند!
زمان ان رسیده که اینه ها را بشکنیم و چشمها را ببندیم و به غار تنهایی و عزلت پناه ببریم.
بزرگی میگفت چشمها رو باید شست؛حیف نمیدانست که ابها گل الود شده اند و لبریز از کثافت...
کاش کسی یا چیزی یا وجودی بود که حجم افکار نادیده من را دریافت میکرد!چقدر ابلهانه...
باز هم میخواهیم غم ها را تقسیم کنیم.این یعنی بازگشت به عقب،این یعنی تکرار،این یعنی مرگ آنی...!
گاهی حتی به افکار خود شک میکنیم.گاهی حتی از رویا های خود میترسیم،و گاهی چاره ای نداریم جز مردن...!
و مرگ پایان همه دو روی هاست،و ای کاش مجازات همه دو روی ها مرگ بود و بس...
این روزها یک روز به وابستگی میگذرد و روز دیگرش به جدایی...
دنیای عجیبیست این دنیای ما...کاش همیشه در اسارت همان زه دان مادر میماندیم!تنها جایی که افکار ادم متعلق به خودش است.تنها جایی است که حقیقت همان چیزی است ، که نمود میکند.
اطرافمان لجن زار شده است و ما ناچار در ان دست و پا میزنیم.در لجن که باشی برایت فرقی نمیکند که چقدر پاک بمانی.دروغ میگویی،خیانت میکنی،احساس میکشی،حتی روح میکشی!
این روزها عجیب سردرگم شده ام.چرا ادمها باید دروغ بگویند!
برای منفعت،برای دل نشکندن،برای خود ارضایی یا برای کم شدن درد روح مریضشان!
ما به هم محتاجیم،به ارتباط با یکدیگر به داشتن یک زندگی جمعی...
گاهی اوقات فکر میکنم که این احتیاج نیست،این فقط یک اعتیاد است.گاهی سعی میکنم این اعتیاد لعنتی را ترک کنم،اما همیشه در لحظات اخر،کسی میاید و سعی میکند که تو را نجات دهد.غافل که این کمک که نیست.هیچ کمکی بدون چشمداشت نیست.و کسی که تو را دوباره به این لجنزار کشیده از تو انتظار دارد.
دنیا را برایت به گونه ای دیگر تفسیر میکند.روابط را دوستانه میکند و هر روز سم این اعتیاد را بیشتر در تن ادم میریزد!
گویی ان نقطه ای که ارسطو سالها در جستو جویش بود تا با ان دنیا را تکان بدهد،برای تو قابل لمس شده است.
اعتماد میکنی...اعتماد میکنی...اعتماد میکنی...ان قدر که دیگر چاره ای جز اعتماد کردن به ناجیت نداری!
ناگهان تلنگر یک مگس که به خاطر فرار از این خفقان،خود را به شیشه زندگی و اطرافت میزند تمام شیشه را نابود میکند.خورد میشود،جوری که انگار جزئی از عدم است و از ازل نبوده!
چیزی هست که هنوز تمام این ارتباطات ابلهانه را نگه میدارد و ان هم احتیاج و اعتیاد است.
تا جایی پیش میروی که تصمیم به بازگویی اسراری که سعی در مگو بودنشان میکردند،میکنی!
این یعنی عذاب واقعی...این یعنی زجر به تمام معنا... این یعنی تنهایی...این یعنی بودن اما نبودن!
(کش هر چه زودتر این مرحله هم بگذرد)
دیگر توانی برایت باقی نمانده و اخرین فرصت هم به همین راحتی از دست رفته است.روزگاری بود که با اطمینان میگفتی،فرصت را غنیمت میشمرم!
فرصت از دست رفت. و چه بهتر که چنین فرصتهای هیچ وقت برای ادمها پیش نیایید، و چه بهتر که ادمها چشمهای کورشان را باز میکردند و حداقل سعی میکردند "بینند"
هزار دلیل برای مردن وجود دارد و یک دلیل برای زندگی...
شاید اخرین شعر ناب همان مرگ باشد که باید روزی از همین روزها ان را با تمام وجود بخوانم.
