وقتی که
واژه
فقط واژه است
باید پی چیزی فراتر بود
در توضیح حیات
آنجا که نابینایی
آهسته می پرسد
زیبایی چیست ؟
وقتی که
واژه
فقط واژه است
باید پی چیزی فراتر بود
در توضیح حیات
آنجا که نابینایی
آهسته می پرسد
زیبایی چیست ؟
غريبه اي در روزگاری برایم شمعي افروخت
در نورش ميشد عمق افسردگيم رابا شعر پیرمرد کوچه های بهار حس كرد
خسته ام ديگر و شوقي نيست
شايد فاطمه راست ميگفت كه من گرفتار چهارديواري خويشم و ترك اين اعتياد شايد هرگز نتوانم
نميدانم اين روزها مرگ فقط ميتواند تنها شعر ناب نخوانده ام باشد ، شعري به قدمت تمام بودنم
و آهنگي خاموش از تولد تا رفتن
نگران نباش خواهرم
هنوز در گوشه و كنار قلبم اميدي هست.../
گاهی اوقات به این فکر میکنم که چرا من فقط یک بار با "شین" صحبت کردم.گاهی اوقات به خودم فحش میدم،که چرا وقتی داشت بهم فحش میداد هیچی بهش نگفتم.این روزها شده فقط حسرت خردن...حسرت روزهای که گذشتن و نفهمیدم چی شد!منتظر یه حرف از من بود.اما این غرور لعنتی!لعنت به غرور...
اسلام مرد...تریلی له ش کرد...مهرداد تعریف میکرد رفته ازمغازه وسایلش رو بیاریه.کثافت به معنی واقعی رو دیده...خون شتک زده بود به در و دیوار،میخواستم تمام عمرم رو اوردم بالا...این روزها توی کثافت غلت میزنم.وقتی توی کثافت هستی ، فرقی نمیکنه که چقدر تمیز بمونی.اینجا حتی ارواح هم بوی لجن میدهند.از شروع مجدد بدم میاد ، از اغاز یک راه طی شده ، از همنشینی با ادمها ، این روزها دیگه دلم به هیچ کاری نمیره.از سال جدید متنفرم.کاش اخر سال هم، اخر کار ما بود.اخر سال باید برم.شاید رفتم امیر اباد و این تعطیلات رو توی خرابه های روستا موندم...هر چقدر هم که سعی کنم به "شین" فکر نکنم ، نمیشه.حتی ذهنم اینقدر خسته شده که فقط روی اسمش میمونه، حتی دیگه نمیتونم رویاهام رو ببینم.5 سال گذشته!
دستم به پوست نمیره، هنوز اون لحظه ای که تازه پوست 4 فصلش رو انداخته بودم یادم نمیره.از هیجان بی خود شده بودم و برای اولین بار بداهه میزدم.انزجار از دنیای که مال تو نیست یه جور بی جنبگی ميمونه.
پ.ن
به نظر ، خداوند میتوانست موجودی بهتر از انسان بیافریند!
پ.ن
لعنت به ماما ها و دکتر های زایمان!
خسته شدم...امروز خیلی خسته شدم...امروز خیلی خیلی خسته شدم... به تخمم!مثلا اگه بیام اینجا بنویسم خسته شدم به حال کسی فرقی میکنه؟!؟
همیشه این بالای برایم یه علامت سوال بود.جوابش هم دلیل نداره مثل بعضی چیزها...!
من مینویسم چون معتادم...معتاد به نوشتن!حتی اگه اراجیف باشه.دوست دارم بنویسم.دوست دارم افکارم خالی بشه تا راحت بخوابم.بعد از نوشتن یه حس رخوت بعد از یه هم اغوشی طولانی...یه حس رها شدگی...یه حس تولد...یه حس پوست انداختن...یه حسی که هر ادم فقط میتونه خودش تجربه کنه،نه دیگری...
فقط یه چیز میتونه خستگی راه رو از تن ما در بیاره...اون هم فقط اینه که توی غروب افتاب 140 تا توی جاده رانندگی کنی،یه لایت کریس هم بزاری و فرمون رو ول کنی و تا دلت میخواد داد بزنی...بعدش بزنی کنار،بری رو سقف ماشین بشینی و غروب افتاب رو تا ته ش تماشا کنی...
توی عمرم هیچ وقت خورشید رو اینقدر بزرگ ندیده بودم...یه گوی بزرگ قرمز رنگ که رو به زوال بود و داشت اخرین ساعت عمرش رو میسوزوند.پایین رفتنش خیلی باشکوه بود.هر چقدر ازش بگم باز هم کمه...قابل توصیف نیست.
وقتی رسیدم ورودی شهر،ماه تا کمر کش اسمون اومده بود بالا...اینقدر بزرگ و قشنگ بود که ادم میتونست لمسش کنه.اینقدر قشنگ بود که با ماهر زدیم کنار مثل گرگ زوزه کشیدیم!
تازه میفهمم گرگها چرا زوزه میکشن...ادم واقعا باید یه بار امتحان کنه تا لذتش رو بچشه...خالی میشی از هر چی توی دلته...خالی میشه از همه فکرهای دنیا...خالیتر از خالی!
باید به ماه کرنش و به غروبهای خورشید تعظیم کرد.زیبایی همینجاست...همین بالا...فقط کافیه سرت رو بالا کنی...
زیبایی همینجاست...تو کجایی؟