تبليغاتX
فرسودگی
 2008/2/15 

*امیدوارم "بانو" ، "او" ، "خودت" هر کجا که هستید باقی و پایدار باشید.به امید روزی که دوباره یک جا حضور داشته باشید.

  13:6 به قلم zahir    


 2008/2/9 

 

بهم گفت،اگه تو بخوای انجامش میدم.

گفتم دیووونه من این کار رو به خاطر تو میکنم،تو هم به خاطر من!این میشه یه دور ناقص...یه دور که هیچ وقت تموم نمیشه...

باز هم از اون نگاههای که همیشه موقع بحثهای بی سر و ته مون انجام میدادیم کرد.خوبی بحثهای ما این بود که هیچ وقت به ته ش نمیرسیدیم،هیچ وقت هم نمیدونستیم از کجا شروع میشه!

میگفت از جاهای که توش یه سری ادمهای بوق کرده و روانی جمع میشن بدش میاد،ذائقه من هم تغییر داده بود.میگفت دوست داره داد بزنه...دوست داره ته دنیا رو ببینه و از اونجا خودش رو بندازه پایین!

همیشه به این حرفاش میخندیدم.دوست داشت همیشه من رو شاد ببینه.

همیشه سر این که فلسفه بهتره یا عرفان دعوا داشتیم...میگفت عرفان یعنی عشق یعنی همون دور ناقص که توی فلسفه باعث نقص میشه...این یعنی عشق!

هر کس عشق رو توی چیزی میبینه،من هم توی اون میدیدم...تمام وجودش پر بود از انرژی که ادم رو تسخیر میکرد.میخواستم بدونم از کجا اومدم و به کجا میرم.میگفتم عرفان ادم رو گول میزنه...همیشه خیام رو برام مثال میزد...همیشه این بیت خیام رو میخوند،می خور که ندانی ز کجا امده ای،خوش باش که ندانی ز کجا خواهی رفت!

جلوش کم میاوردم.میگفت دستها احساس ادم رو نشون میدن...

دستام همیشه سرد بود.

میگفتم احساسمه...دستهام رو میگرفت.گرم بود...گرمه گرم!

میگفت این گرما رو تقسیم میکنیم.دستهام رو از تو دستهاش میکشیدم،دستاش رو میگذاشت پشتم...میدونست من از این کار خوشم میاد.

با تمام وجود عطرش رو میکشیدم تو...کاش برای همیشه اون موقعها میمردم و نفسش توی سینم میموند...

میگفت جوونی...جاهلیی...هنوز خیلی کار داری...!

میگفتم جوونیم رو کردم...اندازی یه ادم 70 ساله زندگی کردم.

خسته بودم،پناهم داد،بدون هیچ چشم داشتی،بدون هیچ منتی!

سرش رو گذاشت رو قلبم...

میگفت هنوز میزنه...گفتم،نه این قلب تو که داره میزنه...وقتی دستش رو گذاشت روی پوستم،نفسم در نمیومد.

ضربان قلبم رو تنظیم میکرد.

وقتی خوابیده بودم اسمون پر ستاره بود.یاد اون روزی افتادم که توی تابوت خوابیدم.اسمون پر بود از ستاره...

گفتم نمیخوام حرف بزنم...گفت پس بزار صدای قلبت رو بشنوم؛هنوز میزد.

وقتی خسته بود مجبورش میکردم  روی صندلیهای عقب بخوابه...میگفت اخه چشمات رو نمیبینم،همیشه بر میگشتم بهش نگاه کنم!

حالا رفته...یعنی میخواد بره...مجبوره که بره...

 

دلم برايت تنگ می شود

حتي شايد باور نكني براي پرنده هايت هم

ديدارت گناهي است بزرگ اما شايد..

ميداني

براي ماندن چيزي ندارم

اين روز ها پي رفتنم

هواي قفس بد جوري دلگير است و عادت همان عادت

خواب پرواز تكراريست.