و شاید این کور سوی امیدی که در کنار وجودم باقی مانده تنها دلیل برای باقی ماندن در این خاک است.
به یه دوستی قول داده بودم که نگاه سریع به زندگی نداشته باشم.اما نمیشه...!اغاز هر کار یه نگاه به انتهای اون کار میندازم،یه نگاه خیلی سریع که یه حس بد و مزخرف رو بهم میده.
شروع یه کار یا همین شروع سال جدید...اصلا باهاش حال نمیکنم.دوست دارم توی متن کار غرق بشم و نفهمم کی شروع شده!محل کار جدیدم بد نیست،ولی باید یه کم بگذره تا بتونم جا بیوفتم.امروز طولانیترین بحث عمرم رو کردم.از ساعت 9 صبح شروع کردم تا خود 4.30 طول کشید.اخرش دیگه مغزم error میداد! اما هم من سیر شدم هم صابر...!دلم واسه سینا میسوخت،بیچاره اخرش داشت موهاش رو میکند!بحث خوبی بود،فقط کاش این صابر یه کم به عقاید حاکم احترام میذاشت.من کاری ندارم که یه ادم لائیک یا لاادری...فقط پایه بحثهای خوبیه...!خانوم به ظاهر محترم بهش میگفت اقای بی بند و بار...!روز اول که به خیر گذشت.از این همه بی کاری خسته شدم.فقط یه نمونه گیری بود.هنوز قرار داد کامل نبستم.فقط چند وقت ازمایشی و بعدش قرار داد کامل...حوصله نت رو هم ندارم.این روزها ، روزهای بی حوصلگیست...!روزهای از سر بیکاری،پر کار شدن...!روزهای ولگردیهای گاه و بی گاه...روزهای یاد اوری گذشته...روزهای که حتی خودم هم نمیدونم چه م شده...!احتیاج به یه جفت گوش دارم که ازم نپرسه چرا...!یه نفر ...یه ادم زمینی...یه موجود دو پا که حرف نزنه و فقط کنارم باشه.سعی نکنهمن رو تحلیل کنه و هی برام اراجیف ببافه...سعی نکنه دورم بزنه...حتی بهم فکر هم نکنه...حتی یک لحظه هم من رو توی زندگی سگیش دخیل ندونه...احتیاج به یه ادم بی بند و بار که براش مهم نباشه یک روز با منه و یک روز با 100 نفر دیگه...فقط هر وقت که احساس کردم که میتونه کنارم باشه تمام وجودش در اختیارم باشه...احتیاج به یه ادم که بزنه تو گوشم تا هر چی دق و دلی از این سگ دونی دارم بریزم بیرون...خلاصه این که احتیاج دارم با یه نفر باشم...
تنهای سخته...!اعتراف میکنم بعد از این سه سالی که هیچ کس نبوده...دلم میخواد یه موجود دوپا رو تمام بشناسم و تمام وجودم در اختیارش باشه.کلمات همینجوری میان و اختیار انگشتهای یخ زدم رو گرفتن دستشون!
این کلمات لعنت هر وقت که باید جاری میشن. و حتی به موقعیت هم نگاه نمیکنن.احساس میکنم گنگ شدم.
یه جور خواب طولانی که انگار حالا حالا ها قرار نیست ازش بیدار بشم!حتی این حالت برای خودم تازگی داره...یه حس نکبت بار که باید با خودم بکشمش به این طرف و اون طرف و روش ماله بکشم تا هیچ کس ازش خبردار نشه.برای یک بار هم که شده میخوام خودخواه باشم و یه نفر رو بکشم به این منجلاب ذهنم...بعضی وقتها به سایه م فکر میکنم.دلم براش میسوزه باید همه جا دنبالم بیاد و من مزخرف رو تحمل کنه.میگن ادمی که سایه نداره وجود نداره!
به این نتیجه رسیدم همه بدبختیهای عالم از مفهوم "چرا" ریشه گرفته.بعضی وقتها دوست دارم برم به گذشته های دور و مفاهیم رو از نو بسازم.
