تبليغاتX
فرسودگی
 2007/11/2 

چند روز پیش بهترین خواب زندگیم رو میدیدم.تقریبا ساعت 5 یا 6 بود که متوجه شدم توی چه خواب شیرینی هستم.بهزاد فراهانی که معرف حضورتون هست؟

همونی که پدر شقایق و گلشیفته هستش...!توی خواب من یه ادم مجرد و پولدار بود.من هم نگهبان در ورودیش بودم.

خیلی جالب بود.یه دفعه دیدم یه ماشین اومد...توش یه دونه از اون زنهای قدیمی بود.فراهانی که اومد از خونه بزنه بیرون به من گفت تمام ثروتم رو واگذر میکنم به تو تا ازش نگهداری کنی...!من هم همینطور خشکم زده بود.

یادمه فراهانی با اون خنده های از سر بی خیالی در ورودی رو بست و من رو به خدا سپرد!

انگار از رفتنش خیلی دلگیر شده بودم که گریه میکردم!

خلاصه این که بعد از چند روز  از خونه اومدم بیرون و شدم رئیس اون مجتمع تجاری...!

خیلی شیرین بود....از اون اول سعی میکردم که فقط به سرمایه اضافه کنم...

بعد از چند وقت برای اعضای خانواده ماشین خریدم...بعد از چند وقت دیگه اقای فراهانی رو کلا یادم رفت...

توی این مراحل بودم که با داد بی دادهای یوهاهاها از خواب بیدار شدم،سعی کردم دوباره بچسبونم اما نمیشد!

این چند روزه سردردهای همیشگش باز به جونم افتاده...تا حدودی درسها رو جلو انداختم.اما دیگه تقصیر من نیست که یه استاد نفهم مثل حیدری 12 نمره رو هنوز تدریس نکرده!

توی این فکرم که بعد از امتحانات تا 10 بهمن استراحت مطلق کنم و با باسی بریم بیرون و بچرخیم....بعدش هم برم باشگاه...میخوام چند تا پروژه نصفه کاره رو هم تموم کنم...چند تا داستان هم هست که باید تمومش کنم.کتاب جان شیفته رو هم باید بخونم...گواهی نامه رو هم باید بگیرم.زن هم باید بگیرم:D

به قول رشوند "خیلی کار داریم" اما همیشه میریم بیرون صبحونه میخوریم.ادم خوبیه فقط بعضی وقتا سیاست یادش میره!!!

تقریبا یک یا دو ماه پیش بود که تصادف کرد.با اون ماشینی که میرفتیم بیرون.نامزدش یکی از فامیلهای ماست.الان بیمارستان بستریه!

یه بار داشت از صحنه تصادف تعریف میکرد،یاد فیلم افتادم!

از اون ادمهای که همیشه مدارک و یه دسته دو هزار تومنی پیشش هست...ماشینش gol بود.باهاش یکی دو بار رفته بودیم بیرون…میگفت من کمربند بسته بودم و لیلا نبسته بود.وقتی ماشین داشت چپ میکرد یه لحظه نگاه کردم دیدم لیلا کنارم نیست!از ماشین افتاده بود بیرون…میگفت وقتی ماشین اومد پایین انگار که خواب باشم هی میزدم تو صورت خودم...

این صحنه رو دقت کنید:

پولها از کیف اومده بود بیرون و پخش شده بود...باد میزد و اسکناسها میرفت بالا و پایین...ظرف مدت چند ثانیه اطرافمون پر اسکناس شد...لیلا رو دیدم که از سرش خون میومد.رفتم بالای سرش…به ماشینها التماس میکردم که نگه دارن اما هیچ کدوم نگه نمیداشتن…یه ماشین سنگین زد روی ترمز و کمک کرد تا سوار بشیم.سر لیلا توی دستام بود و داشت ازش خون

میومد.چند دقیقه هیچ حسی نداشتم تا گرمای خون رو حس کردم.سر عزیزت توی دستت باشه و نتونی هیچ کاری بکنی!

.

.

لیلا رفته بود توی کما و من تمام زندگیم توی دستام بود.

وقتی داشت این ها رو تعریف میکرد من خشکم زده بود!البته الان لیلا از کما در اومده و حالش بهتر شده...فقط چند نفر رو میشناسه…جفت پاهاش از ران شکسته...دکترهاش میگفتن اگه مرفینهاش رو قطع کنند از درد میمیره...

دختر بدی نبود...یه بار ازش یه پروژه معماری گرفتم.عید بود.از اون فشن کارها بود.اومده بود خونهء ما و نمیدونم چی شد که بحث کشیده شد به خدا و اینجور مسائل...میگفت من به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم...میگفت نماز هم نمیخونم اما با خدا ارتباط دارم!شاید راست میگفت...

الان ماه میس زد!نمیدونم امروز برم خونشون یا نه!اصلا حال طلا رو ندارم...میدونم میخواد باز هم اراجیف بگه!

دیشب با هم شاخ شدیم!البته من همیشه شاخ میکنم…همیشه میترسه که من رو از دست بده!من هم این رو میدونم و بعضی وقتا اذیتش میکنم!

البته من ادمه خوبی هستما:Dفقط یه کم اذیتش میکنم!

شاید الان باسی بیاد تا باهم بریم بیرون...البته اگه دادشش ماشین رو بیاره!نمیدونم کی میخواد بره عسلویه.

 

‏12:24:41

‏1۳۸۶‏/۱۰‏/24

  0:0 به قلم zahir