ميدانم حرف آخر را مرگ نمي زند اما چه شعر نابي است اين حرف آخر

شايد روزي بزنم به سيم آخر...

  19:19 به قلم zahir    


 2008/2/5 

 

قبل‌ترها این‌جا می‌نوشتم. آن روزهای دوری که فکر می‌کردم در زندگی‌ام شاید چیزهای جالبی وجود داشته باشد؛آن‌قدر که دیگران را هم در آن‌ها شریک کنم.بعدترش بزرگ‌تر که شد ــ فقط بزرگ‌تر که تا بزرگ شدن هنوز فاصله‌ها بسیار است ـ حس کردم اصلا هیچ چیز جالبی نیست که آدم زندگی دور و برش را برای دیگران بازگو کند. حس می‌کردم تمام قشنگی زندگیِ آدم به این است که خصوصی باقی بماند. البته شاید این احساس به‌خاطر تاثیر بدی بود که از خواندن روزنوشت‌ دوستانِ آن دوران به من منتقل شده بود. آن‌هایی که زندگی واقعی‌شان چیزی بود بسیار دورتر از آن‌چه در وبلاگ‌هایشان از خودشان ساخته بودنند.ابرکاراکترهایی که از زمین تا آسمان باخودِ واقعی‌شان فرق داشت.حالا اما احساس می‌کنم دوباره باید بنویسم.به‌خاطر خودم شاید فقط.پس از این به بعد خواهم نوشت. از تمام چیزهایی که دوستشان دارم:از تمام چیزهایی که متنفرم و از همه‌ی خوب و بدهای زندگی.

 

این روزنوشت های را برای بازاوری انچه که گذشت نوشته بودم....غافل از این که چیزی که گذشت...دیگر گذشته!

ادمی روزانه در حال اشتباه است.

  11:46 به قلم zahir    


 2008/2/5 

خواندن بهانه ای شد برای نوشتن دوباره،شروع به نوشتن کردم.وقتی صفحه رو دیدم شاخ در اوردم.3 صفح نوشته بودم! شاید برای خواننده گنگ و نامفهوم باشه،اما حداقل برای من مفهوم همون لحظه رو داره.اسمش رو گذاشتم"او یک مرد بود" درباره دو تا دوست هستش که وسطهای داستان یکیشون میمره،سعی کردم توی داستان کمتر رد پای جنس مونث باشه.یک دنیای مردانه...هنوز تموم نشده.تازه شروع کردم و 4/1 رو نوشتم.هنوز خیلی کار داره.فقط یه اتود نوشتم که ببینم چی از اب در میاد.هنوز فکرم برای اون یکی داستان اماده نشده...داستان "یک روز بعد از مرگ"

یه کم فلسفه قاطیش میکنم،اما نمیخوام جویدن فلسفه بیشتر از ریتم داستانیش باشه.

چند ماه پیش کتاب "اخرین نسل برتر" رو گرفتم.بعضی از داستانهاش اینقدر شیرین بود که ادم دوست داشت چند بار بخوندش.چاپش برای ساله 66 بود.یک سال قبل از تول من!

ارادت خاصی به اقای معرفی دارم. با احترام به هدایت،از کتاب پیکر فرهاد بیشتر خوشم اومد.

از خوندن جان شیفته هم منصرف شدم.چاپش برای سال 57 هستش...سورمه به جلد 4 رسیده.دو سه بار هم اسرار کرد بخونم اما توی 100 صفحه اول اصلا از ترجمه کتاب خوشم نیومد.خوب نبود.یعنی روان نبود.البته سورمه میگه کتاب تازه بعد از 100 صفحه اول شروع میشه.قراره بعد از امتحانهای ماهر با هاش برم تهران...پول جمع کردم تا کتاب بخرم.برای یک سال کتاب میخرم تا وقتم پر بشه...یکی از همسایه ها که دوست اورسولا هم هست بهم کتاب سوفی رو پیشنهاد داد.هنوز ندیدمش که ازش بگیرم.شاید یه چند وقتی هم سرم با اون گرم بشه.