چرا راه دور برم....من یک ادم عادی میخوام از جنس خودم!
در عجب کار خدا موندم...!هنوز دهنم باز کارهای خداست.من و خانوم به ظاهر محترم و صابر و یک دفعه یه قرارداد نون اب دار! نمیدونم اسم این یعنی چی ولی من که هنوز توش موندم.از یه طرف یه چیزهای رو از دست دادم و از یه طرف یه چیزهای رو به دست اوردم.نمیدونم ارزش کدوم بیشتر و ارزش کدوم کمتر...همه چیز رو سپردم به...نمیدونم چی بگم!بگم خدا،،،یا بگم زمان،،،یا بگم قضا و قدر!شاید هم گزینه چهارم...!همه موارد.
دیروز قمشه ای حرف میزد.میگفت ما همه منتظریم،وقتی توی خودم میگردم میبینم اره...منم منتظرم!منتظر یه ناجی،نه از اون ناجی های که اینهای میگن،یه ادم خیلی معمولی که اشتباه میکنه مثل خودم فکر میکنه و مثل خیلی از ادمهای دیگه که خیلی کارها میکنن!
دنیای داشتن یا نداشتن...دنیای همه چیز یا هیچ چیز...
میانه ها گم شده اند!
چرا احمقها با "هنر" کاری ندارند...؟!؟
چرا احمقها "هنرمند" را میکاوند...؟!؟
حوصله ندارم...تظاهر میکنم که خونه موندن رو دوست دارم،اما نمیدونم چرا اصلا نمیتونم توی این خراب شده بمونم.اومدم یه کم چسناله بنویسم شاید که اندرونیاتمان بهتر شد...لیلا شده یه دیونه به تمام معنا...عید میخواستم برم خونشون اما انگار اوضاعش خیلی بیریخته...! دختری به اون شادی و سر زندگی شده یه دیونه به تمام معنا...!خدایا گناه پدر رو چرا به نام دختر نوشتی؟!؟!؟دیروز سینا اومد خونمون...همون دوست کوچولوی خودم که می میرم براش...!نمیدونم چرا این بچه یه جورایی رفته اون ته دلم و در اومدنی نیست.سفیده خانوم!!! هم اومده بود.مثلا یه زمانی همکار بودیم!خدایش هلو شده بود.نمیدونم چرا بعد از 2 سال یاد ما کرده بود.وحیده که با اون سر و ضع عجیبش که همیشه ازش بدم میومد.هومن توپلی و رهام گوگلی که سر پستونک دعوا میکردن.شدن عین باباهاشون هر دو تاشون تخم هلو...!اگه خدا بخواد عمو هوشنگ داره میاد پیشمون.یه ادم دوست داشتنی که هر چی ازش بگم کم گفتم.توی بندر همکار بابا بود و رفت امد داشتیم.زنش 1 سال پیش مرد.2 سال پیش رفتیم شاهین شهر خونه شون.توی خونه سازمانی بودند.وقتی در زدم داشت با قلم درشت شعر مینوشت.از اون ادمهای که میگه بعد از رفتن دخترش میخواد خونه به دوش بشه...اهل کتاب و عشق و ماهیگیری و خط و شعر و معرفت و از همه مهمتر مفهومه...! از این صوفی مثلک هاست که ریشاش رفته توی دهنش.خلاصه یه جنتلمن حسابی.نه از این الکی ها که فقط ادعاش رو میزنن و میرن توی این میتینگها برای خالی شدن خودشون،اون چیزی که نیست نشون میدن.
شعرهای اوستا رو بهم پیشنهاد داد.اگه بیاد که حداقل یه شب تا صبح باید با هم بحرفیم تا با هم کوک بشیم.زندگی بدون داشتن یه عشق خیلی سخت میشه...من هم این زجر رو دارم میکشم.بعد از عید شاید نشستم به خوندن....شاید هم گوشی رو خاموش کردم و سیم کارت رو انداختم دور!!!شاید هم رفتم امیر اباد و برای خودم حال کردم...شاید هم اصلا رفتم دنبال یه مغازه دیگه!خلاصه نه عشقی مونده،نه امیدی برای زندگی...هنوز چیزهای تو چنته دارم که دنیا بکارتش رو پاره نکرده.
