تبليغاتX
فرسودگی
 2009/9/21 
 

نمیدونم چه جوری شده.خودم هم باورم نمیشه.الان یه دو سه روزی هست توی باسنم عروسیه...:)دارم میرم،بالاخره از این شهر و آدماش دور میشم.قرار بود یه دو سه ماهی روزگاره سختی داشته باشم.اما الان دیگه احتیاجی نیست.یه دو سه سالی میرم اون دور دور ها...سورمه کلی ناراحته...از الان دلم واسش تنگ شده!الان رفته لباسش رو برای عروسی دختر عمه پرو کنه.از صبح همه لباساشو پوشیده جلوی آینه واسه خودش کلی رقصیده!از خاطرات دوران دانشجویش میگه.از ۴ سالی که تو رشت بوده...حالا منم باید یه چند سالی از خانواده دور باشم.

چند تا کار بود که باید میکردم.یکی این که مجوز کافی نت رو واسه داداش میگرفتم.که به هزار زحمت گرفتم.یکی از سخت ترین کارهاش تست اعتیاد بود.

رفته بودم دکتر تا تست عدم اعتیاد بدم.یارو یه شیشه داد دستم گفت برو یه نمونه ادرار بیار برام.رفتم بشینم دیدیم یه اقای غول بیابونی اومده بالا سرم وایستاده!هی میگفتم آقا توالت یه نفرست.میگفت نه من باید باشم اینجا.تازه میگفت باید سر پا نمونه رو بگیری!حالا منم که شاش بند شده بودم.دریغ از یه قطره...!من هی میخوام بشینم کارم رو انجام بدم یارو منو گرفته میگه باید ایستاده باشه.حالا فک کن در همه این احوالات شلوار من پایین بود و آینه داشت همه ماجرا رو به بیرون منعکس میکرد!آخرش هم نشد.فرداش بالاخره رفتم یه گالن واسش نمونه کردم:)

یکی این که برای همیشه با آشا قطع ارتباط کردم.اینو همین الان انجام دادم.یه خورده اعصابم خورد هست.ولی خوشحالم که دیگه همه چی تموم شد.گفته بودم آشا یه دختر لوسه...خوب منم هی توی این قطع ارتباطات که گاهی تا ۶ ماه طول میکشید منتظر بودم تا درست بشه.که انگار همش بدتر میشد!

چند وقت قبل داشتم توی گودر یه مطلب میخوندم از ۲۵ نوامبر (+) یعنی تعاریفی که کرده دقیقا خوده خرشه...آشا یه دختره لوس بود که تا سلام نگفته حرف از ازدواج و این جور خزعبلات میزد.منم میگفتم دهنم بو شیر میده.آی حرصش میگرفت!آخرش هم تربیت خانوادگیش رو نشون داد.خوشحالم که دیگه یه همچین فردی تو ذهنم نیست.خاطراتش شاید باشه.اما خوده خرش رو ول کردم.اونم یادم میره.آخه من آدم فراموشکاری هستم!

قرار بود یه کارایی با دوستا انجام بدیم.اما با رفتن من دیگه کنسل شد.قرار بود یه سوله بگیرم پرورش قارج بزنیم.آقای دوست زانتیا خریده.مثله همیشه زنگ زد بریم بیرون...رفتم بیرون منتظر بودم یه پراید قرمز بیاد.یه هویی یه زانتیای سفر جلو پام ترمز زد!هی اذیتش میکردیم که دیگه اِتــ.ـی رو بهت میدن...!

هنوز خودم باورم نمیشه که رفتنی شدم.یعنی هنوز مونده تا برام جا بیافته...وقتی برم اونجا خیلی وقت اضافه خواهم داشت.میخوام کتاب کلیدر رو ببرم اونجا بالاخره بخونمش.موندم با این یه مقدار پولی که واسم مونده یه دوربین عکاسی خوب بگیرم یا یه لپ تاب...خلاصه تا باشه از این دوراهی ها:)

این بلاگفای پدر سوخته هم که بازی در میاره.حالا قراره پری خانم زحمتش رو بکشه و این وبلاگ رو منتقل کنه به بلاگر.تا از دست این کوفتی راحت بشم.از صبح دارم فک میکنم من اگه صبح بلند شم ظهیر رو نبینم یعنی اون روزم شب میشه؟از صبح موندم اسم اون یکی وبلاگ رو چی بگذارم!

هه هه به  شایا  قول داده بودم بشینم به خاک بر سریام برسم!اما خوب دوام نداشت.یعنی نشد که بشه.حالا قراره برم اون دور دور ها به خاک بر سری هام برسم!

گفته بودم نیرو جمع میکنم برای وحشی شدن...

خوب الان باید این نیرو رو آزاد کنم.

 

  21:36 به قلم zahir    


 2009/9/14 
 

از اون موقع های هست که احتیاجم هست یکی باشه تا کنارش های های...!

آدم گاهی دچار استیصال گزنده ای میشه!

زبان ، رفتار ، افکار ، همه چی دچارش میشه.

آدمها رو دور میکنم از خودم...

از اون موقع هایی هست که هیچ چیز نمیخواهی و هیچ دوایی هم برای دردت نداری.

این تازه اول کاره...

اوج فرسودگی تازه آغاز شده!

 

  22:13 به قلم zahir    


 2009/9/10 
 

برای اولین بار یه بچه توی بغلم به خواب رفت!

حس خوبی بود...

هه هه!

  19:30 به قلم zahir