دیروز ماهر اومد جلوی در گفت یه لحظه بیا پاین...با لباس خونه رفتم تو ماشین نشستم.یه دفعه گفت بریم یه چرخی بزنیم،من گفتم بریم کوه.بالاخره رفتیم کوه تیوپ سواری... تیوپ نداشتیم! وسطهای راه رفتیم کورش هم برداشتیم.

خیلی مزه داد.توی اون هوای سرد توی ماشین بشینی و اهنگ گرامافونی"عاشقم من" رو بزاری... واقعا لذت داشت.

چند تا تلفات داشت،یه نفر بیهوش شد.یه دختر با یه پسر دعواشون شد.البته تقصیر هیچ کدوم نبود.دختره داشت از رو برف بلند میشد.از پشت یه تیوپ زد زیر پاهاش...رفت هوا با صورت اومد زمین،بیچاره صورتش کبود شد.بلند شد هر چی از دهنش در میومد به بدبخت گفت!

چند تا عکس هم گرفتیم تا عمق برف رو نشون بدیم.تا بالای ران تو برف بودیم...!

کورش یه کم سنگین وزنه...با ماهر خواستیم بزنیمش زمین اما مگه میشد؟!!!هر جفتمون رو میکوبید زمین...

شبش هم بالاخره رفتیم خونه ماه.بعد از چند وقت...! میگفت دلم برات اندازه کون مورچه شده!

مجتبی باز شروع کرد از خاطرات مدرسه گفتن و همه رو خندوندن...من و ماه که بالا بودیم،اما صدای خنده هاشون هفتا کوچه اونطرف هم میرفت!دیشب ماه اسرا کرد که بمونم،اما حوصله حرف زدن نداشتم.فک کنم طلا سرش جایی دیگه ای گرمه که سراغ ما نمیاد...وگرنه زیگیل تر از این حرفا بود!اگه دیگه نیاد که چه بهتر،اگه دوباره برگرده که این دفعه خودم ردش میکنم.

نمیدونم چرا نمیره دکتر،خیلی وقته که با هم نرفتیم بیرون...با اون تیکه کلامهای بامزش که ته دل ادم رو از خنده شاد میکنه...این چند وقت که مریض شده به نفع من شد.حداقل میتونستم صدای اون رو با اصغر تشخیص بدم.

قرار بود برم مغازه رضا تا فورم طرحش رو پر کنیم.گشادیم میاد!خیلی کار دارم که نمیدونم از کدوم باید شروع کنم!

‏11:24:23

‏86‏/11‏/13

  11:40 به قلم zahir    


 2008/2/3 

یه جور حس بی کاری همراه با خستگی مفرط داره توی تنم رسوخ میکنه...کار هر روزم شده رفتن بیرون و با ماهر توی خیابونا چرخ زدن...دست و دلم به نوشتن نمیره،یادمه پیش بینی این روز رو میکردم.حال هیچ کاری رو ندارم.هنوز بی خوابی ها ادامه داره...با امروز میشه 6 روز که دقیقا ساعت 3 از خواب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره!گردن بندم رو گم کردم.اعصابم خورد شده.انگار یه چیزیم کم شده.ارثیه پدر بزرگم بود که داشت توی مغازش خاک میخورد و من انداختم گردنم...

با کورش که حرف میزدم دیدم خیلی وضعش خرابه...!اینجا جای گفتنش نیست!

دیروز با ماهر رفتیم تو صف گاز...یک ساعتی طول کشید...من هم که داشتم از فشار دستشویی میمردم رفتم پشت یه تپه خودم رو راحت کردم...موقع برگشتن گیر کردم! از روی رودخونه یخ زده رفته بودم پشت تپه...حالا هم نمیتونستم برگردم.خلاصه بعد از کلی عر زدن چند تا سنگ انداختم که مطمئن بشم محکمه...به سلامتی گذشتم!