زندگی سخته...زندگی در عین اسونی سخته...!باید کار کنی،تا سختیش رو نفهمی!
پ.ن
بعد از فتح یه حس پوچی به ادم دست میده...
مبارزه از نوع سکوت هم یه نوعش بود که تونستم خوب ادامه بدم و ازش جواب بگیرم.از دروغ متنفرم...از دو رویی متنفرم...از صادق نبودن متنفرم...
قبلا از طریق صابر میشناختمش...میگفت امارش قهوه ای و از این چیزها...صابر از اون ادمهای لائییک بود که حتی به شعرا هم فحش میداد.حتی به نظامی محبوب من!
اما تنها کسی بود که یه تفکر داشت که روش پا فشاری میکرد...توی دانشگاه چند بار با هم اینقدر بحث کردیم و داد بیدادم کردیم که حراست گیر داد! به درست یا غلط بودن افکارش کاری ندارم،فقط اینکه میتونستم با یه نفر که یه کم بارش میشه سر و کله بزنم لذت میبردم.داستان اشنای من با صابر هم از همین خانوم به ظاهر مطمئن شروع شد.چون من با این خانوم به ظاهر محترم همکار بودیم با هم اشنا شدیم.این داستان اشنایی من با صابر...
بنا به دستورات منکرات محترم،در مراکز اموزشی محل کار خانومها و اقایان باید از هم جدا باشد.برای همین اصلا همدیگه رو نمیشناختیم.یعنی من میشناختم و تقریبا خیلی محدود از کارهاش مطلع بودم.تا این حد که یه موجود بسیار پر انرژی که همیشه مثل پسته خندانه...به خاطر سر زبون و رفتار شیرینش سوگلی مدیر بود!جوری که اوازش توی دفتر اقایون پیچیده بود.
همه دوست داشتن یه جوری باهاش کل کل کنند و یه جوری باهاش ارتباط داشته باشند.توی این سه سال فقط یک بار دیده بودمش.اون هم از دور...!تا این که پارسال توی جلسه مشترک اقایان و خانومها،از نزدیک همدیگه رو دیدم.من و پیمان(همکارم)توی جلسه شروع کردیم به تیکه انداختن به کار خانومها که امار قبولی ما دو برابر شماست و کار ما بهتره و از این چیزها...که سیمین و اون خانوم به ظاهر محترم از جواب کم نمی اوردن!این جلسه برای هماهنگی جشن قبولیهای سال گذشته بود.من هم که سال قبل شاهکار کرده بودم!تقریبا 20 نفر اسامی برتر دادم از 150 نفر...البته بماند که چقدر سر حقوق اخری اذیت کرد و چقدر از سر و ته ش زد!
توی جشن تقریبا 100 نفر از شاگردها و اولیای هر 4 نفر اومدن.یعنی من،سیمین،پیمان،خانوم به ظاهر محترم!
شاگردهای من که اونجا رو با کاواره اشتباه گرفته بودن به اشوب کشیدن.خدا وکیلی اون سال براشون خیلی زحمت کشیده بودم.
مدیر شاگردهای هر نفر رو ردیف کرد و ازشون سوال کرد.که همشون سنگ تموم گذاشتن...توی اون جلاسه شاگردهای همه ازشون تعریف کردن جز این خانوم محترم...مثل همیشه ظاهر رو نگه داشته بود!
توی جلسه یه عکس 5 نفری به اتفاق مدیر گرفتیم که چند ماه بعد به عنوان پشتیبانهای برتر توی مجله داخلی چاپ شد.
چند وقت بعدش ما یه امتحان سراسری داشتیم.
یه شب که نمیدونم داشتم چی کار میکردم،برادرم اومد گفت یه نفر به ت اس ام اس داده به نام خانوم محترم!برادرم نامردی نکرد و با صدای بلند این رو توی خونه جار زد!.میگفت شماره شما رو از بچه های سایت مرکزی گرفته...البته من تا اون موقع شماره جدید رو به هیچ کس نداده بودم!