این بیخوابیها دیگه داره کار دستم میده.توی سکوت و سیاهی شب ادم فکرهای عجیبی به سرش میزنه...مثلا دیشب فکر میکردم زندگی رو ول کنم برم با عشایر کوچ کنم!!! شدم پای ثابت مردم ایران سلام...!از ساعت 6.30 نگاه میکنم تا خود 9 بعدش اخبار تا ساعت 10 بعد از اون هم یه زنگی میزنم به باسی یک ساعت با هم عر میزنیم و اون هی میگه چه خبر من هم میگم هیچی...! ساعت 11 یه سر به کامپیوتر میزنم و اهنگهای همیشگی رو گوش میدم و یه کم اراجیف مینویسم...حال نت وصل شدن هم ندارم!میخوام شروع کنم به خوندن،شاید اینجوری حس نوشتنم برگرده!نمیدونم کدوم گوری رفته!

بعد ازظهر هم که همیشه یا با کورشم یا ماهر میاد دنبالم میرم پیش اتی...!ماشین باسی درست شده،اما نمیخواد از کارتش استفاده کنه تا راحت بفروشه...خدا کنه ماشین بعدی بخاریش درست باشه!بعضی وقتا یخ میزنم تو ماشین...

خدا رو شکر اصغر دیگه باهام کاری نداره و دست از سر کچل ما برداشته...دیروز توی جلسه چند تا هندونه گذاشت زیر بغلمون و حقوق رو داد...کم بود ولی خدا رو شکر خوب موقعی رسید.مغازه رضا رو دوباره باز کردن و مشغول شده.

الان سورمه اومد.احتمالا 20 اسفند برم مشهد...شاید هم قبلش رفتیم بوشهر... بچه ها برای مشهد بازی در میارن...اگه نیومدن مجبورم خودم برم،شاید هم باسی رو راضی کردم که همراهم بیاد.البته اگه بتونه مادر و پدرش رو بپیچونه!

راستی شبهای جوونی چه بی اعتباره!

الان خانواده اوار شدن...بعد از ظهر میخوام یه کتاب شروع کنم!

پس من هم دیگه نمینویسم...

‏13:07:14

‏1386‏/11‏/9

 

  13:8 به قلم zahir    


 2008/2/1 

 

الان که دارم این متن رو مینویسم در حد انفجار عصبانیم...هر چی جلوی دستم بود زدم شکستم!تا حالا اینقدر مسخره نشده بودم!اون هم از دو تا ادمی که کارشون جز خریت چیز دیگه ای نیست.

از یه طرف خوشحالم که دانشگاه تموم شد،از یه طرف عصبانی به خاطر اصغر و مهشید،از یه طرف هم خسته ء فردا هستم.!

دلم میخواد خودم را یه جا مخفی کنم...یه جای لای خاطرات گذشته،یه جای که هیچ کس بلد نباشه جز خودم.

ماهر با این هم خریت که هنوز دهنش بوی شیر میده میگه میخواد بره اتی رو بگیره!حالا هر چقدر زیر گوشش میخونیم که جوونیت رو خراب نکن به خرجش نمیره!تقریبا هر روز یکی دو ساعت سر این موضوع صحبت میکنیم!اما انگار توی گوشاش پنبه گذاشته…اتی هم یه دونه از همین دختر خیابونیاست که 3 سال پیش دنبالش بود و الان داره به پاش میسوزه...

یه بار داشتم با همین خانوم نفهم صحبت میکردم،میگفت من هر کس رو که دوست داشته باشم اذیت میکنم!از اعصاب خوردی یه مدت با ماهر هم صحبت نکردم!اخه ادم اینقدر نفهم میشه!

نمیدونم از روی ترحم داره این کار رو میکنه یا واقعا دوستش داره! اما هر چی هست توی یکی دو سال اینده یه عروسی داریم!

پدر نداره...یه برادر هم داره که از اون بیرگهای روزگاره!یه خواهر زاده که یکی یا دوماه ازش بزرگتره!

خواهرزداش توی مطب بازی میکنه،یه کم عاقلتره!

از این هم کثافت که درگیرش شدم حالم بهم میخوره!از یه طرف دیگه قسمتی از وجودم شده،از یه طرف هم داره مثل موش درونم رو میجوه!

زخمهایم را به عزیزان تقدیم میکنم زیرا با ارزشترین چیزهای هستند که میتوانم به دیگران هدیه دهم.هر زخم نشانه یک قدم است…جلو یا عقب را نمیدانم!

ماه که باز دیونه شده،زنگ زده میگه زدی کام رو خراب کردی!عصبانی شدم سرش داد زدم،دست خودم نبود!زبونش تلخه و همش نیش میزنه.نمی شه کاریش کرد.فقط امیدوارم که خوب بشه...

توی نت بودم،داشتم با اوا صحبت میکردم یه دفعه برقها رفت!اعصابم که شیشکی بود،بدتر شد!

یارو شیش میزنه...

فردا باید ساعت 6 بیدار بشم...امشب هم باسی گفت بیدار بمونم تا برام توضیح بده اصغر کثافت چه گندی زده!

اصغر خواهر باسیه! من و باسی بهش میگیم اصغر!

نفسم در نمیاد نمیدونم چه مرگم شده!کاش میشد بخوابم.چند وقته دوباره بیخوابی و التهاب زده به سرم،به زمین و زمان گیر میدم

خودم از دست خودم خسته شدم!دوست دارم داد بزنم…به خدا قسم اگه باسی ماشینش درست بشه توی اولین فرصتی که بریم کوه داد میزنم!

 

 

‏پنچشنبه‏، 1386‏/11‏/4

‏22:21:31

  9:11 به قلم zahir    


 2008/1/28 

کلی نوشتم برقا،رفت همش پرید!

اگه بگم هنوز این دلتنگی از وجودم کنده نشده دروغ نگفتم.…دلم میخواد نوشته های خانوم سیادت رو بخونم.دلم میخواد دوباره با .. دردبیدلی کنم.دلم میخواد با تمام وجود به نوشته های نپتون فکر کنم.دوست دارم عاشقانه های هاچیپو و مهدیه رو بخونم.دلم برای غریبه تنگیده…دلم لک زده برای برشهای کوتاه ساغر...دلم میخواد از حال کاواک با خبر باشم.

خلاصه دلم خیلی چیزها میخواد.مثل اون زمان که بچه بودم.هر چیز رو که میدیدم دلم میخواست...

الان کلافه هستم و خسته و سردمه و دماغمم هم پره!

فکر مهدی از ذهنم بیرون نمیره…خواهرش مترجمی زبان خونده...خودش هم پدر و مادر و خواهرش رو از دست داده!

خواهرش از مشکلات مهدی برام میگفت…میگه دلش نمیخواد که من با شما ارتباط داشته باشم!میگفت شماره من رو بهش اشتباه داده!دلم براش میسوزه اما به خواهرش قول دادم که توی روحیه ش تاثیر بزارم.چند بار ترازش خیلی پایین اومد من هم بهش تکلیف گفتم اون هم نیاورد...الان یک ماهی هست که نمیاد.ولی من دیگه توی این کار خبره شدم.فقط کافیه یک یا دو جلسه براش بزارم…یه کم که باهاش صحبت کنم مطمئنم که جذبش میکنم!چون با تجربه شدم.

قرار شد خواهرش هم توی جلساتمون باشه.وقتی بهش فکر میکنم میبینم که مشکلات من پیش مهدی مثل یه شوخی میمونه!

دارم فکر میکنم ببینم چه طوری بیارمش توی کار...