خلاصه ارتباط ما از همون شب شروع شد...بهانه ارتباطش هم این بود که امتحان از روی هم تقلب کنیم...(هر خری میدونست که دختر و پسرها از هم جدا هستند!) من هم خودم رو زدم به اون کوچه معروف تا سر از کارش در بیارم...
میخواست سر از کارم در بیاره...فکر میکرد که توی زندگی من گره های هست که اون میتونه حلش کنه!خدا رو شکر نه گره ای هست نه مشکلی...(که هست)
خلاصه گذاشتم تا یک هفته بعدش که موعد قرارمون بود که من بگم چی بهم گذشته و چی شده که به این جا رسیدم.قرار شد که من بگم و اون هم یک ماه بعد...
گفتم ، و چه گفتنی که یک بار از بس غرق بودیم فلکه رو خلاف دور زدیم!
یه کم فکر کرد و سعی کرد مثلا مشکلات من رو حل کنه...البته من گوشم از این مزخرفات پر بود.هر روز میگفت من باید روی تو تاثیر بزارم! بعد از چند هفته ازم پرسید تاثیر گذاشتم یا نه...که من هم با صراحت گفتم "نه"
اون موقع فهمیدم که ناراحت شد،برای همین چند روز بعدش بهش گفتم حالم بهتره...که خدایش هم بهتر شده بود.
توی زندگی یه اصل های هست که ادم برای خودش تعیین میکنه و نمیتونه از هیچ کدومش بگذره...مثلا یه اصل زندگی من اینه که گذشته ادمها روی روابط اینده من با اون شخص تاثیر نگذاره.میدونستم صابر یه چیزهای میدونه،اما دوست نداشتم از دهن صابر بشنوم.دوست داشتم از دهن خودش بشنوم که.که هیچ وقت نگفت!
داستان اون پروژه هم خالی از لطف نیست...
قرار شد من پرژه اخر ترم این خانوم به ظاهر محترم رو بکشم...پروژه ای که قابلیت اجرایی نداشت...فقط از بس ریزه کاری داشت حتی دفاتر نقشه کشی هم قبول نمیکردن!
من هم که ترم اخر بودم و وقت داشتم و میتونستم رو حسابی کار کنم.هم یه اسم و رسمی برای خودم به هم میزدم و هم خانوم به ظاهر محترم رو مرام کش میکردم!
خلاصه یه روز دیدم با ماشین اومد دنبالم که پاشون بریم یه جایی کارت دارم.من هم که دیگه با این جمله کارت دارم کامل اشنا شده بودم.رفتیم بیرون و گفت میخوام برم توی این خونه اگه تا یک ربع دیگه نیومدم زنگ در رو بزن و بگو با من کار داری!
من هم که شاخ در اورده بودم،به این شرط قبول کردم که باید بهم بگی چی شده!
رفت و چند دقیقه بعد اومد پایین...خلاصه ماجرا اینه که اونجا دفتر یه مهندسی بوده که خانوم به ظاهر محترم کاراموزیش رو اونجا گذرونده بود.و اون اقا هم بهش علاقه مند شده بود و دعوتش کرده بود به اونجا...! اون شب از دستش کفری شدم و بهش گفتم باید دیگه ارتباطات رو کنترل کنی...که قبول کرد و چند روز بعد ورژن جدید خانوم به ظاهر محترم جلوی ما ظاهر شد!
ما هم کلی خر کیف شدیم از این پندی که داده بودیم و توی اسمون هفتم داشتیم تنبک میزدیم!
خلاصه یه مدت بهتر بود که دوباره شروع کرد...
یه شب که "ماه" بهش زنگ زده بود،متوجه میشه که صدای یه نفر دیگه هم داره میاد.زنگ میزنه به من و میبینه که من خونه هستم و پیشش نیستم و از تعجب شاخ در میاره...برای همین زنگ میزنه به اصغر(قبلا گفته بودم به خواهر خانوم به ظاهر محترم میگفتیم اصغر!) و اصغر هم میگه احتمالا اون یکی داداشمه که از تهران اومده...!