چه لذتیست در بودن و نبودن!چه لذتیست در زیر درختی زیر اسمان سقف کنار ابی که روان ادم را پاک میکند هم اغوشی باد و بیشه را نظاره کنیم؟

فردا کارهای شهرداری رو انجام میدم  و سعی میکنم که اخرین امضا ها رو هم بگیرم تا دیگه خلاص بشم.هفته بعد قراره برم تو قرنطینه!شنبه امتحان جوش دارم....فردا بعد ازظهرش آزخاک دارم...اخرین روزهای که میرم دانشگاه.با رضا بچه ها رو پیچوندیم رفتیم پاتوق همیشگی…وسطای خوردن بودیم که یه دفعه رضا گفت اگه بری من دیگه با کی بیام...!
از رضا همچین حرفی بعید بود اما زده بود نمیدونست چه طور جمعش کنه!

خلاصه یه کم عر زدیم و اومدیم بیرون...واقعا دارم فکر میکنم وقتی دانشگاه تموم بشه چه گوهی بخورم!

دلم تنگ میشه برای تمام بچه ها...مجید با اون خز بازیهاش...علی با اون خنده های کزاییش...کورش با اون کل کلهای همیشگی با علی ش...رضا با اون داستان تعریف کردناش...خودم با قیافه عاقل اندر صفیحم!

نمیدونم چه جوری با این بچه ها مچ شدم.من اهل فکر کردن و دلیل پیدا کردن...اون وقت این بچه ها همشون بی خیال زندگی و حالش رو میبرن!

خیلی خوشحالم از این که از دست این بچه های کرج و به خصوص این ممد خورشیدی سیریش راحت میشم!

از اون ادمهای نون به نرخ روز بخوره!سر تحلیل من چند بار رفتم تمرین حل کردم،این ادم زیگیل هم کنار ما نشسته بود.من حل میکردم اون میرفت نمرش رو میگرفت!!! آی میسوختم! علی هی چشم و ابرو میومد که بیام جلو بشینم.اما استاد تخمی نمیزاشت!

بعضی از دانشجو ها هستند که میخوان سوالهای ساده رو بپیچونن...این یارو هم از همین قماشه!

یه سوال ساده رو که از هزار تا استاد پرسیده میپیچونه از یه نفر دیگه میپرسه!دو تا از استادهای شاخ هم فقط ضایش میکنن:D

حبیبی که یه بار گفت کیه داره مثل پیر زنها ور میزنه!! این تا فیها خالدونش قرمز شد!

حیدری هم که اصلا به سوالهاش جواب نمیده! گروه ما هم هی اون پشت براش پارازیت میاد!

فعلا دیگه بسته برم بکپم!

  9:0 به قلم zahir    


 2008/1/26 

دستم به نوشتن نمیره.الان خوزه داره در مورد وجدان حرف میزنه!

روزها همینطور داره میگذره و من دارم به بهای ناچیزی همشون رو خرج میکنم.20 سال گذشت…

دیروز به باسی میگفتم…وقتی نگاه گذرا به زندگی میندازیم پوچ بودنش بیشتر برامون معلوم میشه.اما به باسی قول دادم که دیگه به پوچی فکرنکنم!

احساس میکنم که تغییر کردم.مثل یه ادم که فقط احتیاج به یه انرژی داشت.دوست دارم باسی همیشه کنارم باشه.

خیلی خوبه…پیشنهاد میکنم همه توی زندگیشون یه باسی داشته باشند تا هیچ وقت از روال زندگی عقب نمونید.

بهش داشتم از لذت هام میگفتم،خوب گوش میکنه،با اینکه خیلی حّرافه،وقتی من حرف میزنم فقط گوش میده.

شاید این حس برای همیشه بین من و باسی بمونه.انگار خواهر و برادر خونی هستیم.

بعضی وقتا به لحظه جدا شدنمون فکر میکنم میبینم که این کار نشدنیه.