اون شب اولین جرقه های این ذهن خاموش خورد و شعله هاش خیلی ها رو گرفت!
ماه بهم زنگ زد و گفت که قضیه از چه قراره...
برای همین از اون شب،من نه دیگه بهش زنگ زدم نه حالش رو پرسیدم و نه ارتباطی داشتیم.هر دفعه زنگ میزد من سرد و سردتر میشدم.
توی همین وقتا بود که گفت برام خواستگار اومده و پسر برای عید از خارج میاد و اسمش مجتبی و فامیلش هم ... هست.
اولش یه کم جا خوردم ولی بعد بهش تبریک گفتم و بهش گفتم من به عنوان یه دوست یا یه دادش کوچیک همیشه کنارت خواهم بود!که اون هم خر کیف شد و چند تا... نثارم کرد و رفت.نکته جالب حرفهای اون شبش این بود که "فکر میکنم خیلی به مجتبی وابسته بشم"
من هم به خاطر دروغهای متعددش که حوصله ندارم بگم،رفتم تا در مورد گذشتش تحقیق کنم.
شماره صابر رو گم کرده بودم و بعد از کلی خایه مالی از رضا شمارش رو گرفتم.وقتی زنگ زدم بهش انگار یه پتک محکم خورد توی سرم!اقای مجتبی ... دوست داداش رضا بوده و توی مراقه هم خونه بودند...زنگ زدم رضا که ببینم این اقای مجتبی کی هست و چی کارست...که رضا میگفت تا ندونم بهت نمیگم...از من اسرار و از اون انکار... خلاص گفتم یا میگی یا دیگه دور رفاقت چندین ساله رو خط میکشی...
توی همین زمانا بود که ما اعزام شدیم خونه "ماه"برای اتاق تکونی!
گوشیم روی طاقچه بود که صدای اس ام اس اومد.فکرکردم ماه داره اذیت میکنه و توجهی نکردم.وقتی شیشه ها رو دستمال زدم،گوشی رو که نگاه کردم دیدم رضا اس ام اس داده.باز کردم و دیدم یه اس ام اس سه کلمه ای...
اسمش...(خانوم به ظاهر محترم)
من تقریبا پیش زمینه داشتم.اما ماه میگفت شاید اشتباه کنی.وقتی اس ام اس رضا رو دید دیگه مطمئن شد.
این قضیه برای چند هفته پیشه...از زمانی که من سکوت رو شروع کردم.تا این که بهم زنگ زد و گفت پولت رو اوردم.یه مقدار پول دستش داشتم که قرار بود 5 فروردین بهم بده...که مجبورش کردم زودتر بده!
رفتم تو ماشین نشستم و پول گرفتم و خداحافظی کردم و اومد بیرون(این تقریبا 100 تومن از پول بود)که میگفت فردا بقیه رو میدم.
الان زمان پیروزیه...توی این چند روز که شدیدا ذهنم درگیر بود حتی نتونستم به کارهای شخصیم برسم...حتی نظافت...گر از سر و روم میرفت بالا.
کارم شده بود رفتن بیرون و چرخ زدن تو خیابونا...که توی یکیش 5 ساعت توی یه ایستگاه خط نشستم! اتی هم 3 ساعت جلوی پنجره واسم عشوه اومد!!!
دیروز فهمیدم موفق شدم و تونستم به چیزی که خواستم برسم.نمیدونم به چی رسیدم اما این یه حس پیروزیه!
ماه بهش زنگ زده بود و حسابی زده بود تو برجکش...ماه دست پرورده خودمه...خودم بزرگش کردم...میدونم اگه بخواد اشک کسی رو در بیاره،خیلی راحت این کار رو میکنه...!
بهم اس ام اس داده بود که وجودش رو نداری باهام حرف بزنی...بهش گفتم ادم صادقی دور و اطرافم نمیبینم که بخوام باهاش حرف بزنم و این اخرین اس ام اس من بهش بود...
"امیدوارم با ادمهای که توی زندگیت باهاشون در ارتباط هستی صادق باشی و قبول کنی که اشتباه کردی"
گوشی روشن بود ولی نه جواب زنگهاش رو دادم نه اس ام اس هاش!مزخرفاتی که بیشتر شبیه قبول یک شکست بود.
و این هم یک تجربه بود که حتی نمیتونستم توی خواب هم ببینم.خانوم محترم بازیگر خوبی بود.انقدر که حتی من رو هم محو بازیش کرده بود.و اگه جرقه نبود هیچ وقت نمیتونستم از مریضی درغگو بودنش خبردار بشم.
به ماه گفته بود این چیزها برای من و اطرافیان من عادی...ما برای هم خالی میبندیم و دروغ میگیم(چه زندگی مزخرفی!)
بادمه یه بار بهش گفتم من توی زندگیم ادم دروغگو ندارم...
ادمی که توی 20 سالگی به همه چیز رسیده باشه،مطمئنا سر تا پا غرور میشه.
میدونم این کوه یخ غرور رو شکستم.اما این حق من بود.
من نه باهاش دعوا کردم،نه ناراحتش کردم...نه خیلی کارهای دیگه که ادمها توی این موقعیتها میتونند بکنند.من فقط سکوت کردم و خودم رو ازش جدا کردم.این سکوت سخت بود.اما به نفع من بود.این یه حق کوچیک از جامعه اطرافم بود.این دنیا برای من نیست،منتها مجبورم که درونش زندگی کنم.برای همین سعی میکنم ادمهای با صداقت و راست گو رو دور خودم جمع کنم و یا بهشون ملحق بشم.برای همین در ازای هر دروغی که به من گفته بشه فقط سکوت میکنم و از کنارش رد میشم...حافظه من خیلی ضعیفه...خیلی خیلی...ولی وقتی یه چیزی بره توش دیگه ازش در نمیاد.
خانوم محترم هم جزء چیزهای هست که به راحتی فراموشش میکنم.فقط تجربه این رابطه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
خونه ماه که بودم یه نامه سر گشاده به خودم و تمام ادمهای مثل خودم نوشتم که هنوز توی کامپیوترش مونده...ماه که از خوندنش هیجان زده شده بود!!!
همیشه خودم رو ادم خیلی چیز فهمی میدونستم که میتونم باطن ادمها رو راحت تشخیص بدم.اما این قضیه بهم نشون داد که هنوز خیلی نفهم هستم و باید راه طولانی رو پیش برم. به تمرکز بیشتر و ارامش لازم دارم تا بتونم خودم رو بسازم.از عید متنفرم...عید هم یه روز که مردم لوس بازیهاشون عود میکنه!
از این ترقه های لعنتی هم متنفرم چون من رو یاده اون اشای ...میندازه!(توی همین روزها بود که حالش شدیدا خراب شده بود)
اینها رو که نوشتم کمی اسودتر شدم...این روزها ، روزهای بعد از پیروزیست...
"خدا برای مجازات بندگانش به انها توجه نمیکند"
چیزی که بیشتر انسان را در جهنم میسوزاند،بی توجهی خداوند است.نه اتش!
این هم یک اصل دیگه از زندگیم شد.یک اصل مهم...
اعتماد معنی ندارد...حتی به اینه ها!
طنز احمقانه ای دارد و باید خندید...
نظرات برای من است و تایید ندارد!
پست الکترونیکی
آرشیو وبلاگ
پروفایل نویسنده
فهرست یادداشتها
بایگانی :
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندهای وبلاگ :
صراحی
میتراگراف
لحظه
تأملات نابهنگام
خانه به دوشي
آب هایش درخشان
موناد
نقشه ضد
این روزها
17
zija
Air
حوا سپید
گفتمان
گوراب
به طعم خاک
عکاسان حرفه ای
نشریه آرش
This Is Me
فیروزه
راوی - وب سایت کتاب های صوتی
یغما گلرویی
وبلاگ خازییل
ماهی
ختن
My Daily
Emotional Winte
پیوندهای روزانه :