قراره با هم شرکت بزنیم…با این سر زبونی که باسی داره فکر کنم بتونیم تا خیلی جاها پیش بریم.

نقشه های اخر ترمش رو من کشیدم!باورم نمیشه که اینقدر تغییر کرده باشم که خودم فهمیده باشم.خیلی خوبه که از هم ناراحت نمیشیم.شاید این یکی از بهترین نکته های رابطه ما باشه…خیلی فعاله…صبح از خونه میزنه بیرون.معمولا شبها با هم میریم خونه…

خدا ما را دوست دارد!

فکر کنم که لازم باشه همه نوشته های دوران ناامیدی رو پاک کنم.شاید هم بهتره که بمونه تا یادم باشه که من چی بودم و چی شدم و چی خواهم شد.

دیروز داشتم بهش فکر میکردم.ادمها همه شرایط یکسانی دارند.فقط نوع نگاهشون به زندگی فرق میکنه.

من عینک بدبینی داشتم.شاید هم عادت بدبینی…!خیلی خوبه که عادت های بد رو ترک کنیم.مثلا من الان توی ترک بدبینی هستم.باسی هم تو ترک ارتباط برقرار کردنه!

خیلی راحت با همه ارتباط برقرار میکنه شاید هم این یه مزیت باشه…اما توی این سن خیلی براش مشکلات درست کرده!

حلقه نامزدی مادرم رو انداختم.قرار شد از این به بعد به همه بچه های کوچیک خانواده داده بشه!

یعنی به کوچکترین بچه من…!

امتحاناتم از 21 شروع میشه تا 4…10 واحد که اگه تموم بشه راحتی رو با تمام وجودم حس میکنم.خیلی خوب میشد اگه همه شما رو میدیدم!

بچه های عمران می دونند که درس بتونی چقدر سخته.از 12 صفحه جزوه ای که استاد گفته فقط 5 صفحه رو خوندم!

اگه جزوه باز هم بده شانس قبولیم 50%

یکی از اساتید که از قضا با من خیلی خوبه استاد استاتیک 2 باسی هم هست.

باسی هم ترم اخره…از این استاد نمره بالا میخواد.قراره بهش بگم که باسی دختر خالمه…

الان قراره برم گوشی کورش رو از باسی بگیرم!از اون گوشیهای خ 90  که الان مد شده!

البته از هیچی بهتره…

نقشه هاش باسی رو هم بهش میدم.البته فکر نکنید از این پروژه های چوسکیه که توی هر سایتی میشه پیداش کرد.

یه پروژه مدرسه هست که تقارن هندسی نداره و نیم دایره هستش!

برای تیرریزی از دوتا استاد نظر خواستم که جفتشون نظرهای مختلفی داشتند!

من هم راحتترین رو انتخاب کردم!

اگه از این دانشگاه برم فقط دلم برای یکی از اساتید که قبلا هم ازش گفته بودم تنگ میشه.اسمش هوشنگ حبیبی!

درسته که توی چند تا درس ازش نمره نگرفتم و مجبور به پناهندگی شدم،اما شخصیتش توی همه دانشگاه نمونه یه انسان کامله!

عصبانیت نداره…مهربان…صبور…با صورتی جا افتاده و دلنشین…چشمانی که همیشه خندانه!…لباسهای شیک…با اون عینک معروفش که همیشه دور گردنشه!…با این که درسهای خشکی داره اما همیشه سر کلاش فضای خنده هست.

الان ماه میس داد.

خیلی بد اخلاق شده…تقصیر خودش نیست.فشار ادمهای اطرافش زیاده.شاید اون شب هم من یه کم زیاده روی کرده باشم.

تنهایش رو درک میکنم.اما خودش این تنهایی رو انتخاب کرده و نمیخواد از پیله بیرون بیاد!غرور…غرور…لازمه،اما افراط در مغرور بودن یعنی تنهای مطلق!

  22:12 به قلم zahir